حرفهای دلتنگی

*برای زیستن دوقلب لازم است:

       - قلبی که دوست بدارد،قلبی که دوستش بدارند!

       - قلبی که هدیه کند،قلبی که بپذیرد! قلبی برای انسان!

                                                                "احمدشاملو"

 *هیچ صیادی درجوی حقیری که به گودال می ریزد،مرواریدی صیدنخواهدکرد.

                                                  "فروغ فرخزاد"

 *اگه یه روزشادبودی،آروم بخندتاغم بیدارنشه واگه یه روزغمگین شدی،آروم گریه کن تاشادی ناامیدنشه.

                                            "چارلی چاپلین"

 *لحظات شادی خداراستایش کن.لحظات سختی خداراجستجوکن.لحظات آرامش خدارامناجات کن ودرتمام لحظات خداراشکرکن.

 *کسی رابرای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه،تامجبورنشی برای اینکه درقلبش جابگیری، خودتوکوچک کنی.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

درزمانی که وفا،قصه برف به تابستان است

وصداقت گل نایابی

به چه کس بایدگفت؟!

     باتوانسانم وخوشبخت ترین!

"اخوان ثالث"

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

درگذرگاه زمان،خیمه شب بازی دهر

            باهمه تلخی وشیرینی خودمی گذرد

عشقهامی میرند،رنگهارنگ دگرمی گیرند

           وفقط خاطره هاست که چه شیرین وچه تلخ،

دست ناخورده بجامی مانند.

                                                                                      "اخوان ثالث" 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

گاهی وقتهافکرمی کنیم که تنهایی خوب نیست،امابعدش تامیخوایم به داشتن دوستی عادت کنیم،یه چیزی پیش میادکه بازهم به تنهایی میرسیم.یه چیزی شبیه ترس،شبیه دلهره،شبیه دلشوره های شبهای امتحان!تازه شب امتحان دلهره اش خیلی کمتره چونکه میدونی فرداامتحان داری وتموم میشه.امااین روزگارواین لحظه هاطوری شدن که همش داریم امتحان پس میدیم.واسه همین دلهره بیشتری داریم،واسه همین همش منتظریم ببینیم چی میشه....

گاهی وقتهاازبس بدی می بینیم حالمون ازهرچه بوی خوبی وخوب بودن میده بهم میخوره،میدونی چرا؟!

واسه اینکه می ترسیم.می ترسیم ودلهره داریم که نکنه پشت این چهره مهربون،پشت این دستهای سخاوتمند وپشت این نگاه زلال وبی آلایش بازهم بدی باشه!بازهم تاریکی!بازهم سیاهی!

اونوقت دوباره می رسیم به همون جایی که بودیم،به اول جاده،به نقطه سرخط،به تنهایی!

اصلاًمیدونی چیه؟!این روزهاکه میگذره آدمهاهرروزتاریک ترازروزهای قبل میشن،اگه توهم تاریک باشی میشی مثل خودشون واگه یه نقطه،فقط یه نقطه نور،یه نقطه سپیدتوی قلبت هنوزمونده باشه،اونوقت تنهامی مونی.

شایدباخودت بگی چقدرحرف سیاهی،چقدرحرف تاریکی.اماوقتی که دلخوش باشی به زیبایی امااون زیبایی یه سراب بیشترنباشه،توهم به سیاهی می رسی.وقتی که خوشحال باشی که توی این دنیای هزاررنگ،یه نفرهست که یکرنگه،یه نفرهست ازجنس خودت،یکدست وصاف وبی هیچ ردپایی ازخطوط مبهم روزگار،بعدش یکدفعه تموم یکرنگیش بره کنارویه طیف رنگارنگ!جلوچشمات ظاهربشه،اون وقت توهم به تنهایی می رسی.اگه یه روزبه اون لحظه برسی که حرف دل روباکسی گفته باشی که فکرمی کنی اونهم باگوش دل شنیده واین حرفهای پشت دیواردل روهیچ نامحرمی نخواهدشنیدویکدفعه ببینی هزاران گوش وچشم بوده که حرمت حرفهای یکدلی روازبین برده،اونوقت توهم می رسی به تنهایی.

آری،باتمام این بیرحمی هاست که می ترسم،می ترسم ومضطربم، ازهیاهوی باد، ازنگاه نادرست وازطعنه تاریک می ترسم.

اماباتمام اینکه می ترسم ومضطربم بازتاآخردنیاایستاده ام.چراکه معتقدم :"اگرتنهاترین تنهایان شوم،بازهم خدایی هست.اوجانشین تمام نداشته های من است."

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

می نویسم ازتو

                ازتوای شادترین،ای تازه ترین نغمه عشق

توکه سرسبزترین منظره ای

                توکه سرشارترین عاطفه رانزدتوپیداکردم

وتوکه سنگ صبورم بودی

             درتمام لحظاتی که خدا،شاهدغصه واندوهم بود

"آهنگ جدیدوبلاگموتقدیم می کنم به همسرم که همیشه پشتیبانم بوده"

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

 گاهی وقتهاماآدمهابرای بدست آوردن اون چیزی که خودمون اسم تجربه رو،روش گذاشتیم،چیزهای زیادی روازدست میدیم که باورش برامون خیلی سخت میشه،هرچندمیگن انسانهازندگی روباچیزهایی که به دست میارن میسازن،نه باچیزهایی که ازدست میدن.امایه داشته هایی ازدست دادنش ممکنه برامون خیلی دردناک باشه.ممکنه حتی صدای خردشدن خودمون روهم بشنویم.اماهمیشه این خردشدن بدنیست.درسته که اون لحظه برامون خیلی دردناکه،امابعدکه شامل مرورزمان میشه تازه می فهمیم که زیادهم بدنشد!حداقلش این بودکه این جریحه دارشدن احساس این شکستن غرور،این آشفتگی وپریشانی،منجربه یه تلنگرشد که:

"به کجاچنین شتابان؟"

 .....روزگارخودش به اندازه کافی سختگیرهست،حالاچراگاهی خودمون هم به این سختی دامن  می زنیم،  نمی دونم!

(شایدهم میدونم،امادوست دارم خودموبه ندونستن بزنم!!!آخه میدونی چیه؟ماهمون نسل سوخته ایم!)

مگه ماچی اززندگی خواستیم؟مگه سهم من وتووماازاین زمونه چقدره؟میدونم که چیززیادی نمیخوایم.

- یه لبخندکه ازروی اجبارنباشه.

- یه دست پرسخاوت که بی هیچ منتی دست توروبگیره.

- یه نگاه آروم وزلال که وقتی توی این جماعت پرنقش ونگار،نگاهتو میگردونی به اون برسی.

- یه شونه محکم ومهربون که بدونی وقتی میخوای بهش تکیه کنی،پشت توروخالی نمی کنه.

- یه جاده!یه جاده که اجازه داشته باشی،واسه رسیدن به هدفت توی اون راه بری،قدم بزنی،بدوی.

- و یه نیمکت ! یه نیمکت خالی که بشه گاهی بدون دغدغه ودلهره واسه فرداهای گنگ،روش بشینی وباخودت خلوت کنی واگه یه روزخواستی باکسی که ازجنس خودته،به افق دوردست خیره بشی،همون نیمکت قدیمی هنوزسرجای خودش باشه.

به نظرت این چیزهایی که گفتم خیلی خواسته زیادی بود؟!سهم کوچک وساده ای ازخطوط مبهم این روزگار.حالااگه این خواسته زیاده، یااگه کم،رسم زمونه اینه که برای رسیدن بهش بایدتلاش کنیم.حتی اگه اینقدرجاده ها،دست انداز داشته باشن که پاهامون خسته بشن.

پس بیامن وتونگاهمون همون نگاه آرام وزلالی باشه که اگه کسی دنبالش گشت بتونه پیداش کنه وشونه هامون اینقدرمحکم باشه که بتونیم باافتخارواطمینان،اسم تکیه گاه رو،روش بذاریم.

نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

خدایا،الان ازاون لحظه هاییه که دوست دارم باهات حرف بزنم،هرچندهمیشه دوست دارم باتوحرف بزنم ولی گاهی دل مشغولی های این روزگارمنوازت دورمی کنه.

خدای مهربونم،گاهی وقتهاکه توی طوفان ناملایمات زندگی گرفتارمیشم،دلم انگارمیخوادپربکشه به اون بالاها،شایدزودترجوابشوبدی.می دونم که هرچقدرمن ودلم پایین باشیم تواونقدربزرگ وبیناومهربونی که ماروتنهانمیذاری،اماچکارکنم،ازدست من کاری ساخته نیست.دلم بیتاب میشه،بیقرارمیشه وهمین بیتابی وبیقراری منوبیقرارترمی کنه.گریه می کنم،دادمی زنم،بغض می کنم وازتو می خواهم که کمکم کنی.می دونم که کمکم می کنی،می دونم که تنهام نمیذاری،همونطورکه هیچ وقت تنهام نذاشتی،اماتوی اون لحظه های سخت چنان نیازمندومحتاج توام که همش باخودم میگم نکنه خدافراموشم کرده،چراجوابمونمیده،چرادعاموبرآورده نمی کنه وهزاران سوالی که درذهنم نقش می بنده وباتمام وجودم فریادت می زنم.می دونم که بنده های واقعی ات روتوی همون لحظه های سخت محک میزنی واونهاهم خودشونوبه تونشون میدن،اماچکارکنم که هرباربه دلم نهیب میزنم که آروم باشه ومنتظروامیدواربه کمکت باقی بمونه،بیقرارترمیشه!خدایا،ازت ممنونم که توی هربحرانی،هراضطراب ونگرانی دستموگرفتی وکمکم کردی.میدونم که همه چیزحکمت وخواست توبوده وهست،پس کمکم کن که همیشه بنده شاکری باشم.به من ایمان وصبروتحمل عطاکن که درلحظه های ناب زندگی همواره شاکربه درگاه پرکرم توباشم ودرلحظه های سخت استجابت دعا،به دستانم استقامت بده که همچنان روبه آسمان رفیع توبلندومحکم ایستاده باشدوبه قلبم آرامش واطمینان بده که هرقدرهم طوفان حوادث شدیدتر وزید،درقلبم لرزشی پیش نیایدوصبوروامیدوارباقی بماندوبداندکه تاتوتکیه گاه وپشتیبان من هستی،هیچ نیازی به حمایت وپشتیبانی بنده تونخواهم داشت که اوخودسخت محتاج ونیازمندتواست.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

خدای مهربونم سلام.

منم،همون بنده گستاخی که هیچی توی کوله بارش نداره.

منم،همون بنده ای که هروقت دلتنگ میشه،دوست داره باهات حرف بزنه.دوست داره جواب بگیره ازت،دوست داره همون لحظه مرهمی واسه زخمهای دلش پیدابشه.

خدای خوبم،همیشه وهروقت که دلتنگی بهم فشارمیاره وبغض راه نفسمو می بنده دلم به یاد تومی افته.نه اینکه وقتهای دیگه به یادت نباشم،نه،خودت اینوخوب می دونی. اما منم مثل خیلی ازبنده هات گاهی ازت دور میشم.کاش حداقل توی کوله بارم چیزی واسه عرضه کردن به توداشتم.چیزی که باعث شرمندگی ورسوایی نباشه.

خدایامن همون بنده ای هستم که تومی خواستی اشرف مخلوقاتت باشم!!!

من همون بنده ای هستم که توبه همه فرشته هات فرمان دادی که به من سجده کنن!!

خدایالطف وعنایت توهمیشه شامل حال من بوده ومن همیشه شرمنده ترازقبل به سوی تواومدم.خدایاتوی این شب قدرکه همه درهای آسمونت بازشده،ازت میخوام حتی واسه یک ثانیه هم ماروبه حال خودمون رهانکنی.

خدای مهربونم،خدای بخشنده وخطاپوش،دوستت دارم.درتمام ثانیه های رفته زندگیم ودرتمام لحظات نیامده عمرم،دوستت خواهم داشت.باتمام نفسهای آمده ونیامده زندگیم وبابغض همیشگی ام فریادت می زنم....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

باتوهمه رنگهای این سرزمین راآشنامی بینم.

باتوهمه رنگهای این سرزمین مرانوازش می کنند.

باتو،آهوان این صحرا،دوستان همبازی منند.

باتو،کوههاحامیان وفادارمنند.

باتو،زمین گهواره ایست که مرادرآغوش خودمی خواباند.

باتو،ابر،حریریست که برگهواره من کشیده اند.

باتودریابامن مهربانی می کندوسپیده هرصبح برگونه ام بوسه می زندونسیم هرلحظه گیسوانم راشانه می کند.

باتو،من بابهارمی رویم ودرعطریاسهاپخش می شوم ودرهرشکوفه می شکفم.

باتو،من درطلوع لبخندمی زنم،درهرتندرفریادشوق می کشم،درحلقوم مرغان عشق می خوانم،باچشمه ها می خندم ودرجویباران زمزمه می کنم.

باتو،من درروح طبیت پنهانم.

باتو،من،بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رالمس می کنم.

باتو،من درخلوت این صحرا،درغربت این سرزمین ،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی، غرق فریادم.

بی تومن.....بی تو.....

بی تومن،رنگهای این سرزمین رابیگانه می بینم.

بی تو،رنگهای این سرزمین مرامی آزارند.

بی تو،آهوان این صحرا،گرگان هارمی شوند.

بی تو،کوهها،دیوان سیاه وزشت خفته اند.

بی تو،زمین،قبرستان پلیدوغبارآلودی است که مرادرخودبه کینه می فشرد.

بی تو،ابر،کفن سپیدی است که برگورخاکی من گسترانده اند.

بی تو،دریا،گرگی است که آهوی معصوم مرامی بلعد.

بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشتند.

بی تو،سپیده دم هرصبح ،لبخندی نفرت باراست.

بی تو،نسیم هرلحظه رنجهای خفته درسرم رابیدارمی کند.

بی تو،من بابهارمی میرم ودرعطریاسهامی گریم.

بی تو،من باهربرگ پاییزی می افتم ودرچنگ طبیعت تنهامی خشکم.

بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداراازیادمی برم.

بی تو،من مرگ را،پژمردگی را،نیستی را،کینه را،زشتی را،نفرین خشمگین خدارالمس می کنم.

بی تو،من درخلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم.حاجب درگه نومیدی،راهب معبدخاموشی،سالک راه فراموشی،باغ پژمرده پاییزم.

"اقتباس ازکتاب هبوط،دکترشریعتی"

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

سلام دوستان.

ازاون وقتهاییه که دلم می خوادبنویسم اما نمیشه!کلمات ازجلوی چشمام ردمی شن اما ازذهنم فرارمی کنن.!!!!!!خیال باطل

همیشه دوست داشتم بنویسم.زنگ انشا واسم بهترین لحظات بود.ازهرموضوعی که می گفتندویاخودم دوست داشتم،می نوشتم ودوست داشتم واسه همه کلاس اونهاروبخونم (بیچاره هاچشمک)یادمه همیشه دنبال یه سوژه جدیدبودم وازموضوعهای تکراری خوشم نمی اومد.......چقدرزودگذشت.

اون روزهافکرنمی کردم یه روزی می رسه که واسه نوشتن حرف دلم وقت کم بیارم، واژه هاازذهنم فرارکنن و....

دلم می خوادبهترازاینی که هست می بودم،بهترازاین حرف می زدم،درددل می کردم،امانمیشه.سعی می کنم زودزودبنویسم شایددوباره حرف زدنم گل کرد.

تابعد.

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin