حرفهای دلتنگی

سلام به همه دوستهای خوبم که یادشون همیشه با منه.

بعداز١٠روزبرگشتم.گرچه چندروزی ازامین دوربودم وطول کشیدتابه من ملحق شدامااگه خدابخوادباروحیه بالابرگشتم.

توی شبهاوروزهایی که ملتمسانه دست به دعابرداشتم به یادهمه تون بودم وامیدوارم که شماهم منوازدعای خیرتون فراموش نکرده باشید.

به همه سرمیزنم ومیخونمتون.

---------------------------------------------------------

توی یه روزبرفی بادوتاازدوستهای مجازی قرارداشتم.پرنازعزیزو رویای بهارمهربون.آشنایی من وپرنازکه به خارج ازدنیای مجازی برمی گرده وهرچی ازسادگی ومهربونیش بگم کم گفتم.امارویای بهارکه توی دنیای مجازی باهم آشناشدیم ویه باردیگه هم که اتفاقاًاون روزهم برفی بوددیده بودمش.

ساده ومهربون وبی ریا.انگارکه سالهاست میشناسمش.توی اون روزبرفی وتوی اون کافی شاپ دنج،اینقدرگفتیم وگپ زدیم که گذرزمان روواقعاًاحساس نکردم.احساس سبکی میکردم.بی هیچ تکلفی.

دوستتون دارم دوستهای خوبم وخوشحالم که رابطه ماازمجازبه واقعیت رسیده.

قراربودغزلمیس عزیزهم ماروهمراهی کنه که متاسفانه مقدورنشد.اماجات خالی بودغزل.

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

بازهم محرم ونوحه وگریه.بازهم زنجیروپرچم وبوی اسپند.بازهم دلهایی که هوایی میشن واشکهایی که جاری میشن.دستهایی که بلندمیشن به سوی آسمون.دلم میخواست یه پست مفصل درموردمحرم بذارم.اماهرچی باخودم کلنجاررفتم نتونستم.پست پارسالم روکه میخوندم(٢۶/٩/٨٨-یه سربهش بزنیدبدنیست) همینجوری بغض کرده بودم.ترجیح دادم امسال سکوت کنم.دلم میخوادتوی سکوت به امام حسین فکرکنم.به محرم وعزاداری ودلتنگی وحاجت روایی.شماهم اگه توی این شبهادلتون لرزیدوچشماتون ابری شدمنوفراموش نکنید.

من فردادارم میرم شهرمون.بعدازعاشورامیام.به یادهمه تون هستم.فراموشم نکنید.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

هرگززانونخواهم زد.حتی اگرسقف آسمان کوتاهترازقامتم شود

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

بعدترنوشت:

دوستهای گلم،اون کاری که گفتم رفتم واسه مصاحبه،هنوزدرهمون حدمونده وخبری نیست.زیادامیدوارنیستم که خبرم کنن.چون ازاین مصاحبه هاوتکمیل مدارکهازیادواسم پیش اومده که بعدش هم خبری نشده.تازه اینکارهم درسته خصوصیه اماوابسته به یکی ازادارات دولتیه که فعلاًبین شرکت مذکور و اون اداره تعاملی برای جذب نیروتوی اون واحدی که منومعرفی کردن برقرارنشده.یعنی اینکه شرکت میگه مانیروی خودمون رومعرفی میکنیم ولی اونامیگن ازنیروهای موجوددراداره استفاده میکنیم.اینه که من همچنان بیکارم ودرخدمت شماهستم.برام دعاکنیداگه خیروصلاح من توی این کارهست،جوربشه.

ممنونم واسه تموم محبتاتون.

---------------------------------------------

سلام دوستهای مهربونم.

ازهمه تون ممنونم که باکامنتاتون منوازیادنمی برید.گاهی که فکرمیکنم ازاین دنیای مجازی خیلی متعجب میشم.چطوری میشه که توی دنیای مجازی بدون اینکه دوستاتوحتی دیده باشی ویاباهاشون هم کلام شده باشی اینقدراحساس نزدیکی باهاشون میکنی ودلت براشون تنگ میشه؟!!!!دلم برای همه تون تنگ شده بود.

مهمونام امروزرفتندومنم که دلتنگتون بودم زودی پریدم اینجا!!!!!!!!!!

سرماخوردگیم بهترشده اماهنوزکامل خوب نشده و دوران نقاهت رومیگذرونم.

به نظرتون چی میشه که یکدفعه هزارتاکاربی ربط وباربط میریزه روی سرآدم؟!گاهی هم ازبیکاری،هرکاری میکنی زمان نمیگذره!

خیلی وقت بودبی خیال کارکردن شده بودم.هرچندهمیشه یه گوشه ذهنم درگیراین قضیه بود.حالاتوی این چندروزکه حسابی مشغول بودم یه بنده خدایی منومعرفی کرده به یه شرکت خصوصی.زنگ زدن که بیامصاحبه.رفتم وokشد.قرارشدبعداًزنگ بزنن وخبرم کنن.حالاتوی این روزها،هرروزبه من زنگ میزدن بیاواسه تکمیل پرونده!!یکدفعه هم نمیگن چی میخوان راحتم کنن.تاامروزnباررفتم اونجا و هردفعه nتاکپی ازمدارک تحصیلی وسوابق کاری و هویتی خودم وامین +nقطعه عکس دادم.تازه دیروزمیگن مدارکت تکمیل شده!سازمان س.یا هم اینقدرمدارک ازآدم نمیخوادکه ایناخواستن.

یه جورایی احساس میکنم الکیه امادوباره بدجوری هوایی کارکردن شدم.

نوشته شده در دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()

سلام.یه سلام سرماخورده وکم جون!!!

ازهمه تون ممنونم دوستای مهربون که احوالم رومی پرسید و به من لطف دارید.

راستش این چندوقت هم مهمون داشتم و هم سرماخوردم.دلیل به روزنشدن وبلاگم هم همین بود.شب عیدقربان که برادرشوهرم وخانمش ودخترشون اومدن.

بعدهم که مامانم اینا+خانواده عموم اومدن وحسابی سرم شلوغ بود.بعدش هم که سرماخوردم واصلاًجون توی تنم نیست.الان هم به زورنشستم این چندخط روتایپ کنم.امشب هم ولیمه یکی ازدوستهای پدرشوهرم دعوتیم ومن اصلاًحس مهمونی رفتن ندارم.امابایدبرم.

احتمال خیلی خیلی زیادآخراین هفته هم مهمون دارم.باباومامان امین میان.

مراقب خودتون باشید.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin