حرفهای دلتنگی

سلام.خوبید؟خوش میگذره؟

بامن که قهرنیستید؟

من شرمنده ام که نمیتونم زیادبهتون سربزنم.به خدااین روزهااینقدرخسته میشم که جون ندارم.نه اینکه فکرکنیدازکارزیادخسته میشم ها.نه باباااااااااااااااااااا.ازاسترس وبحث وجوی که محل کارم داره خسته میشم.هنوزهمون جوریه.بهترنشده هیچی،بدترهم شده.هزاربارتامرزتسویه رفتیم وبرگشتیم.کلی ازبچه هایی که بامن اومدن تسویه شدن.اماخداروشکرفعلاًمن هستم.دونفردیگه اضافه شدن وما4نفرشدیم.نفرات قبلی هم 6 نفرهستن.حالافکرکنیدچه خبره!!!!!!!!!!حتی صندلی هم گیرنمیاااااااااااااااااااااد.

هرروزمدیران رده بالاجلسه دارن ونتیجه این جلسات همراه باشایعات،پخش میشه.خلاصه اینکه مصیبتی شده.بااین اوضاع تامیام خونه وکمی استراحت میکنم،بایدبه کارای خونه برسم وشب هم که دیگه جون ندارم.گاهی ازاداره بهتون سرمیزنم امابستگی داره به اوضاع اون روزواینکه سیستم خالی باشه یانه.امروزم که تونستم آپ کنم،شیفت نبودم وازخونه آپ کردم.تاجایی که برسم بهتون سرمیزنم.فکرنکنیدبه یادتون نیستم.همه تون رودوست دارم ومیخونمتون.تاجایی که بتونم کامنت میذارم اماگاهی مجبورم خاموش بخونمتون.

مراقب خودتون باشید.

نوشته شده در جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin