حرفهای دلتنگی

خدایابه من زیستنی عطاکن که درلحظه مرگ،بربی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم

و

مردنی عطاکن که بربیهودگی اش سوگوارنباشم.

بگذارتاآن رامن خود انتخاب کنم،اماآنچنانکه تودوست داری.

چگونه زیستن راتو به من بیاموز.چگونه مردن راخودخواهم آموخت.

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

وقتی تونیستی،نه هستهای ماچنانکه بایدند،نه بایدها...

مثل همیشه آخرحرفم وحرف آخرم رابابغض فرومی خورم

عمری است لبخندهای لاغرخودرادردل ذخیره می کنم،باشدبرای روزمبادا

امادرصفحه های تقویم،روزی به نام روزمبادا نیست

آن روزهرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،روزی درست مثل همین روزهای ماست.

اماکسی چه می داند؟شایدامروز نیزروز مبادا باشد.

وقتی تونیستی،نه هستهای ما...

هرروزبی توروز مباداست.

-قیصرامین پور-

پ.ن.:امشب وقتی دلتون سرشارازلطف حضورحق شدبه یادمنم باشید.به یادتون هستم بادنیادنیاآرزوی خوب برای همه تون.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

فردانوشت:

امروزظهربدلیل طوفان شدیدودرحالیکه فرشهادرحال پروازبودند،مجبورشدم به تنهایی بیارمشون توی خونه.دستهام دیگه جون ندارهکلافه

پروازفرداصبح آقای همسربه بندرماهشهر،بدلیل طوفان شدیدکنسل شده وایشون جمعه صبح میره اهواز.حالادیگه دلم میخوادگریه کنم.گریه

-------------------------------------------------------------------------------------------

امروزصبح آقای همسرواسه ماموریت رفت تهران وازاونجامیره بندرماهشهر.تصوراینکه توی این هوای گرم بخوادبره اونجابرام خیلی سخت بود.یادم می اومد اون دوسالی که اونجابودیم چقدرهواگرم بود.روزهایی که علاوه برگرمای هوا،رطوبت هم بالابود،حالابه همه اینهابوی اوره وآمونیاک وهزارکوفت دیگه رواضافه کنیدببینیدچی میشهاوه

ازطرفی تنهایی هم اذیتم می کرد.امابخاطراینکه آقای همسرنگرانم نباشه،سعی کردم زیادبه روی خودم نیارم.اماچشمتون روزبدنبینه که همون اول صبح که بیدارشدم بایه صحنه ای مواجه شدم که یادم رفت تنهام وبعدهم که یادم اومدنمی دونستم چه خاکی توی سرم بریزماسترس

اول احساس کردم فرشها یه جوری هستندزیرپام!!بعدفکرکردم سرم گیج میره!!ولی بعدش که خوب نگاه کردم دیدم وااااااااااااااییییییییی فرشهاکه هیچی تموم خونه خیسه!!!!!تعجبمونده بودم که اینهمه آب ازکجااومده!ولی وقتی رفتم آشپزخونه دیدم بعععععععععععلله!شیردستگاه تصفیه آب بدلیل فشارزیادآب پاره شده وآب ازتوی کابینت باشدت هرچه تمام ترمی اومدبیرون وازآشپزخونه اومده بودتوی پذیرایی.حالافکرکنیدتنهایی چه زجری کشیدم!!

اول لبه های پایین کابینت روجداکردم وچون خیس بودن گذاشتم توی تراس که آفتاب بخوره!همینجوری توی آب راه می رفتم وبغض کرده بودم!کفپوش آشپزخونه روبرداشتم وآبهاروهدایت کردم به سمت دریچه کف شور امامگه جمع میشد!زیرگاز،زیریخچال!تازه مشکل اصلی فرشهابودندکه غرق آب شده بودن واینقدرسنگین شده بودکه نمی تونستم تکونش بدم.خلاصه باهربدبختی بودبردمشون توی تراس.اونی که کمترخیس شده بودرو ازنرده هاآویزون کردم.ولی اون یکی رونمی تونستم هیچ کاری بکنم.به ناچارهمینجوری ایستاده زدمش به دیوار.بماندکه شلپ شلپ!!!توی آب راه می رفتم ودستهام هم زخم شده بود.حالابایدمبلهاومیزتلویزیون روجابجامی کردم که زیرشو خشک کنمآخدیگه نفسم بریده بوداماچاره ای نداشتم.کف پذیرایی هم شیب داشت وآب هی ازاین طرف به اون طرف.خلاصه پدرم دراومدتاهمه جاروجمع وجورکردم.الان هم آقای همسایه اومداون یکی فرش روبرام آویزون کرد.منم هلاک شدم دیگه!!جون ندارم.بدیش اینه که تصفیه آب هم ازمدارخارج کردم ودیگه ازآب سردکن یخچال هم نمیشه استفاده کنم.حالابایدبه روش سنتی یه پارچ آب بذارم توی یخچال که خنک بشه.

اینم ازروزاول ماموریت آقای همسر.خدابخیربگذرونه.دعاکنیدبرامنیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

سلام به همه دوستهای گلم.

خوبید؟خوش می گذره؟

جای همه خالی.به من خیلی خوش گذشت.بعدازمدتهاتوی این سفربه اون آرامشی که میخواستم رسیدم.یک هفته درکنارخانواده استراحت کردم،دوستهامو دیدم،توی خیابونها و مغازه هاچرخیدم،کتاب خوندم،خلاصه اینکه به تموم علاقه مندی هام که اینجابه هزارویک دلیل نمی تونم انجام بدم،سرزدم!درهوای سرشارازگردوخاک شهرم!!!!قدم زدم ونفس کشیدم!!ودلم سوخت ازاینکه آقای ....گفتندخوش به حالتون که خاک تربت کربلارواستشمام می کنید!!!!!!!!!تعجب

به یادهمه شماهم بودم.دوروزه اومدم امامتاسفانه شارژم تموم شده بودوامروزموفق شدم بیام نت.میام به همه سرمی زنم.مرسی که به یادم بودید.

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

غزل درنزدمن،هرچندجان شعرایرانیست

تغزل درچنین ایام

                   - اما:

                    راوی مانیست

تغزل،لهجه ی عشق است و باهرگویشی گویاست

بدا،درمیهنم اینک زبان عشق گویانیست

ندیدی،یانه!درتصویرهادیدی

                                 مباد اما:

- ببینی اوکه روزی،هم خروشت بود،

                                   حالانیست

ببینی روبرویت ایستاده بانگاهی گنگ

و درپشت نقابش هیچ ازآن ایام پیدانیست

و تو،شک کرده ای بردیده ات

                                 درخویش می گویی

زبانم لال!

       آیااوست؟ آیاهست؟ آیانیست؟

و شاید او هم ازخودپرسش بی پاسخی دارد

برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی هانیست

مبادا،یانه - بادا هرچه باداباد،فرقش چیست؟

زمان شرمساری،چشم هاوقتی که بینانیست؟

غزل می ماندوفصل تغزل می رسد،حیفا:

نگاهی که برایش فرصت دیدارفردانیست

                                          -محمدعلی بهمنی-

 

پ.ن.1:این شعرمنو بردبه حال و هوای خرداد88 وروزهایی که بعدازاون گذشت.

پ.ن.2:چندروزی میرم سفر.برگشتم به همه سرمیزنم.

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

سلام بانو.سلام برتوکه آشنای تمام روزهای منی.

درآستانه ولادتت،دلم برایت تنگ ترازهمیشه است.برای توکه بانوی نوروآیینه ای.برای توکه اسمت رمزنجابت وپاکیست.

دلم میخواهدصدایت بزنم وتوجواب بدهی.دلم میخواهدبدانی که نقش خیال تودرلحظه لحظه زندگیم جاری بوده وخواهدبود.میدانم که می دانی.امادلخوشم به همین تکراربدیهیات.

چه احترام غریبی داردنام تو.نام تو که مهربان ترین کلام است.

نمی دانم چرا هربارکه می خواهم بی پرده و بی واسطه با تو سخن بگویم،سنگینی نگاهت وشرم حضورت مانع ازآن می شود که کلامی برزبان بیاورم.امابازهم دلخوشم که ازاشکهای همیشه آماده ام ودستان لرزانم،رازدرونم رامی خوانی.

اکنون دست من مانده و دامن تو،بانوی لطافت.و دلم می لرزد ازعطردل انگیزوجودت که درگوشه گوشه وجودم پیچیده است.عطریاس کبود!

 

روزمادر و روززن رو به همه بانوان این سرزمین تبریک میگم و دست همه مادرها رو می بوسم.سلامتی وطول عمربرای همه تون آرزومیکنم.

یه تبریک ویژه هم به مادرها وخانومهایی که مجازی باهاشون دوست شدم ولی ازصمیم قلب دوستشون دارم و براشون بهترینها رو آرزو میکنم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

ای عاشقانه ترین،فصل خجسته میلادت،جشن تمامی اختران است.

 

جشن درخت وسبزه ودریاست.

 

ای ازتبارروشن خورشید،ای امید،

 

تاصدبهارخرم دیگر،

 

پیوسته خوب وخوش باشی

 

واین جشن شادتولد،درامتدادبودن وپیمودن،جاویدومستدام باد.

 

پ.ن.:تولدت مبارک عشق من.دوستت دارم وببخش که هدیه ام همچنان دل ناقابلی است که ازروزنخست هدیه نگاه توبوده است.

نوشته شده در یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

 

این گل روپارسال ازمحلات گرفتم.آفتاب که بهش میخوره گل میده.اماجالبه که عمرگلش بیشترازدوروزنیست.هیچ وقت هم چندتاغنچه همزمان بازنمیشه.حتماًبایدقبلی بیفته تابعدی بازبشه -اینجااستثناداره ودوتاگل بازه اماهردوباهم افتادن!-

شکفتن غنچه های این گل همیشه منو به یادجریان زندگی میندازه.

نوشته شده در جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

ای ایران مرزت چه هاکشید

چه خونها دردامنت چکید

دورازتوشدمهرمردمان

کِی برپامانی دراین جهان

ای دشمن توآشنا ودرهمین سراست

درکمین عشق وحس وجان وخون ماست

برحال خویش اندیشه کن

راهی نوین راپیشه کن

درراه نوآزادگی رامبرازمیان

ویرانه کن ریشه بربران

آزادی بهترزگوهراست

کِی درتوانسان برابراست؟

خودبرترازدیگران مبین

خاکت مثل خاک دیگراست

تاعیش ونوش وسودحاکمان سرای توست

فقرومرگ وجنگ وغارت ازبرای توست

برحال خویش اندیشه کن

راهی نوین راپیشه کن

درراه نوآزادگی رامبرازمیان

ویرانه کن ریشه بربران

ایران مهرِتوبرون کنم

تاکِی این دل راازتوخون کنم؟

تازندان هست وشکنجه هست

برگوباظلم توچون کنم؟

تاگردش جهان به دورِآسمان به پاست

سرنگونی ستمگران شعارماست

 

پ.ن1:خردادماه یادآورخیلی حوادث تلخ شده توی تقویم دلامونناراحت

پ.ن.2:شعرفوق ازآقای مسعودآذراست که آقای فریدون فرهی دوباره اونوبازخوانی کرده.متاسفانه نتونستم لینک آهنگوبراتون بذارم.

 

نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin