حرفهای دلتنگی





















حرفهای دلتنگی

سلام به همه دوستهای خوبم.دلم واسه همه تنگ شده بودوممنون ازلطف همه تون که وبلاگموتنهانذاشتید.

یکشنبه ظهربعدازتقریباًپانزده روزبرگشتم خونه.توی این دوروزاینقدرکارتوی خونه داشتم که فرصت نت اومدن نداشتم.هرچندهمه چیزسرجای خودش بودوخونه کاملاًمرتب بودامابازهم کلی کارداشتم.

سفرخوبی بود.جای همه خالی.هرچندآقای شوهرچندروزآخرسفربه من ملحق شد،امادرکل همه چیزخوب بود.کلی سوژه دارم که واستون تعریف کنم.اماازهمه بهترجاده برفی روزیکشنبه بود.برفی که ازروزقبل شروع شده بودوهمه جاروسفیدپوش کرده بود.یادمه اون وقتهاکه بچه بودم،توی شهرمون خیلی برف می بارید.حتی بعضی سالهاتوی ایام عیدهم بساط برف بازی وآدم برفی درست کردن برقراربود،اماسالهابودکه دیگه اینجوری برف نیومده بود.جاده برفی ازطرفی خیلی قشنگ ودیدنی بود،ازطرفی هم لغزندگی ویخ زدگی باعث شدکه لاک پشتی حرکت کنیم!وکلی باتاخیربرسیم.البته به لطف کارکنان زحمتکش راه وترابری،جاده اصلی وکوهستانی،برف روبی نشده بود!!!!!!!!!!وخیلی ازمسیرواقعاًروی برف ویخ حرکت کردیم.

چندتاعکس ازبرف وجاده یخ زده!براتون گذاشتم.اگه دوست داشتیدبه ادامه مطلب سربزنید.ارزش دیدن داره.اگه کیفیتش بده به بزرگی خودتون ببخشید.درحال حرکت وباموبایل گرفتم.

پ.ن:باسه تاازدوستهای گل وبلاگی رفتم کافی شاپ آریانا.توی هوای سردونیمه برفی خیلی خوش گذشت وبادیدنشون سرشارازانرژی شدم.حس قشنگی بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما () |

نمیدونم چراحس مادربودن،توی هرشرایطی ونسبت به هرکسی خانومهارو رهانمیکنه!!!!!!نسبت به فرزندکه جای خوددارد!نسبت به پدروبرادروهمسرهم این احساس دست ازسرمابرنمی داره!البته میزان غلظت این حس دروجودخانومهامتفاوته!

باورکنیدتقصیرمانیست!همش تقصیراین حسه که باعث میشه همش نگران باشیم ومدام سعی کنیم ازخودمون مایه بذاریم واسه راحتی دیگران!

البته اگه به آقایون گرامی برنخوره بایدبگم یه جورایی اونهاهم مقصرهستن.اینکه علیرغم تمام حس مالکیت و ابهتی که برای خودشون قائل میشن،بازهم ته دلشون ازاینکه مابهشون برسیم وهمیشه همه چیزبرای آرامش اونهامهیاباشه،بسیارراضی هستن!!وصدالبته که هیچ وقت این نکته مهم روبه زبان نمی آورند!!

همه اینهاروگفتم که بگم برای اولین بارتوی زندگی مشترکمون،مجبورم چندروزی آقای شوهر،روتنهابذارم وبرم مسافرت وایشون بدلیل اینکه این روزهاخیلی کارش زیاده ونمی تونه مرخصی بگیره،چندروزدیگه میاد.

ازدیروزکه سفرم جدی شده،همش توی فکراینم که من نباشم چی میخوره،نکنه صبح که میخوادبره لباس گرم نپوشه،نکنه چتریادش بره و......

هرچنداون بنده خداهمش میگه خیالت راحت باشه وهیچ مشکلی نیست،امادلم آروم نمیشه.آخه توی این چندسال هیچ وقت بدون همدیگه سفرنرفتیم.البته بجزمواردی که ایشون مأموریت رفتندوالبته بنده تنهاموندم!!!حالاجامون باهم عوض میشه وایشون تنهامیمونه.

البته لازمه که توضیح بدم واسه دوستانی که بلافاصله فکرشون به جاده خاکی کشیده میشه،بنده نگران حاشیه هایی که احیاناًبه ذهنتون خطورمیکنه نیستم وبه وسعت تموم دنیابه همسرم اطمینان دارم.اینوگفتم که حواستون باشهساکت

خلاصه اینکه چندروزی نیستم.وقتی برگشتم گزارش سفرروبهتون میدم.دلم براتون تنگ میشه.خوش باشید.

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما () |

شب پیش،خواب باران وپاییزی نیامده رادیدم.انگارکه تعبیرتمام رفتنها،بازگشت به زادروزشقایق است.حالابوی مینارمادرم می آید.بوی حنا،هفت سالگی،سؤال،سفر،ستاره.می خواهم به بوی ریواس ورازیانه بیندیشم.به بوی نان،فتیله وفانوس،به رنگ پونه وپسین کوه.می خواهم به باران،به بوی خاک،به اشکال کنارجاده بیندیشم.به سنگ چین دوداندوداتاق،ترنج،ترانه،پارچه چلوارسفید،بخارنفسهای استکان،طعم غلیظ تند،رنگ عقیق چای،نی،نافله،نای و دق الباب بادبرچارچوب رسواترین رویا.

آه...نگفته بودمت وقتی که خاموشم،درمزن؟!

می خواهم به رواج رویاوعدالت آدمی بیندیشم.می خواهم ساده باشم.می خواهم درکوچه های کهنسال آوازوبغض بلوغ به گیسوی بیدوبوی بابونه بیندیشم.به صلات ظهروسایه های خیس،به خواب یخ،به پرده توری،به طعم آب وحرمت علف.

چرازبان خاموش مراکسی درلهجه های اینهمه جنوب درنمی یابد؟!

دیگرازآن پرنده خیس،ازآن پرنده خسته خبری نیست.روی دیوارآنسوی پنجره،کسی باشتاب چیزی می نویسدومی رود.امروزهم اگرکسی صدایم کردبگوخانه نیست.بگورفته است شمال.می خواهم به جنوب بیندیشم.به آن پرنده خیس،به آن پرنده خسته.به خودم بیندیشم.گاهی اوقات مجبورم حقیقتی رادرپس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.همین خوب است.همین خوب است!

می ترسم.مضطربم وباآنکه می ترسم ومضطربم،بازباتوتاآخردنیاهستم.می آیم کنارگفتگویی ساده،تمام رویاهایت رابیدارمی کنم وآهسته زیرلب می گویم:برایت آب آورده ام.تشنه نیستی؟فردابه احتمال قوی باران خواهدآمد!توپیش بینی کرده بودی که بادنمی آید!بااینهمه دیروزدرپی صدایی ساده که گفته بودبیا،رفتم!

تمام رازسفرفقط خواب یک ستاره بود!گفتگوی میان راه،بهترازتماشای باران است.توی راه ازپوزش پروانه سخن می گوییم.توی راه خوابهامان رابرای بابونه های دره ای دورتعریف می کنیم.باران هم که بیاید،هی خیس ازخنده های دور،ازآدمی،می خندیم وبعدهم به راهی می رویم که سهم ترانه وتبسم است.مشکلی پیش نمی آید!کاری به کارماندارند!نه کرم شب تاب ونه کژدم زرد!وقتی دستمان به آسمان برسد،وقتی که برآن بلندای بنفش بنشینیم،دیگردست کسی به مانخواهدرسید.می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم،تاکبوتران ازدامنه رویاهابه لانه برگردند.

غروب است.می ترسم.مضطربم وباآنکه می ترسم ومضطربم،بازباتوتاآخردنیاهستم.

خداحافظ.خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها.خداحافظ عزیزبوسه های معصوم هفت سالگی.خداحافظ گلم،خوبم،خواهرم،خلاصه هرچه همین هوای همیشه عصمت.

خداحافظ ای خواهربی دلیل رفتنها!خداحافظ.

حالادیدارمابه نمی دانمان کجای فراموشی.دیدارمااصلاًبه همان حوالی هرچه باداباد.دیدارماودیداردیگرانی که ماراندیده اند.پس باهرکسی ازکسان من،ازاین ترانه محرمانه سخن نگو.نمی خواهم آزردگان ساده بی شام وبی چراغ،ازاندوه اوقات ماباخبرشوند.قرارماازهمان ابتدای علاقه پیدابود.قرارمابه سینه سپردن دریاوترانه تشنگی نبود!پس بی جهت بهانه میاورکه راه دوروخانه مایکی مانده به آخردنیاست.

دیگرملالی نیست.حالابگذاربادبیاید.بگذارازقرائت محرمانه نامه هاورویاهامان شاعرشویم.

دیدارماودیداردیگرانی که ماراندیده اند،دیدارمابه همان ساعت معلوم دلنشین،تادیگرآدمی ازیک وداع ساده نگرید.تاچراغ وشب واشاره بدانندکه دیگرملالی نیست.حالامی دانم سلام مرابه اهل هوای همیشه عصمت خواهی رساند.

یادت نرودگلم،به جای من ازصمیم همین زندگی،سراروی چشم به راه ماندگان مراببوس.دیگرسفارشی نیست.تنهاجان تووجان پرندگان پربسته ای که به ایوان خانه می آیند.

تمام

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما () |

...اشتباه ازمابود.اشتباه ازمابودکه خواب سرچشمه رادرخیال پیاله می دیدیم.دستهامان خالی،دلهامان پر،گفتگوهامان مثلاًیعنی ما،کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروزپیلگی خویش رابه یادنمی آورد.حالامهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم.ازخانه که می آیی یک دستمال سفید،پاکتی سیگار،گزین شعرفروغ وتحملی طولانی بیاور.احتمال گریستن بسیاراست.درارتباط مخفی خودباخواب گریه هاحرفهای عجیبی شنیده ام.

ای ساده،ساده،ازپس آستین گریه،گمان می کنندآسمان فرداصاف وهوای رفتن ماآفتابی است.حالاتوهم بلندشووبرو!اصلاًچکارشان داری؟اینان که مونس همین دوسه روزگلندوگلبرگندواین درخت هم که ازخودشان است.یک هفته ای می آیندهمین حدودماوهی هوای خوش وبعدهم می روندجای دور.آن دورهاچقدرقشنگ می شنوی!!!

به خداپروانه هاپیش ازآنکه پیرشوندمی میرند!

حالابیابرویم ازرگبارواژه هاویران شویم.عیبی نداردیکی بودن دیوارباغ وصدای همسایه!

باران که بازبیاید،می ماندآسمان وخواب وخاطره ای یاحرفی میان گفت ولطف آدمی باسکوت.

من راه خانه ام راگم کرده ام!میان راه،فقط نام تونشانی ستاره بودکه راه رابی دلیل راه جسته بودیم.بی راه وبی شمال.بی راه وبی جنوب.بی راه وبی رویا.من راه خانه ام راگم کرده ام!اسامی آسان کسانم را،نامم را،دریاورنگ روسری تورا.دیگرچیزی به ذهنم نمی رسد.حتی همان چندچراغ دورکه درراه مسافران،مرده بودند.من راه خانه ام راگم کرده ام!

آقایان چرامی پرسیدازپروانه وخیزران چه خبر؟چه ربطی میان پروانه وخیزران دیده اید؟شماکیستید؟ازکجاآمده اید؟چرابی چراغ سخن می گویید؟اینهمه علامت سؤال برای چیست؟مگرمن آشنای شمایم که به آنسوی کوچه دعوتم می کنید؟من که کاری نکرده ام!فقط ازمیان تمام نامها،نمیدانم ازچه فقط یک نام رافراموش نکرده ام.آیاقناعت به سهم ستاره ازنشانی راه،چیزی ازجرم رفتن به سوی دریاراکم نخواهدکرد؟!

من راه خانه ام راگم کرده ام بانو!شمابانوکه آشنای آوازهای همه روزگارمنی.آیاآرزوهای مرادرخواب نی لبکی شکسته ندیدی؟می گوینددرکوی شماهرکودکی که درآن دمیده،ازسنگ ناله وازستاره هق هق گریه شنیده است!چه حوصله ای!

بگورهایم کنند.بگوراه خانه ام رابه یادخواهم آورد.می خواهم به جایی دورخیره شوم.می خواهم سیگاری بگیرانم.می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم که:آیامیان آنهمه اتفاق،من ازسراتفاق زنده ام هنوز؟!

بیقرارم.می خواهم بروم.می خواهم بمانم.دارم درترانه ای مبهم زاده می شوم.به نسیم بگوکتابهای کودکان راکنارگلدان وسؤالات هفت سالگی چیده ام.گونه هایم داغ است.تشنه نیستم.می خواهم تنهابمانم.دراتاق راآهسته ببند.

ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما () |

...ازجنوب که آمدم لهجه ام شبیه سؤال وستاره بود.

من شمال وجنوب جهان رانمی دانستم.هرکوپیاله آبی می دادم گمان ساده می بردم که ازاولیای باران است.سرآغازتمام پهنه هافقط میدان توپخانه وکوچه های سرچشمه بود.

اصلاًمی ترسیدم ازکسی بپرسم اینهمه پنجره برای چیست؟!یااینهمه آدمی چرابه سلام آدمی پاسخ نمی دهند؟!

ازجنوب که می آمدم حادثه هم بوی نمازونوزادسه روزه می دادوآسان ترین اسامی آدمیان،واژگانی شبیه باران وبوسه بود.زیرآنهمه باران بی واهمه،هیچ کبوتری خیس وخسته به خانه بازنمی آمد.روسپیان خواهران پشیمان آب وآینه بودندامابااینهمه کسی ازمن خیس،ازمن ساده،ازمن خسته نپرسیدازنگاه نادرست وطعنه تاریک می ترسم یانه؟!که ازهجوم نابهنگام لکنت وگریه می ترسم یانه؟!که اصلاًای ساده تواهل کجایی؟!که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت رانمی پایی!

بازمی رفتم.می رفتم تامیدان توپخانه رادورمیزدم وبازمی آمدم همانجاکه زنی فال حافظ وعشوه ارزان می فروخت!دل ودست بیدی درباد،دل ودست بیدی کنارفواره هامی لرزیدومن خودم بودم.شناسنامه ای کهنه وپیراهنی پرازبوی پونه وپروانه های بنفش.حالاهنوزگاه به گاه سراغ گنجه که میروم،میدانم تمام پروانه هامرده اند.حالاپیراهن چرک آن سالهارادرمی آورم ومیگذارم روبروی سهمی ازسکوت آن سالهاومی گریم.می گریم.می گریم چندان بلندبلندکه باران بباردوبدانم که همسایه ام بازمهمان موسیقی دارد.حالادیگرازندانستن شمال وجنوب جهان بغضم نمی گیرد.حالادیگرازهرنگاه نادرست وطعنه تاریک نمی ترسم.حالادیگرازهجوم نابهنگام لکنت وگریه نمی ترسم.حالادیگربرای واژگان خفته درخمیازه کتاب،غصه بسیارنمی خورم.حالادیگربه هرزنجیری که میرسم بوی نسیم وستاره می آید.حالابه هرقفلی که می نگرم کلام کلیدواشاره می بارد.

هی!شاعرکه می شوی خیال تویعنی حکومت دوست!ولی باورکنیدمن ساده،ساده به این ستاره رسیدم.من ازشکستن طلسم وتمرین به سادگیهای حیرت دوباره رسیدم.درست است من هم دعاتان میکنم تادیگرازهرنگاه نادرست نترسید.ازهرطعنه تاریک نترسید.ازپسین وپرده خوانی غروب یاازهجوم نابهنگام لکنت وگریه نترسید.

دوستتان دارم ای سادگان صبور،سادگان صبور.

به گمانم بایدبرای آرامش مادرم،دعای گریه وگیسوبران باران رابه یادآورم.

دلم میخواست بهترازاینی که هست سخن می گفتم.وقتی که دورازهمگان بخواهی خواب نازنینت رابرای آینه تعبیرکنی،معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست.آسوده باش.حالم خوب است.فقط درحیرتم که ازچه هوای رفتن به جای دور؟!به خدامن کاری نکرده ام!فقط لای نامه هایم،گلبرگ تازه ای کنارمی بوسمت جانهادم وبسیارگریستم.چراازاینکه به رویای آن پرنده خاموش،خبرازباغات آینه آورده ام سرزنشم می کنید؟!خب به فرض که درخواب این چراغ هم گریه ام گرفت،بایدبرویدتمام این دامنه راتانمی دانمان کجاپرازسایه سارحرف وحدیث کنید؟!یعنی که من فرق میان دعای گریه وگیسوبران رانمی فهمم؟!

خسته ام.خسته.هرگزتابه این پایه بیدارنبوده ام.ازشب که گذشتیم حرفی بزن.نه من سراغ شعرمیروم ونه شعرازمن سراغی گرفته است.تنهادرتو،به شادمانی می نگرم.هرگزبدین پایه عاشق نبوده ام.پس اگراین سکوت تکوین خواناترین ترانه من است تنهامرازمزمه کن.

ای ساده،ای صبور،حالاازهمه اینهاگذشته،بگوراستی درآن دوردست گمشده آیاهنوزکودکی بادوچشم خیس ودرشت مرامی نگرد؟

می توانم کنارتوباشم وبازبی آوازازاینهمه همهمه بگذرم.من ازپی زبان پوسیدگان نخواهم رفت.تنهامنم که درخواب اینهمه زمستان لنگرنشین،هی بهاربهاربرای باغ،بابونه آرزومیکنم.حالاهمین شوق بی قیمت وقاعده،همین حدودرویاورفتن ازپی سوزمارابس است تابراقلیم شقایق وخیال پروانه،پادشاهی کنیم.

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما () |


Design By : Night Skin