حرفهای دلتنگی

فردانوشت:

قانون میگه صاحبخونه بایدخودش بره کارشناس بگیره خسارات احتمالی روبرآوردکنه و طی یک شکایت جدیدبه مااعلام کنه.خودش بره تسویه آب و....رابگیره وبه مااعلام کنه.ضمناًباید پس ازبرآورداجاره های عقب افتاده،یکماه اجاره رابه مستاجرببخشدتعجبساکتاگربیشترازاین معترض باشید،دستورمیدهیم تمام پول رهن رابه ایشان برگردانند.تعجب

-------------------------------------------------------------------------------------------

خدایا توی این ماه عزیز،عاجزانه ازت میخوام گذرهیچ کس روبه قانون ودادگاه وشکایت نینداز.

خداوندا،هیچ بنده ای رااسیرمستاجروهمچنین صاحبخونه نااهل،نفرما.

آمیییییییییییین.

دیروزآخرین مهلت تخلیه خونه بود.

خونه رولطف نمودندتخلیه کردند.اماازاونجایی که دادگاهامون خیییییلیییی روی حساب وکتاب وقانون کارمیکنن،نامه بهش دادن که بره ودیعه ای که واسه رهن داده بود و ما موقع شکایت ریختیم به حساب دادگستری،دریافت کنه.حالااین وسط تکلیف پرونده ماکه برای ندادن اجاره های عقب افتاده و تسویه آب و برق و گاز و تلفن و سایرخسارات احتمالی هنوزاونجامفتوحه چی میشه؟؟؟؟؟

اعتراض هم که میکنیم هرکس،دیگری رو مقصرمیدونه.شورای حل اختلاف میگه بایداجرای احکام باما تماس می گرفت.اجرای احکام میگه همچین چیزی نیست وحل اختلاف بایدکتباًبه مااعلام میکرد.حالاماموندیم ومستاجری که رفته و بدهی های نپرداخته و پرونده بازو خونه ای که به فضاحت هرچه تمام ترتخلیه شده. 

اعصااااااااااااااااااااااب واسه آدم نمیذارن.

اما....

 

" گرنگهدارمن آن است که من میدانم          شیشه رادربغل سنگ نگه میدارد"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

سلام دوستهای خوبم.

طاعات وعباداتتون مقبول.

چه می کنیدبااین روزهای طولانی وگرم؟

اینجاکه خیلی گرمه.آدم بیشترازاینکه گرسنه بشه،تشنه میشه وتشنگی آدمواذیت میکنه.البته منکه توی خونه زیرکولرهستم ولی آقای همسر،که این روزهافعالیتش هم خیلی زیاده،حسابی تشنه میشه.

این روزهااگه کمترمی نویسم بذاریدبه حساب حال وهوای ماه رمضان.این روزهایاخوابم!یادرحال خوندن قرآنم،یاتوی آشپزخونه مشغول درست کردن افطاری وسحری هستم.البته هرروزبهتون سرمیزنم.اماحس نوشتن کمه.ولی...

اومدم بهتون بگم،این روزهاوقت سحروافطار،عجیب،به یادهمه تون هستم.دنیای غریبیه.به یادهمه تون هستم.شماهاکه ندیده،دوستتون دارم وهمیشه گوشه ذهنم مشغول شماست.به یادتک تکتون هستم:

اعظم و مردبزرگش(عیسیسحرونبات زعفرونیش(حسینسعیده وموش کوچولوش(رهامساحل ودخترنازش(ثمینزهره گلم،سایه مهربونم،دکتردادوبیداددوست داشتنی،غزل،بانوی سبز،رویای بهار،پرناز،آرام،یک زن مهربون،پروانه عزیزم-که دلم خیلی براش تنگ شده-نوشا،نرگس وگل گیسو وهمه دوستهای دیگه،بدونیدکه این روزهاهمه تون به قول سحر،توی لیستم هستید.مطمئن باشیدبه یادتون هستم.شماهم به یادم باشید.

شایدباورنکنیدامااین روزها،وقتی نوبت خودم میشه واسه دعاکردن،فقط سکوت میکنم.نمیدونم چی بگم وچی ازخدابخوام.میدونم که خدای مهربونم،خودش میدونه چی ازش میخوام ولی نمیدونم چراساکت میشم.برام دعاکنید.

پ.ن.:همین الان که دارم تندتندتایپ میکنم،بارون شدیدی گرفته که جای همه تون خالیه.خداکنه هواخنک بشه.فکرکنم خداصداموشنید.

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

چقدرزودگذشت.

یکسال گذشت ازروزی که یه پست باهمین عنوان گذاشته بودم.

یکسال گذشت ازتموم نجواهای سحرودعاهای زیرلب موقع افطار.یکسال گذشت ازلحظه هایی که اشک توی چشمامون حلقه میزدوگاهی اجازه نمیدادیم راهی گونه هامون بشه وگاهی هم زودترازاینکه خودمون متوجه بشیم،سرازیرشده بودن.

چقدرزودگذشت.

خدایا،توی اون شبهاوروزهایی که به سرعت گذشتندمن وتوخیلی قول وقرارباهم گذاشتیم.من به توقول دادم که بنده خوبی برات باشم.همونطوری که توخواستی.توهم قول دادی که همیشه کنارم باشی وتنهام نذاری.تومثل همیشه به قولت عمل کردی ومن...

خیلی سعی کردم به قولی که دادم وفادارباشم.نمیدونم چقدرموفق بودم.امامطمئنم که بازهم توی این بازی،توبرنده بودی.

خدای خوبم،میدونم که همیشه اونجوری که بایدباشم،نیستم.میدونم که گاهی یادم میره واسه دادن تموم لحظه های شادی که توبرام رقم زدی،سجده شکربجابیارم وبرای اون لحظه های تلخی که بازم حکمت توبوده،سرتسلیم فروبیارم.اماتوخودت خوب ازرازهای درونم آگاهی.خودت میدونی که تموم تلاشم رومیکنم که توی مسیرزندگیم،راه درست روطی کنم.حالااگه گاهی توی این مسیر،پاهام می لرزه،بازهم به بزرگی وعنایت خودت قلم عفوبکش برتموم لغزشهام.

 

 

پ.ن.:دوستهای خوبم پیشاپیش فرارسیدن لحظه های سبزنیایش روبهتون تبریک میگم.توی دعاهاونجواهاتون منوفراموش نکنید.طاعات قبول.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

دراین طوفان وحشت زا،که می باردزهرجا،بوی غم،بوی تباهی

 

خدایاسینه ام تنگ است

 

دراین مرداب جانفرسا،که نامش زندگانی است

 

وازنامش،فقط نامی به گردن می کشدباخود

 

خدایاقلب من لبریزازدرداست

 

زبس آوای جانفرسای خودراباقلم

 

بربوم بیرنگ خاطرات خویش حک کردم

 

شکستم،لب فروبستم،دم برنیاوردم

 

ولی اکنون خدایاخسته ام،خسته ازتکراربیهوده

 

که باتکراراین آوا

 

قلم هم دیگرش یارای ماندن نیست

 

و بوم خاطرات کهنه و تبدارمن دیگر

 

توان جان سپردن رانخواهدداشت

 

خدایاسینه ام تنگ است...

 

"پاییز84-صبا"

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

سلام دوستهای خوبم.خوبید؟خوش میگذره؟

من برگشتم.دلم براتون تنگ شده بود.جاتون خالی.عروسی خیلییییییییییی خوش گذشت.

ازهمه تون ممنونم که به وبم سرزدیدوواسم کامنت گذاشتید.میام به تک تک شماسرمیزنم.به دوستهای جدیدی هم که تشریف آوردند،خوش آمدمیگم.خوشحالم کردید.دراسرع وقت به شماهم سرمیزنم.دوستهایی که مایل به تبادل لینک بودندباافتخارلینک میشن ودوستهایی که خواستندعنوان لینکشون تغییرکنه دراولین فرصت لینکشون تغییرمیکنه.

فعلاًخیلییییییییی کاردارم.

راستی واسه مستاجرمون متاسفانه حکم تخلیه گرفتیم که البته چندروزی بهش مهلت دادیم.باورکنیدماآدمهای مهربونی هستیم اماگاهی آدمهای دیگه راهی بجزنامهربونی واسه دیگران نمیذارن.

جهت اطلاع دوستهایی که باکامنت خصوصی وعمومی وپیام هایی که توی صفحه فیس بوک برام گذاشتن،نسبت به این قضیه ابرازنگرانی کردن،بایدبگم این مستاجرماداستانش طولانیه.ماکه مریض نیستیم همینجوری بیرونش کنیم.الان 4ساله ایشون توی خونه ماهستند.بماندکه اصلاًماهمدیگه روندیدیم وتموم مراحل اجاره خونه وقراردادهاوکارامون به عهده وکیلمون بوده.فقط ماهیانه مبلغ اجاره-البته باتاخیرات بسیاروکسرهزینه هایی که به ماارتباطی نداشت-به حساب ماریخته میشد.هرسال هم موقع تمدیدقراردادپدرمارودرمی آوردکه من میخوام برم،بعدکه میگفتیم برو،ناپدیدمیشدتازمانی که فصل نقل وانتقالات تموم بشه.ماهم چون دنبال دردسرنبودیم باهاش کاری نداشتیم.حالاامسال که قصدفروش خونه روداشتیم ازاردیبهشت بهش اعلام کردیم که جون مادرت برو!!کلافهاونم گفت چشم.دروغگوماهم خوشحال!!!خیال باطلحالابعدازچندماه که مدام به ماگفته میره،پیگیرکه میشیم میگه نمیرم!!!!!!!تعجباجاره هم نمیدم!!!!!!!!!!تعجبهرکاری دوست داریدبکنید!!!!!!!!!!!بریدازطریق قانونی اقدام کنید!!!!!!!!تعجبدرخونه روبازنمیکنه.جواب تلفن هم نمیده.ضمناًایشون مشکل مالی هم نداره.حالابازم میگیدتقصیرماست؟!یعنی بعدازچهارسال نبایداجازه داشته باشیم خونه مون روبفروشیم؟سوال

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

پیشاپیش نیمه شعبان روبه همه تون تبریک میگم.

توی دعاهاتون منوفراموش نکنید.

فردامیریم سفر.میریم عروسی.میریم که بامستاجرمون به یه جایی برسیم.هرچندفکرمیکنم بجزحکم تخلیه راهی واسمون نذاشته.ناراحت

هنوزاون سفری که دلم میخوادمنوبه آرامش برسونه،مهیانشده.

مواظب خودتون باشید.دلم براتون تنگ میشه.

نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

خیلی وقته میخوام باهات حرف بزنم امامی دونستم مثل همیشه حرفهام بوی نصیحت می گیره وتوهم که ازنصیحت فراری هستی!حتی میخواستم برات نامه بنویسم امابازهم فکرکردم بهتره این حرفها،یه جای دیگه ویه جوردیگه زده بشه وحالافکرمیکنم وقت خوبی باشه.

توی کامنتت گفته بودی این حادثه هم جای شکرداره وهم جای گله.خودت خوب میدونی که فقط وفقط جای شکرداره.گله واسه چی؟ ازخدا؟!

گفته بودی این قسمته یاحکمته یاامتحان؟ انصاف نیست آدم اشتباهات خودش روبه حساب قسمت وحکمت وامتحان الهی بذاره.گرچه به حکمت وقسمت اعتقاددارم ولی اونجایی که میدونیم نتیجه کارهای خودمونه،بی انصافیه اگه اونوبه حساب سرنوشت بذاریم.

اصلاًچرااینجوری به قضیه نگاه نکنیم:

اگه توی اون شب لعنتی،توتنهابودی وکسی همراهت نبود،جای شکرداره ونه جای گله.چراکه خدانخواست مصیبتی جبران ناپذیررقم بخوره.

اگه کسی پشت اون تانکرلعنتی نبود،جای شکرداره وخدانخواست که عذاب وجدان تاآخرعمرتو رو رهانکنه.

اگه ازاون اتفاق،توباکمترین جراحت،بیرون اومدی،جای شکرداره ونه جای گله.چراکه دستهای معجزه گرخداتورو نجات داد.

خدامیخواست بهت گوشزدکنه که:بنده من،من هستم.همینجاکنارتو.همیشه هستم وحواسم به توهست.

میخواست بهت بگه:مگه نگفته بودم ازرگ گردنت به تونزدیکترم؟چی شدکه فراموش کردی؟

میخواست بهت بگه :مگه نگفته بودم به همه احوال توآگاهم.چی شدکه یادت رفت؟

میخواست بهت بگه: شایدآدمهابتونن رازهای زندگیشون روازدیگران مخفی کنن،اماچرایادت رفت که پشت پرده،هیچی بین من وتوپنهان نمی مونه.

خدامیخواست بگه:بنده من،اگه من خدای توهستم،خدای بقیه هم هستم.اگه تومنوصدامیزنی یادت باشه که اونهاهم منوصدامیزنن.

میخواست بگه: مگه نگفته بودم پدرومادرحق عظیمی به گردنت دارن؟پس چراتواینقدرسرکشی میکنی؟

میخواست بهت بگه: من گفته بودم ازتوحرکت،ازمن برکت.امانگفته بودم میان بربزنی!نگفته بودم جاده خاکی روانتخاب کنی.

میخواست بگه من هستم.توی یه چشم به هم زدن میتونم زندگیتو و تموم اون چیزهایی که خودم بهت دادم ازت بگیرم.امابنده من،توجوان هستی ومن دوستت دارم.پس بازم بهت فرصت میدم که بتونی راه درست زندگی روپیداکنی.

حالااین تو و این فرصت دوباره.

عزیزم،میدونی که این حرفهاازروی دلسوزی ونگرانیه.پس روحساب نصیحت ودرک نکردن نذارشون.

به نظرمن این اتفاق،نه قسمته ،نه حکمته،نه امتحان!یه تلنگره.یه گوشمالی ازطرف خدا.امازنده بودنت حکمته وخواست خدا.

نمیدونم چی شدکه به اینجارسیدی؟

چی شدکه راهتوگم کردی؟

چی شدکه ترجیح دادی اونی نباشی که هستی؟

چی شدکه به داشته هات قانع نبودی وبلندپروازشدی؟

اماعزیزم بیاازاین فرصت دوباره استفاده کن.بجای اینکه سوالهای توی دلت به شک تبدیل بشه،ریشه اطمینانت روقوی کن.دستاتوبذارتوی دست مهربون خداوبهش اطمینان داشته باش.

توکه کتابهای دکترشریعتی رومیخونی،توکه نوشته هاشوباورداری،پس یه باردیگه ولی اینبارعمیق بخون اونجایی روکه گفته:

اگرتنهاترین تنهاهاشوم،بازهم خدایی هست.اوجانشین تمام نداشته های من است.

 

 

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin