حرفهای دلتنگی

چندتاعکس ازبهراددرحال شیطونی میذارم که بدونیدهمیشه هم همه چی آروم نیستنیشخند


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

یک سال است که دم به دم چشم به لحظه هایش دوخته ایم ونفس نفس گوش به نفس هایش داده ایم وچه عاشقانه زندگی کرده ایم.

به یمن اولین سالروزشروع این عشق،درجشن تولدبهرادهمراهمان باشید.

ساعت4عصر،روزپنج شنبه منتظرتون هستیم.

امین و صبا

-----------------------------------------------------------------

یکسال گذشت و چه زودگذشت.باتموم سختی هاش و باتموم دلواپسی هاش.حالاپسرکوچولوی من،شیطون و بازیگوش شده و باشیرین کاریهاش دلبری میکنه.

حالاوقتی باشنیدن یه آهنگ ریتمیک،شروع به دست زدن میکنه ومثلاًمی رقصه!من تاآسمونهاپروازمیکنم.وقتی باماشین ها و اسباب بازیاش بازی میکنه و به زبون خودش باهاشون حرف میزنه،قندتوی دل من آب میشه.

وقتی میخوادکاری روانجام بده و نمیتونه و به من میگه بیادلم میخوادازآغوشم جداش نکنم و......

حالاوقتی به یکسال گذشته نگاه میکنم،خداروشکرمیکنم واسه تموم لطفی که به من داشته.واسه تموم بخشندگی هاش.واسه داشتن یه خانواده سالم وشاد.

خدایاواسه همه چی ازت ممنونم.

 


پ.ن.1: متن فوق،متن کارت تولدبهرادبود.

پ.ن.2:تولدبهرادرواصفهان_خونه پدرشوهرم _برگزارکردیم.

پ.ن.3:هدیه من وامین به بهرادیه ماشین شارژی بود.

پ.ن.4:واسه دیدن عکسهای بهرادبریدادامه مطلب.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

دلم میخواداین پست روبدون مقدمه شروع کنم!

روزی که بهرادبرای اولین باروبعدازکلی تلاش تونست چهاردست وپابره اینقدرذوق کرده بودم که دلم میخواست یه پست طولانی درموردش بنویسم اماچهره الیناکوچولو که فقط یک روزازبهرادمن کوچیک تربود،مدام جلوی چشمم بودونتونستم.

روزی که بهراداولین دندونش دراومدوکلی قربون صدقه اش رفتم،بازم قیافه معصوم الیناجلوی چشمم بودوبازم نتونستم چیزی بنویسم.

روزی که بهرادازمیزومبل وصندلی بالامیرفت ولی وقتی میخواست بیادپایین بلدنبودوبادستاش سعی میکردپایین بیاد،تاروزی که یادگرفت باپاهاش بایدپایین بیاد،بازم نگاه آروم الینابودکه نذاشت خوشحالیمواینجافریادبزنم.

روزی که بهرادیادگرفت دست بزنه،روزی که بهرادبای بای کرد،روزی که ماما وباباگفت،روزی که .....

همه روزهایی که شاهداین لحظه های ناب بودم به یادالینا-دخترکوچولویی که بعدازواکسن 4ماهگیش تشنج کردوتاهمین چندروزپیش هم ادامه داشت- بودم.هربارخواستم اینجاازبهرادبنویسم وعکس بذارم دلم نیومد.دلم نمیخواست مونا-مامان الینا - بیاداینجا وحتی واسه لحظه ای دلش آزرده بشه.

شایدفکرکنیداغراق میکنم.مهم نیست کسی حرفم روباورکنه یانه.اینارواینجاثبت کردم که واسه همیشه یادم بمونه مهم نیست آدمهاهیچ وقت همدیگه روندیده باشن،مهم نیست چقدرازهم فاصله داشته باشن،مهم اینه که بدونی وبتونی خودت روجای کسی بذاری وبرای آرامشش دعاکنی.

مونای عزیزم باتموم وجودم واست خوشحالم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

مونای عزیزم،وقتی کامنتت روخوندم بی نهایت خوشحال شدم.ازاینکه به من سرزدی ممنونم.

همیشه همیشه همیشه،توی تموم دعاهام الیناوتوجایگاه ویژه دارید.

هربارکه وبت رومیخونم به دنبال یه خبرخوب هستم ومطمئنم که یه روزی ازهمین روزهاخنده الیناتموم خونه روواست پرمیکنه واشک شوق توی چشمای توونویدحلقه میزنه.

دوستت دارم وبرای شادبودن تووسلامتی الینای عزیزم دعامیکنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

خیلی وقته ننوشتم.نه اینکه نخوام بنویسم،هرروزبه وبم سرزدم ولینکاموبازکردم،ولی ترجیح دادم خواننده خاموش باشم.خیلی وقتهاهم خودم خواستم آپ کنم امانشد.هرچی تلاش کردم وبه ذهنم فشارآوردم نشدکه نشد.یه جورایی هنگ کردم.

خیلی گرفتارم.این روزهای من بی هیچ برنامه ای برای خودم میگذره.حتی ثانیه ای هم برای خودم نیستم.وقتی خسته ازاداره برمی گردم خونه،تازه بایدبه بهرادوکاراش برسم.میشه گفت بطورکامل نظم ازخونه مون رفته.البته امین همه جوره کمک حالمه ولی بازم به هیچ کاردیگه ای نمی رسیم.

این روزهابیشترازهمیشه احساس تنهایی وغربت میکنم.

دیروزبعدازچهارماه وقت آرایشگاه داشتم!!!!!!شیفت صبح بودم و قراربودپرستاربهراددوساعت عصربیادکه من برم وزودبرگردم که خانوم دقیقه 90یادش اومده که نمیتونه بیاد - بماندکه خون به دلم کرده ومیخوام عوضش کنم- حالامن موندم چکارکنم؟!هرچی فکرکردم دیدم راهی واسه کنسل کردن وقتم ندارم واسه همین بهرادروبردم مهدکودک مادریکی ازهمکارام.اماااااااااااااااااااا....

چشمتون روزبدنبینه.ازاونجاکه توی مهدبه مناسبت روزکودک جشن داشتند،به محض ورودوبادیدن اونهمه سروصداوهمهمه،بهرادبغض کردوزارزارگریه می کرد.هرکاریش می کردم ساکت نمیشد.می بردمش یه جای خلوت آروم میشداماتاچشمش به کسی می افتاددوباره میزدزیرگریه.خلاصه بامکافات آرومش کردم تاجشن تموم شدوبچه هارفتندوبهرادروسپردم به مربی وچون آروم بودخودم رفتم.تارسیدم آرایشگاه ونوبتم شددیدم موبایلم زنگ میخوره.بلهههههههههه.جیغ بهرادبودکه داشت دورازجونش خودشوهلاک میکرد.خلاصه خودتون حدس بزنیدچطوری کارموتموم کردم وبرگشتم.صداش تادرمهدمیومدوتامنودیدبدترشد!بمیرم الهی بچه م اینقدرگریه کرده بودچشماش بازنمیشد.به هق هق افتاده بودوکلی طول کشیدتاآروم شدوبرگشتیم خونه.حالادیگه خودم اشکم بندنمیومد.

امروزتنهایی وغربت روباتموم وجودم حس کردم.

 

 

اضافه نوشت:

بهرادحسابی شیطون شده.هرهفته مرحله جدیدایمن سازی خونه روداریم.درحال حاضرتاازش غافل میشیم میره سراغ تلویزیون ومدام ر.سیوروسینمای خانگی روخاموش وروشن میکنه وخودش واسه خودش ذوق میکنه!!!

درکسری ازثانیه اسباب بازیاشوبه آشپزخونه منتقل میکنه ووسایل آشپزخونه روبه هال!!!

عاشق  DVD بی بی انیشتین هست وکلی باهاش ذوق میکنه.

هنوزبه تنهایی راه نمیره وباکمک میزودیوارراه میره ولی به سرعت بادخودشوچهاردست وپابه هدفش می رسونه.

پرستاراولش،تیرماه بودکه گفت دیگه شوهرم اجازه نمیده کارکنم ومن مجبوربه بستن قراردادباپرستارفعلی شدم-چون گزینه ای واسه انتخاب نداشتم-اماازهمون روزاول به شدت باهم مشکل داشتیم.به کاراش میرسه امانه اونطوری که من بخوام،اونطوری که خودش میخوادوبسیاربسیارگستاخ وحاضرجوابه.حالادنبال یه پرستارجدیدمی گردم.عوض کردن پرستارخیلییییییییییی سخته.بخصوص که بهرادبزرگ شده ووابسته شده به پرستارش.اماواقعاًچاره دیگه ای ندارم.یه روزمیگه میخوام یه هفته برم مسافرت!گفتیم برو.یه روزمیگه وقت دکتردارم،گفتیم برو.حالاهم که میخواددماغ عمل کنه ومیگه 10روزنمیادتعجبازاون جالب ترمیگه ساعت6هواتاریکه ومن دیرم میشه.اجازه بده بهرادروبیارم اداره بهت تحویل بدم وبرمآخحالاحساب کنیدمن یک روزدرمیان شیفت عصرم وساعت8میرم خونه.ولی باباش ساعت6میادخونه.ازطرفی خانوم باآژانس رفت وآمدمیکنه.حالامن توی این شهرغریب ودست تنهاچه کنمممممممممم!

 

اینجوریاس که وبلاگم مدتهاست خاک میخوره وبه خواننده خاموش تبدیل شدم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin