حرفهای دلتنگی

اینم یه عکس داغ داغ ازشب یلدای دونفره ما

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

یلدا....آخرین شب پاییز....بلندترین شب سال.....کلمه ای که درزبان سریانی به معنی میلاداست....شب چله....

راستش دلم میخواست درموردشب یلدایه پست بذارم.اماهرچی فکرکردم دیدم حرف تازه ای نیست!همه مون به نوعی باتاریخچه یلداآشناهستیم.بنابراین دلم نخواست حرفهای تکراری بزنم!

شب یلداازقدیم،بهونه ای بوده واسه گردهم اومدن اعضای خانواده.بهونه ای برای اینکه بیشترباهم باشیم وازمهروصفاحرف بزنیم.قلبهاروازکینه پاک کنیم وبه زندگی سلام ولبخنددوباره ای داشته باشیم.یلدا،یکی ازکهن ترین جشنهای ایران زمین،این سرزمین پاک اهورایی،است.

وقتی به گذشته هانگاه می کنیم،می بینیم که مردم اون روزگارباوجودهمه سختیهاچقدرشادترازمابودن!!چقدرراحت دورهم جمع میشدن!چقدرراحت می خندیدن!چقدرمهربون وبخشنده بودن!ولی اکنون واین روزگار...افسوس...

بیاییداین رسم کهن رابه همون زیبایی که اجدادآریایی مون برپامی کردن،ماهم بجابیاریم.شادباشیدولبتون پرخنده.

"یلدایعنی یادمان باشدکه زندگی آنقدرکوتاه است که یک دقیقه بیشترباهم بودن رابایدجشن گرفت"

 

پ.ن١:رحلت ناگهانی بزرگمردایران-پدرمعنوی اصلاحات-روبه همه کسانی که دلشون برای این آب وخاک می تپد،تسلیت می گویم.

پ.ن٢:بااجازه دوستان!آهنگ وبلاگ روتابعدازعاشورابرمیدارم.

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

محرم همیشه برام یادآورکودکیهام بوده.اون روزهایی که باتموم بچگی،عاشق عزاداری هابودم.عاشق صدای دهل وطبل وسنج ونوحه.عاشق بوی اسپندی که جلوی دسته های عزاداری دودمی کردند.عاشق کفن پوشهایی که زنجیرمیزدن.عاشق نذری پختن وتقسیم کردن اونها.....چقدرزودگذشت....

دایی جون -دایی مامانم- یه پیرمردنورانی بودباموهای سفیدونگاه مهربون که عاشق امام حسین بود.شبهای محرم همیشه می رفت توی حسینیه محل،زنجیرزن بود و ازاونجایی که ریش سفیدمحل بود، نفراول صف می ایستادوباچه اخلاصی هم زنجیرمی زد.منم که عاشق اون شبهابودم همیشه پیله می شدم وپیرمردمجبوربودمنوباخودش ببره!منومی برداماچون سنم کم بودوبایدهمش مراقبم می بودکه توی تاریکی وشلوغی شب گم نشم،سرموشیره می مالیدومنومی سپرددست خانومش که توی مجلس خانومانشسته بود،امامگه اون بنده خدامی تونست منونگه داره وتاازمن غافل میشدمن دوباره توی مردهابودم!آخرش دایی جون مجبورمیشدکه منوپیش خودش نگه داره ومنم میشدم زنجیرزن!وچون احترام دایی جون واجب بودمنومیذاشتن نفراول صف که گم نشم!درست جلوی دایی جون وزیربیرق وعلم!ومن باتموم بچگی،ازاین رویای زیبابه اوج ابرهامی رسیدم.smileysتموم خیابونهاروپابه پای اونهامیرفتم وخسته هم نمی شدم تانصفه شب که برمی گشتیم!واین قصه هرشب محرم تکرارمی شدوسال بعدوسالهای بعدومن تااون وقتی که به لطف کودکیهام،می تونستم ازمجلس زنانه برم توی جماعت آقایون وکسی هم بهم گیر نمی داد، این قصه رو تکرارمی کردم.تااینکه مثلاًبزرگ شدم!خانوم شدم!ودیگه نمیشدتوی صف زنجیرزنهابرم.امامن دلم پرمی کشیدواسه اون صف واون زنجیردسته چوبی واون هیئت عزادارحسین.امادیگه نمیشد.شایدباورتون نشه که هنوزهم تحمل نشستن توی حسینیه وشنیدن روضه روندارم ودلم میخوادپابه پای زنجیرزنهاراه برم وزنجیربزنم!امانمیشه.

"روزگارکودکی برنگردددریغا     قیل وقال کودکی برنگردددریغا"

قبل ازازدواجم که بابام مجبوربودشبهامنوببره بیرون ویه چرخی توی هیئت،بزنیم!الان هم که همسرم اینکارومیکنه!یادمه مثلاًبامامانم میرفتم روضه اماهنوزشروع نشده بودمن توی خیابون پیش بابام ایستاده بودم!

واین شدکه عشق حسین،ازهمون کودکی توی وجودم شکل گرفت وبعدازگذشت اینهمه سال ازروزهای بچگی،هنوزم محرم که میشه دلم پرمیکشه به اون شبها و اون روزها. هنوزم شبهای محرم دلم عجیب میگیره.هنوزم هرجاکه باشم شبهای محرم میرم بیرون ازخونه،هنوزم ازته دل گریه میکنم،هنوزم باشنیدن "یاحسین" تموم بدنم  میلرزه.هرچندباورکنیدمحرم وعزاداری اون وقتهاباالان خیلی فرق داشت.اون وقتهاانگارمردم بی ریاتروعاشقتربودن.دلاشون صاف تربود و کسی که می اومد واسه عشق حسین بودکه میومد.....

نمیدونم توی این شبهادنبال چی می گردم ولی خوب میدونم که ارادت قلبی من به امام حسین،ریشه توی کودکیم داره.میدونم که باتمام وجودم دوستش دارم.باتمام وجودم باهاش حرف میزنم وخواسته هاموبهش میگم واونهم اجابت میکنه وجوابمومیده وچه چیزی بالاتروبرترازاین.چه عشقی زیباترازاین.من راه حرف زدن باعشقمو،بابزرگمردروزگارکودکیموبلدم.

پ.ن: نازنین،توی این شبهای عشقبازی بامحبوب،وقتی که سرشار از لطف ورحمت بی نهایتش شدی،به یادمن هم باش.به یادتون هستم.محرمتون سرشارازبوی حسین.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

سلام دوستهای خوبم.چندروزی نبودم ودلم واسه همه تون تنگ شده بود.تازه اومدم نت،اول آپ می کنم وبعدبه همه سرمیزنم.

چندوقت پیش توی یکی ازپستها،به نگاه نادرست وطعنه تاریک اشاره کرده بودم،پست جدیدم درموردهمین مسائله!

قبل نوشت:باعرض پوزش ازهمه افرادذکوری که این مطلب رومیخونن وتوضیح اینکه مواردذیل قابل تعمیم به همه آقایون نمی باشد.خجالت

راستش گاهی وقتهالجم میگیره ازاینکه زن هستم،نه ...ازمردهالجم میگیره،نه...اززمونه ووضعیت جامعه لجم میگیره.اصلاًنمیدونم ازچی لجم میگیره!متفکرامایه وقتهایی بدجوری لجم می گیره!آخه خیلی وقتهابایدازنگاههای نادرست وطعنه های تاریک فرارکنم.می دونی چه وقتهایی؟!وقتهایی که توی تاکسی نشستی وراننده مدام ازتوی آینه توروزیرنظرداره ومجبوری توی دلت همش بگی پس کی میرسم؟!همش به ساعتت نگاه کنی واحساس کنی زمان چقدرکندمی گذره!

وقتهایی که میری توی یه اداره واسه انجام یه کارمثلاًاداری،مسئول واحدمربوطه!واسه اینکه کمی بیشتروقت تلف کنه وازناگفته های دلش بگه،الکی تورومعطل می کنه،کلی کاغذوفرم روزیرورومی کنه وآخرش هم میگه هنوزجواب مدارکتون نیومده!دفعه بعدی نمیخوادتشریف بیارین،تماس بگیریداینم شماره مستقیم خودمه!اونوقته که تودلت میخوادهمه اون کاغذهای روی میزرومچاله کنی وبکوبی توی سرش!ولی نمیشه.تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

یاوقتی که توی اداره مسئول مستقیمت،هی چپ وراست به داخلیت زنگ میزنه وتوبدونی که پیداکردن Test packageو نامهCost quotationویاeditهزارباره یه نقشه وهزارکوفت وزهرماردیگه که همه شون voidشدن!!فقط ازروی بهونه های مکررمیتونه باشه.اونوقته که توهم دلت میخوادچنان حالشوبگیری که شماره داخلیت یادش برهتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com-البته گاهی هم اینکارومیکنی!ولی عجب موجوداتی هستنداین جماعت که روشون مثل سنگ پامیمونه-

یه وقتهایی که میری خرید،ازقصاب وبقال ونانواوهمه وهمه،فقط وفقط بانگاه نادرست وطعنه تاریکشون توروحرص میدن وتودلت میخوادازهمه چی فرارکنی.تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com- البته خداروشکر،هیچ کدوم ازاین خریدهابه عهده من نیست وآقای شوهرزحمتشومی کشه!-

یه وقتهایی حتی بیشترحرص میخوری!وقتی دست توی دست همسرت،داری توی خیابون قدم میزنی.اینقدرتورونگاه می کنن که می ترسی نکنه شاخ داشتی وخودت بیخبربودی تاحالا!نکته جالبش اینه که همون آقای به ظاهرمحترم هم باهمسربینوای خودش داره ازویترین یه مغازه دیدن میکنه تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comواینقدرتورونگاه میکنه که همسرش مجبورمیشه نگاهشودنبال کنه وباخشم به توبرسه وتوچه احساس مشمئزکننده ای بهت دست میده!سبزحالاتوموندی ویه احساس بدکه نمیدونی خودتوآروم کنی،ازنگاه اون خانوم فرارکنی ویاحس غیرت به جوش آمده همسرت روخاموش کنی!!!!!!!!!!!

ای باباآخه این چه وضعیه.آدم حالش به هم میخوره ازاینهمه حسن نیت!!!!!!!!باورکنیدخداهم خوشش نمیادها!حالاازماگفتن،میدونم که ازشماهم نشنیدننیشخند

پ.ن:شایدباخوندن این مطلب بگیدحتماًخودت طوری لباس می پوشی ویارفتارمیکنی که جلب توجه میکنه،اماباورکنیداینطوری نیست.حداقل اونهایی که منومیشناسن،میدونن که اینجوری نیستم ومن ازهمینجااعلام بیگناهی میکنم!

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

برادر!چراغهارابایدروشن کرد.من ازتوبرای طلوع بیتاب ترم.

بگذاراین "مذهب جادو" درروشنی بمیردتا"مذهب وحی"راببینیم.

چهره "علی "درروشنایی،زیباوخدایی است.به توومن-مذهبی وبی مذهب-هردو،علی رادرتاریکی نشان داده اند.

"دکترشریعتی"

"غدیر"سالروزاکمال دین واتمام نعمت الهی،برهمه شمادوستان گلم مبارک.شادباشید.

نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

* بزرگترین خواننده،کسی است که سروده های سکوتمان را میخواند.

"ماسه وکف-جبران خلیل جبران"

* عشقی که درهرروزوهرشب،نونشود،دوام نخواهدیافت حتی اگربه پرستیدن منجرشود.

"ماسه وکف-جبران خلیل جبران"

* بخشش آن نیست که چیزی رابه من بدهیدکه نیازچندانی به آن ندارید.بخشش آن است که چیزی بدهیدکه به آن نیازمندترباشید.

"ماسه وکف-جبران خلیل جبران"

* فکرخدانزدهرانسانی متفاوت است وهیچ کس نمی تواندآیین خودرابردیگری تحمیل کند.

"جبران خلیل جبران"

* هنگام شادمانی به ژرفای دل خودنظرکنید.می بینیدکه شادمانی تان ازهمان سرچشمه جاریست که اندوهتان ازآن جاری بوده است وهنگام اندوه وغم بازبه ژرفای دلتان بروید.می بینیدکه به راستی گریه هایتان برای همانیست که روزی مایه شادیتان بوده است.

"جبران خلیل جبران"

*خداوندابه من آرامشی عطاکن که بتوانم بپذیرم آنچه رانمی توانم،شهامتی که تغییردهم آنچه راکه می توانم ودانشی که تفاوت آن دورابیابم.

"دکترشریعتی"

* حرفهایی هست برای نگفتن وارزش عمیق هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

"دکترشریعتی"

* خدایاتقدیرم رازیبابنویس.کمک کن آنچه راکه توزودمی خواهی من دیرنخواهم وآنچه راکه تودیرمی خواهی من زودنخواهم.

* بزرگی میگه:من به خدانمیگم مشکلات بزرگی دارم،به مشکلات میگم خدای بزرگی دارم.

* من برنده ام!چون دستانم رابالامی برم ومطمئنم کسی دعای سرانگشتانم رااجابت می کند.

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

عشق یک جوشش کوراست وپیوندی ازسرنابینایی،دوست داشتن پیوندی ناخودآگاه وازروی بصیرت روشن وزلال.

عشق بیشتر ازغریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سربزند بی ارزش است،دوست داشتن ازروح طلوع می کندوتاهرجاکه روح ارتفاع داردهمگام باآن اوج می گیرد.

عشق باشناسنامه بی ارتباط نیست وگذرفصلها و عبورسالهابرآن اثرمی گذارد.دوست داشتن درورای سن وزمان زندگی می کند.

عشق طوفانی ومتلاطم است.دوست داشتن آرام واستواروپروقاروسرشارازنجابت است.

عشق جنون است وجنون چیزی جزخرابی وپریشانی"فهمیدن واندیشیدن"نیست امادوست داشتن دراوج،ازسرحدعقل فراترمی رودوفهمیدن واندیشیدن رااززمین می کندوباخودبه قله بلنداشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه رادرمعشوق می آفریندولی دوست داشتن زیباییهای دلخواه رادردوست می بیندومی یابد.

عشق یک فریب بزرگ وقوی است.دوست داشتن یک صداقت راستین وصمیمی وبی انتهاومطلق.

عشق دردریاغرق شدن است ودوست داشتن دردریاشناکردن است.

عشق بینایی رامی گیردودوست داشتن بینایی می دهد.

عشق خشن است وشدیدوناپایدار.دوست داشتن لطیف است ونرم وپایدار.

عشق همواره باشک آلوده است.دوست داشتن سراپایقین است وشک ناپذیر.

ازعشق هرچه بنوشیم سیراب ترمی شویم.ازدوست داشتن هرچه بیشتر،تشنه تر.

عشق نیرویی است درعاشق که او را به معشوق می کشاند،دوست داشتن جاذبه ایست دردوست که دوست رابه دوست می برد.

عشق تملک معشوق است ودوست داشتن تشنگی محوشدن دردوست.

عشق معشوق رامجهول وگمنام میخواهدتادرانحصاراوبماند،دوست داشتن دوست رامحبوب وعزیزمی خواهدومی خواهدکه همه دلهاآنچه رااوازدوست درخوددارد،داشته باشند.

درعشق رقیب منفوراست.دردوست داشتن است که "هوادارن کویش راچوجان خویشتن داند"که حسدشاخصه عشق است.

عشق معشوق راطعمه خودمی بیندوهمواره دراضطراب است که دیگری ازچنگش نربایدو اگرربودبا هردو دشمنی می ورزدومعشوق نیزمنفورمیگردد.دوست داشتن ایمان است وایمان یک روح مطلق است.یک ابدیت بی مرزاست وازجنس این عالم نیست.

دوست داشتن ازعشق برتراست ومن هرگزخودراتاسطح بلندترین قله عشقهای بلندپایین نخواهم آورد.

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

راستش یه جورایی خیلی خوشحالم!یادتونه که چندوقت پیش توفیق زیارت امام رضا(ع)نصیبم شد.بعدازچندین سال رفته بودم واونجاقبل ازاینکه واسه خودم دعاکنم،واسه دیگران دعاکردم.شایدباورتون نشه اماواسه خودم چیززیادی ازآقا،نخواستم اماهمش حواسموجمع می کردم که دیگران ازقلم نیفتن!!وحالاخیلی خوشحالم چون ازهمون موقع که برگشتم دعاهایی که درحق دیگران کردم،درحال اجابت شدنه واین واسه من خیلی خوبه.خیلی خوشحالم.خیلی خیلی!اول واسه اونهایی که به خواسته هاشون میرسن،بعدهم ازاینکه هنوزیه ذره آبرودارم که بنده های پاک خداشفیعم باشن.شایدهم ازدعای من نباشه ها،وازدل پاک خودشون باشه امامن دوست دارم به این فکرکنم که هنوزهم صدام شنیده میشه!شایدفکرکنیدخیلی ازخودراضیم!!ولی اینجوری نیست.فقط خوشحالم.همین!تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

من واسه همه تون دعاکردم وامیدوارم که به خواسته های قشنگتون برسید.

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

کردان -وزیرجنجالی سابق- رفت!!!!

به همین سادگی!!!!

راستش اولین باره که ازمردن یه نفرناراحت نشدم!!!خوشحال هم نشدم امایادشعوربه بازی گرفته شده یک ملت که می افتم دلم بدجوری می گیره.تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

 

بعدنوشت:من گفتم ناراحت نشدم،نگفتم که خوشحال شدم!!!!!ضمناًگفتم دعاهام برآورده شدن امامن هرگزبرای مرگ کسی دعانکرده ام!!!!اصلاًمن بااین دل مهربون می تونم ازاین دعاهابکنم؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

عجب صبری خدادارد، اگرمن جای اوبودم، همان یک لحظه اول که اول ظلم رامی دیدم ازمخلوق بی وجدان،جهان راباهمه زیبایی وزشتی،به روی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدادارد،اگرمن جای اوبودم،که درهمسایۀ صدهاگرسنه،چندبزمی گرم عیش ونوش می دیدم،نخستین نعره مستانه راخاموش آن دم برلب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدادارد،اگرمن جای اوبودم،که می دیدم یکی عریان ولرزان،دیگری پوشیده ازصدجامه رنگین،زمین وآسمان راواژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدادارد،اگرمن جای اوبودم،نه طاعت می پذیرفتم،نه گوش ازبهراستغفاراین بیدادگرهاتیزکرده،پاره پاره درکف زاهدنمایان تسبیح راصددانه می کردم.

عجب صبری خدادارد،اگرمن جای اوبودم،برای خاطرتنهایکی مجنون صحراگردبی سامان،هزاران لیلی نازآفرین راکوبه کوآواره ودیوانه می کردم.

عجب صبری خدادارد،اگرمن جای اوبودم،به گردشمع سوزان دل عشاق سرگردان،سراپای وجودبی وفای معشوق راپروانه می کردم.

عجب صبری خدادارد،اگرمن جای اوبودم،به عرش کبریایی باهمه صبرخدایی تاکه می دیدم عزیزنابجایی،بریک نارواکرده خواری می فروشد،گردش این چرخ راوارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدادارد،اگرمن جای اوبودم،که می دیدم مشوش عارف وعامی،زبرق فتنه این علم عالم سوزمردم کش،بجزاندیشه عشق ووفا،معدوم هرفکری دراین دنیای پرافسانه می کردم.

عجب صبری خدادارد!چرامن جای اوباشم؟!همین بهترکه اودرجای خودبنشسته وتاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق رادارد!وگرنه من جای اوبودم،یک نفس کی عادلانه سازشی باجاهل وفرزانه می کردم؟!

عجب صبری خدادارد!عجب صبری خدادارد!

"معینی کرمانشاهی"

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin