حرفهای دلتنگی

این روزهاروال زندگیمون کاملاًتغییرکرده وهیچی سرجای خودش نیست.من وامین هرروزخسته تروخواب آلوده ترازروزقبل هستیم.فرصت نداریم حتی باهم صحبت کنیم.تموم حرفامون به بهرادختم میشه.توی خواب وبیداری مشغول رسیدگی به کارهای بهرادهستیم.مامانم تا40 روزگی پیشمون بودوبعدازاون تنهاشدیم.ظاهراًهیچ کاری نداره اماواقعاًبه هیچ کاردیگه ای نمی رسیم.تنهابودن خیلییییییییییییی سخته.

ساعت خوابش که کاملاًبرعکس ماشده.از4صبح میخوابه تا12شب وبعدش بیداره.البته ناگفته نمونه که ازصبح تاشب هم واسه خوابیدنش کلی دردسردارم.باچشم خواب آلودشیرمیخوره.بعدازشیرخوردن بایدبغلش کنیم تا بادگلوش خارج بشه وامان ازاون وقتی که این بادلعنتی راه خروج روگم کنه.بهرادتلاش می کنه که خروج این بادسریعترباشه وماهم تلاش می کنیم بهرادروآروم کنیم.بعدازاین مرحله دوباره میخوادبخوابه ومتاسفانه باید توی بغلمون نگهش داریم تاخوابش سنگین بشه وبذاریمش توی تختش.ضمن اینکه اجازه نمیده بشینیم وحتماًبایدراه بریم.(من فکرکنم نی نی هاسیستم ارتفاع سنج دارن!چون تا میشینیم صداشون درمیاد.)دیگه این موقع ماازنفس افتادیم ودست وپامون هم دیگه جونی نداره.اماازاونجایی که خوابش خیلی کوتاه وسبکه،دوباره بیدارمبشه وبازهم همون پروسه قبلی بایدتکراربشه.حالااین وسط تعویض پوشک وگاهی بیقراری های بهرادوآروم کردنش،روغن زدن وماساژدادن وقطره خوردن هم اضافه کنید.شب هم که تامیخوایم بخوابیم اون بیدارمیشه.اولش که حسابی سرحال وخندون،میخوادبازی کنه وبایدباهاش بازی کنیم ولی سرساعت 2شب یادش میادکه گریه کنه وتا4صبح بیقرارمیشه.حالاتصورکنیدتوی اون دوساعت من وامین چه حالی داریم.ازطرفی خودمون گیج خوابیم،ازطرفی گریه بهرادکلافه مون میکنه.به همه اینهااضافه کنیدکولیک (نفخ)شدیدی که داره وتوی این دوماه امون ماروبریده وخیلی وقتهاحتی ازخواب بیدارش می کنه.تموم موادغذایی که ممکنه باعث نفخ بشه ازرژیم غذایی خودم حذف کردم امافایده ای نداره.خلاصه اینکه این برنامه همچنان ادامه داره وهرروزتکرارمیشه.امین که هرروزباچشمهای پف کرده وخواب آلودمیره سرکار،منم که بابدنی کوفته وخسته ازشب نخوابی،همون برنامه روادامه میدم.

اما،اما،اما...

همه این خستگی هاوسختی ها باخندیدنش یادم میره.وقتی توی چشمام نگاه میکنه وبادهان بی دندونش می خنده تموم خستگی ازتنم میره.وقتی خودشوبرام لوس میکنه وباخنده وسروصدامثلاًباهام حرف میزنه،دلم میخوادزمان توی همون لحظه متوقف بشه.

تازه می فهمم مادربودن چقدرسخته ودرعین حال چقدرلذت بخش.تازه می فهمم چرامادرهاباتموم خسنگی هاشون،باتموم غم وغصه هاشون،بازهم باآغوش باز پذیرای بچه هاشون هستند.

خداروشکرمیکنم بابت این لحظه های قشنگ که به من هدیه داده وبهم اجازه داده تالذت این لحظه هاروباتموم وجودم احساس کنم.

 

پ.ن.1:عکسهای بهرادروتوی ادامه مطلب ببینید

پ.ن.2:به یادهمه تون هستم.اماواقعاًهم فرصت ندارم بیام نت،هم دسترسیم خیلی کم شده.اینترنت اداره یه چیزدیگه بود.!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

چهارشنبه-9/9/90-ساعت 12ظهر،بهرادبه دنیااومد.

ممنون ازهمه دوستهایی که به یادم بودن وتنهام نذاشتن.مخصوصاًسحرواعظم وزهره.

یه تشکرویژه هم واسه سعیده جون که هم بادلگرمی دادنش منوآروم می کرد،هم تولدبهرادرواعلام کرد.

فعلاًعکسهای دردونه منوببینید.تابعد.

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

سلام دوستهای همیشه مهربون.خوبید؟عیدتون مبارک.

امروزبعدازمدتهاتونستم آپ کنم والبته فکرمیکنم این پست هم مثل پستهای اخیر،یه مدت زیادی آخرین پستم باشه.

ازاحوالات من اگه بپرسید،میگم"حال من خوب است،اماتوباورنکن"شوخی کردم!

این روزادیگه من وپسرک داریم چوب خط می کشیم.من توی تقویم واون روی شکم بنده!!!

دکتربهم گفته که نی نی آماده دنیااومدنه ولی ازاونجاکه زایمانم طبیعیه تاریخ دقیق بهم نداده اماگفته حداکثرتاسیزده آذردنیامیادواگه بیشترازاون طول بکشه بایدبستری بشم.تاالان که همه چی خوب ونرمال بوده خداروشکر.گرچه خیلی اذیت میشم اماتحمل میکنم.اگه خدابخوادوپسرک همراهی کنه،برنامه ام اینه که تاآخرآبان بیام اداره وبعدش برم کرمانشاه،خونه بابام.امین هم بعدکه بهش خبربدم میاد.گرچه این قضیه دوری ازامین برام سخته ونگرانم میکنه اماچاره ای نیست.اونکه نمیتونه مرخصی بگیره ومنتظربمونه.شایدپسرک حالاحالادوست نداشت جای گرم ونرمش روتخلیه کنه!!!!!

خلاصه اینکه این روزابه کندی وبه سختی میگذره.برام خیلی دعاکنید.خیلیییییییی.

راستی توی زمان بارداریم گاهی دلم میخواست رنگ پوستم روشن نبود!!اگه گفتیدچرا؟

آخه ازاولش تاحالا،هرحالتی که داشتم شدیدترین شکل ممکن بودوهرباردکتربهم گفت چون سفیدپوستی وبچه هم پسره،شدت بیشتری داره.ضمن اینکه فکرمیکنم کلکسیون تجربه حالات بارداریم دیگه تکمیل شده وتموم چیزایی که ممکن بودبرای یک خانوم بارداراتفاق بیفته رو من تجربه کردم.آخه خداجون نمیشدازیکیش فاکتوربگیری؟؟؟؟!!!!!

اولش که باسرگیجه وضعف عمومی شروع شدوگلاب به روتون به حالت تهوعی وحشتناک رسید که هنوزهم باخوردن قرص کنترلش میکنم!بعدش پادردوشب نخوابی شروع شد.معده درد و سردردهم که گاهی یادشون میادخودشون رو به من نشون بدن.تااواسط ماه هشتم هم که خوشحال بودم حتی یه دونه خط هم روی شکم مبارک نیفتاده ولی بعدش چشمتون روزبدنبینه که تبدیل شدبه نقشه جغرافیا.الان هم که به طرزفجیعی بامشکل خارش پوست مواجه شدم.دلم میخواددستاموبه دیوارسیمانی بکشم!!!!!!!!!!روی دستام مثل مخمل قرمزشده.روزی چندبارانواع واقسام لوسیون وپمادروخالی میکنم روی خودم امابه محض اینکه اثرش ازبین بره دوباره شروع میشه.

توی این سرمامن شرشرعرق می ریزم.ازیه طرف عرق کاسنی میخورم واسه خنکی،ازیه طرف عرق نعنامیخورم واسه دردمعده ام.خلاصه اینکه بساطی داریم این روزا.

البته خدایاازت ممنونم که تاحالانه فشارم بالابوده ونه یه ذره ورم داشتم.ممنون که ایناروبهم تخفیف دادی.به قول امین هیچ تغییری نکردم.خودمم فقط انگاریه توپ بسکتبال قورت دادم!!!!!!!!!!!!!!!!

برای من ونی نی دعاکنیدکه این مدت باقیمونده هم باآرامش بگذرونیم وهمه چی به خیروخوشی بگذره.همه تون رودوست دارم وبه یادهمه تون هستم.فکرنمیکنم تاقبل ازدنیااومدن نی نی فرصت کنم مطلب جدیدی بنویسم امادراولین فرصت اخبارجدیدروبهتون مخابره میکنم.

شادباشید.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

دلم میخوادمثل سابق بتونم زودبه زوداینجاروآپ کنم.دلم میخوادهرروزبه همه دوستام سربزنم،امانمیشه.وقتی زیادمیشینم نی نی خسته میشه،بخصوص وقتی روی صندلی های اداره هستم.مدام لگدمیزنه واعتراض میکنه.واسه همین سعی میکنم زیادنشینم پای کامپیوتر.گرچه خداروشکرخیلی نی نی خوبیه وهمه جوره هوای منوداره.هفته ای که گذشت خیلی خسته شدم،قراربودیه آزمون ازمون بگیرن وچون منبع آزمون تقریباًنامشخص بود،مجبورشدم کلی جزوه وکتاب دورخودم پخش کنم.کلی توی اینترنت مطلب پیداکنم وخلاصه ازاونجاکه همکارام خیلیییییییییییییییییییییی زرنگ تشریف دارن!همه شون منتظرمن بودن.بی انصافها نمیگن آخه من بااین وضعیتم،خیلی واسم سخته.خلاصه اینکه خونه مون مثل خونه دانشجویی شده بودتادیروزکه بالاخره امتحان کذایی برگزارشد.خوب بود.البته اگه همکارای زرنگ میذاشتن عالی بود.فکرکنیددوتاشون که اصلاًتوی این مدت هیچ تلاشی نکردن،دوطرف من نشستن وازاول تاآخرامتحان ایناازروی برگه من کپی کردن!!!!!حالاکپی می کردن هیچی،ازم سوال می پرسیدن ومدام باهام حرف می زدن.هرچی میگفتم باباتوروخداباهام حرف نزنید،من تمرکزم به هم ریخته،گوش نمی دادن.خلاصه اینااسترسی به من واردکردن که ازشدت عصبانیت دلم میخواست خفه شون کنم.دیگه بعدازامتحان هم کلی بهشون غرزدم ولی چه فایده.کلی ازدستوراتی که بلدبودم،به لطف آقایون نصفه نوشتم. هییییییییییییییییییی.

دلم میخواداین روزازودتربگذره.هم دلم واسه نی نی خیلی تنگ شده وبیتابم.هم خیلی خسته هستم.دلم یه استراحت،یه سفرمیخواد.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

این رابرای تومی نویسم کودک من.

برای تومی نویسم که هنوزنیامده تمام ذهن وروح مرامعطوف خودکرده ای.

برای تومی نویسم که یادگاربماندبرای روزهایی که به سرعت بادخواهندگذشت وتودربرابرچشمانم قدخواهی کشید ودلم می خواهداین نوشته وتمام دست نوشته های این روزهای مرابخوانی.

فرشته کوچک من،ازآن روزکه حضورت،شادی زندگی ماراتکمیل کرد،علیرغم تمام دلهره هاواضطرابهایش،علیرغم تمام سختی که من وتوباهم کشیدیم،هفت ماه می گذرد.فکرکه میکنم،می بینم همه روزهایمان خیلی زودگذشت ومن وتورسیدیم به اینجا.به این روزها.به لحظه هایی که توباضربه هایت مراازخواب بیدارمی کنی ومن علیرغم تمام خستگی هایم،فقط لبخندمیزنم.رسیدیم به این روزهاکه به تمام صداهاواکنش نشان می دهی وحرکاتت چنان مرابه وجدمی آوردکه نمیدانم شادیم راچگونه ابرازکنم.تمام این روزهای من،بافکرکردن به تومی گذرد.

عزیزدلم،میدانم که صدایم رامی شنوی.میدانم که احساسم راخوب درک میکنی.دلم میخواست این روزهای من وتو،فقط صرف تومیشد.امااین روزهااینقدرخسته هستم که گاهی ازتوخجالت می کشم.این روزهامشغله های ذهنی من اینقدرزیاداست وپراکنده که دلم میخواهدبرای مدتی مغزوذهنم راازهمه چیزپاک کنم.دلم میخواست جسم وروحم اینقدرآرامش داشت که هیچ خستگی واسترسی به تومنتقل نمیشد.اماشرمنده ام.شرمنده که هرروزخسته ترازدیروزبه خانه برمی گردم.شرمنده که هرروزبه مشغولیت های فکریم افزوده میشود.شرمنده که خواب واستراحت کافی ندارم.نمیدانم چرااین روزهای ما،عجین شده باکلی فکروخیال.کلی تصمیم گیری ریزودرشت که آرامش روحیمان رادستخوش خویش نموده است.اماهرچه که هست میدانم تدبیرالهی وخواست اوست که هیچ وقت برایمان جزخیرونیکی نخواسته وهرگزدستان خسته مارارهانکرده است.میدانم که تمام این مسیر،مسیرامتحان وآزمایش وتجربه است.

کودک من،مراببخش وبادستهای کوچک وقلب مهربانت،ازخدابخواه که به ماکمک کند.

 

پ.ن.: حال ماخوب است.

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin