حرفهای دلتنگی

این جمله روتوی وبلاگ غزل خوندم و بدجوری توی ذهنم حک شده:



" مگر چندباربه دنیاآمده ایم که اینهمه می میریم"

 

 


نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

این پست رابرای تومی نویسم.

برای توکه لحظه لحظه های زندگی من،درتوخلاصه میشود.

برای توکه انگاروجودم درتوذوب شده است.برای توکه چشمهایم،انگارچیزی بجزتونمی بیند.همه جاتصویرتوست.همه جاچشمهای مهربان ولبخندپرمحبتت درمقابل چشمان من است.

برای تومی نوسیم که بدانی دوستت دارم.همیشه وهمه جا.هرروزبیشترازروزقبل.

برای تومی نویسم که بدانی درمقابل تمام محبتت،درمقابل تمام صبوری ات همیشه کم آورده ام.

برای تومی نویسم که بدانی بندبند وجودمن-هرجاکه باشم-باتوپیوندخورده است.

برای تومی نویسم که مهربانی ات بی انتهاست و من چقدربانگاه پرمهرت اوج می گیرم.

این روزهاعاشق ترازهمیشه ام.این روزهابیشترازهمیشه دوستت دارم.این روزهابیشتردلتنگت میشوم.چرایش رانمیدانم امااین روزهاعجیب دلتنگت میشوم.این روزهاعجیب دوستت دارم.

واین روزهاباتمام وجودم به داشتنت،به بودنت،به دوست داشتنت افتخارمیکنم.

میدانم که می دانی.

نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

امروزپنجمین روزکاریمه واین اولین آپ ازمحل کاره.

احساس بیکاری مفرط وکشداری که ازصبح تاظهربامنه،بدجوری خسته ام میکنه.

دلم میخوادفعال باشم امانمیشه.من به این رکودویکنواختی عادت ندارم واذیت میشم.

هنوزهم وضعیت همونطوره که توی پست قبل گفتم.گرچه کمی والبته خیلی کم،بهترشده امااین تغییرنامحسوس فقط توی مسائلیه که به کارمون هیچ ارتباطی نداشته باشه.

دلم نمیخواداینجوری پیش بره.گرچه میدونم یه جایی این قضیه حل میشه اماطولانی شدن این روندآدموخسته میکنه.

تاحالاازبیکاری خسته شده بودید؟!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

همیشه تجربه اولین روز،حس غریبیه.حالافرقی نمیکنه کجاوچطوری باشه.این اولین بودنش مهمه.حس عجیبی که حضورتوی یه محل ناشناس بهت میده.یه " دلشوره شیرین"یه حس مبهم وآمیخته به استرس.ولی همیشه اولین هاتوی ذهن وروح آدم موندگارمیشن.

پنج شنبه اولین روزکاریم بود.استرس حضورتوی محیط کاری که تازه میخواستم تجربه اش کنم وبرخوردباهمکارایی که اصلاًازحضورمن وهمکارام خوشحال نیستن!واصلاًدلشون نمیخوادماچیزی یادبگیریم چه برسه به اینکه باماهمکاری کنن.گرچه احساس اونهاروکاملاًدرک میکنم اماتصورکنیداولین روزی روکه همه چیزواستون مبهمه ودرعین حال توی جوی قرارگرفتیدکه پذیرای شمانیستندوهیچ کس واستون فرش قرمزپهن نکرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

بهرحال باتموم احساس معذب بودنی که توی اون جمع دارم،اماچون کارش فنی وتخصصییه،دوست دارم اونجاباشم.دوست دارم تجربه های کاری واجتماعی روبدست بیارم گرچه همین تجربه بهم ثابت کرده که بدست آوردن بعضی تجربه هاخیلی سخت وگرونه امامن بیدی نیستم که بااین بادهابلرزم.من سخت ترازایناروپشت سرگذاشتم وازش گذشتم.

چون فعلاًباحضوردونفرمون موافقت شده،ساعات کاریمون زیاده ومجبوریم توی شیفت باشیم.اول قراربودیک روزدرمیون از7.30صبح تا7.30 بعدازظهرباشیم(یعنی یک روزشیفت باشم یک روزاستراحت)امااونجوری احساس کردم اززندگی دورمیشم وهمیشه خسته هستم.چون این شیفت کاری شامل روزهای تعطیل هم میشه.بالاخره باهمکارم توافق کردیم که من شیفت صبح باشم-یعنی هرروزاز7.30صبح تا13.30ظهر-وهمکارم شیفت عصرباشه.یک شب درمیون هم آنکال هستیم.

خلاصه اینکه فعلاًشاغل شدمممممممممممممم.  

 

 

یادتون باشه همیشه آرزوهای ماواسه ماخیلی بزرگ ودورازدسترس به نظرمیرسن.آرزوهامون واسه خدا،بی نهایت کوچیکهههههههههههههههه.فقط بایدوقتش برسه.

خدایااااااااااااااااااااااااااااااادستهای منو،رهاااااااااااااااااااااانکن

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

همچنان بین مسیرخونه تادفترشرکت دررفت وآمدم.

باکلی جزوه وکلاس توجیهی وآموزشی مشغولم.

اماهمچنان همه چیزدرهاله ای ازابهام است.

این روزهابیشترازهمه روزهای عمرم معنی پارتی وپارتی بازی رامی فهمم وهمچنان

 دلم میسوزدازباغی که میسوزد.

دلم برای همه تون تنگ شده.به یادهمه تون هستم.بااااااااااااااااااااورکنید.

فعلاًحضورکمرنگ منوبپذیریدتاببینم بالاخره چیکاره هستم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

اینم عکس شب یلدا.ازشب یلدای پارسال راضی تربودم.امسال خیلی عجله ای شد.

نوشته شده در شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

ازآخرین پستم چندروزی گذشته.توی این چندروزهمه چی دست به دست هم دادکه من نتونم آپ کنم.تصمیم داشتم واسه شب یلدایه پست توووووووپ بذارم اماکامپیوترم همش سازمخالف میزد.سرعتش درحدمرگ پایین اومده بود.ویندوزعوض کردم،فرمت کردم،هرچی باهاش مداراکردم نشد.ناچاربه امین پیشنهاددادم اگه لپ تاپ رولازم نداری چندروزی باخودت نبرکه من به کارام برسم.اماهمون شب که این پیشنهادرودادم لپ تاپ امین هم قاطی کرداسااااااااااااااااااااااااسی.درایورهاهمه ویروسی شده بودند!!حسابی کلافه شده بودم.سیستم خودم که همچنان توی کماتشریف داره.لپ تاپ هم امروزروبه راه شده.ازطرفی توی دوروزگذشته همش درگیرهمون کارکذایی هم بودم.سه شنبه ساعت12ظهرتماس گرفتن که خودتوبرسون دفترشرکت که جلسه توجیهی داریم.حالامن هزارتاکارناتموم توی خونه داشتم که میخواستم همه روتاقبل ازاومدن امین انجام بدم!همه چی همونجوری نیمه تموم موندتاساعت 5که برگشتم خونه وروی دورتندهمه کارهاروانجام دادم ومراسم شب یلدای دونفره مون به شادی گذشت.

چهارشنبه هم از8صبح تا2بعدازظهرتوی اداره بودیم برای تحویل سایت وتجهیزات.درنهایت هم هنوزمعلوم نیست که بالاخره مامیریم سرکاریاسرکاری هستیم!چون فعلاًبایدمنتظربمونیم تامجوزاستقرارماتوی اداره صادربشه واین پروسه باتموم کارشکنی هایی که داره انجام میشه معلوم نیست چقدرطول میکشه.

الان هم تایه فرصت پیداکردم اومدم نت!ترسیدم بازم ابروبادومه خورشیدوفلک،دست به دست هم بدن!

پ.ن.1:- قابل توجه سعیده:اون شب همش به فکرت بودم دیووووووووووونه-

پ.ن.2:عکس شب یلدارودراسرع وقت میذارم.

پ.ن.3:ازهمه دوستانی که شب یلدابه یادم بودند ممنونم.ببخشیدکه اون روزنتونستم بهتون سربزنم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin