حرفهای دلتنگی

درزیباترین زمان خداوند،بازیباترین دعای خداوند،به استقبال سال جدیدمی رویم.

" حول حالناالی احسن الحال "

برای تک تک شمادوستای خوبم،بهترینهاروآرزومیکنم.امیدوارم سال جدیدبراتون سرشارازشادی وخوشبختی باشه.

امشب آخرین شیفت شبم توی سال 89 هست.فرداصبح عازم سفریم.میریم به سمت گرگان وبندرترکمن.براتون لحظه هایی شادآرزومیکنم.لحظه تحویل سال منوازدعاهای خیرتون فراموش نکنید.به یادهمه تون هستم.

 

 

پ.ن.١:امسال سفره هفت سینم روخیلی زودچیدم.واسه دیدن عکسش میتونیدبریدادامه مطلب.

پ.ن.٢:پست شکرانه سال قبل روخیلی دوست دارم.پیشنهادمیدم شماهم یه باردیگه لطف کنیدوبخونیدش.توی آرشیووبالینک بهارمیتونیدپیداش کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

این سال, " همت مضاعف،کارمضاعف" تموم نمیشه دیگهههههههه!

این روزهاهرروزخسته ترازروزقبل هستیم.هم خودم،هم امین بی نهایت کارداریم.هزارجورکاربی ربط و باربط روی سرمون آوارشده.اداره و شیفت و خستگیش ازیه طرف،خونه تکونی,سریالی منم ازیه طرف،کارفشرده امین هم مزیدبرعلت شده.ازروزی که ازاصفهان برگشتیم هرروزواسه بازرسی بایدبره یکی ازشهرستانهای اطراف که 1ساعت و نیم توی راهه و تابرمی گرده خونه 9شبه!!!!!!!حالاتوی این رفت وآمدها،زمستون هم یادش اومده که ای باباااااااامن امسال کلی برف وبارون ذخیره کردم و همه رواحتکارکردم!!!!!!حالاهی برف و بارون میاد و من هی دلم توی دستمه تاامین برسه خونه.بازم خداروشکررررررررر.

ازایناکه بگذریم دیگه واقعاًمنتظرم تعطیلات شروع بشه و یه استراحت وتفریح درست وحسابی داشته باشیم.گرچه طبق برنامه من همون روزعیدشیفتم امابه لطف همکارام،هفته اول روکامل به خودم استراحت دادم وشیفتاموبقیه پرمیکنن.تاهفته دوم هم خدابزرگه.

امشب که شیفتم به همه تون سرمیزنم.اماآخرین شیفت شبم جمعه است که پست آخرسال رواون موقع میذارم.

چهارشنبه سوری خوبی داشته باشید.مراقب خودتون باشیدوبارعایت همه جوانب احتیاط ،خوش بگذرونید.

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

الان که دارم این پست رومی نویسم،شدیییییییییییییییییداً خوابم میاد.یه جورایی انگارازاداره رفتم مسافرت ودوباره ازسفربه اداره برگشتم.اون روزکه امین اومداداره دنبالم و به سمت اصفهان حرکت کردیم،هرکاری می کردم توی ماشین بتونم بخوابم نشدکه نشد.انگارنه انگارکه شب قبلش شیفت بودم وتاصبح نخوابیدم.توی ماشین که هیچی،ظهرهم که رسیدیم نتونستم بخوابم ونشون به اون نشون که اون دو شب هم که اصفهان بودیم،همش به مهمونی و شلوغ کاری سرگرم بودیم و درست وحسابی نخوابیدم.دیروزهم که برگشتیم توی ماشین مثل جنازه نشسته بودم!چرا؟؟؟خب معلومه دیگه!واسه اینکه بی نهایت خوابم می اومداماچون جاده خیلی شلوغ و بارونی بود،همش چشمم به جاده بود و بسکه منم همزمان باامین پامو روی ترمزوکلاچ فشاردادم خسته ترشدم!!!!به پیشنهادامین میخوایم مثل ماشینهای تعلیم رانندگی،واسه ماشینمون یه کلاچ و ترمزدیگه هم بذاریم که من اینقدربیخودی انرژی تلف نکنم.

امروزهم که صبحکاربودم و الان مثلاً اداره هستم اماجسماً و روحاًخواب می باشممممممم.

شب هم که شیفت هستم.کلی هم کارتوی خونه دارم.خونه تکونی نصفه ونیمه مونده ومهم اینکه قسمت سخت ماجراکه آشپزخونه است مونده و من موندم که چیکارش کنم!!!!!!!!خدایااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

فرداداریم میریم سفر.کجا؟ اصفهان.

ازاونجاکه تعطیلات عیداصفهان نمی خواهیم برویم! و بازهم ازاونجاکه الان خیلی وقته نرفتیم،دیگه امین حسابی دلتنگ خانواده شده.به همین دلیل و دریک حرکت ناگهانی تصمیم گرفتیم یه سفردو روزه بریم اصفهان.

امشب که بنده شیفت شب هستم وفرداصبح امین میاد اداره دنبالم ومیریم.

اینقدرکارداشتم ودویدم که الان ازخستگی نمیدونم چکارکنم!!!کاش میشدخوابید.

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

درراستای شفاف سازی پست قبل،خدمت همه دوستای گلم بایدعرض کنم که تقریباًهمه تون اشتباه حدس زدید!!!!!!!!!!!!!!!!

اون کیف که همگی حدس زدیدمردونه است،اصلاًهم مردونه نبودونکته انحرافیش همینجابود.من چون یه کیف پول کتابی مشکی میخواستم،امین واسم ازماکسیم کیف گرفته بودوبه همراه کلی شکلات خوشمزه که توی اون کیسه بود،همه روبااون شاخه گل توی پاکت قرمزه گذاشته بود.

اون ماگ ومدال طلاهم من واسه امین گرفتم.

روی اون مدال که معروفه به مدال بهترین عاشق دنیا،نوشته شمادرمسابقه جهانی عشق برنده شدیدواین مدال به دلیل صمیمت ومحبت وصداقت ودرک متقابلی که نسبت به من داریدبهتون تقدیم میشه.شمابهترین عاشق دنیاهستیدوشایسته این هستیدکه سرتاپای شماروطلابگیرند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

 

 

حالا خودتون حدس بزنیدکی واسه کی،چی گرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

دیشب که شیفت بودم زیادهم سخت نبود.کلی توی نت بودم وکلی مطالعهههههه!!!نمودم.قسمت سخت ماجرااین بودکه هرکاری می کردم نمی تونستم بخوابم.تاصبح هزارباربیدارشدم.اماتجربه جالبی بود.

صبح هم که شیفتم تموم شد،همکارااصرارداشتن که بایدصبحانه بخوری وبری خونه-ساعت ٨صبح مراسم صبحانه خورونه!!!!-ای باباااااااااااااااااااا.حالاهرچی من میگم بابابذاریدمن برم خونه،نمیذارن که!

خلاصه اینکه بعدازصرف صبحانه وکلی توی ترافیک موندن،ساعت ٩رسیدم خونه.گوشیم رو سایلنت کردم و تلفن خونه هم کشیدم وخوابیدم تاساعت ١٢!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

امان ازاین زندگی!

امان ازاین آدمیزاد!

خدایامیدونم هرچی توبخوای همون میشه وازاین بابت همیشه شاکربه درگاهت بودم اماچی میشه بنده هات اینقدراسترس ودغدغه نداشته باشن؟؟؟؟تا میایم واسه چیزی که به دست میاریم ذوق کنیم وبگیم آخیییییییییییییییییییششششش،بازیه سوژه ای پیدامیشه که همش بگیم حالاچکارکنیم.

حالاقضیه چیه؟؟

امشب اولین شبیه که بنده شیفت شب هستمممممممممممم!!!

این مدت همش زمزمه هایی بوداماهرباربه بهونه های مختلف زیربارنرفتیم.یه بارهم که ماموافقت کردیم ولی ا.ستانداری مخالفت کردکه خانوماشیفت شب نبایدداشته باشن.امابهرحال اداره موفق شدومن امشب شیفتم.تایم کاریم هم از٣٠/٧شب شروع میشه تا٣٠/٧صبح.سخت نیست ،ولی آدم حوصله اش سرمیره.گرچه کلی کتاب وجزوه باخودم آوردم واینترنت هم دراختیارمه اماهمش حواسم به امین وتوی خونه است.حالامن چکاااااااااااااااااااااارکنمممممممممم؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin