حرفهای دلتنگی

دیشب که شیفت بودم زیادهم سخت نبود.کلی توی نت بودم وکلی مطالعهههههه!!!نمودم.قسمت سخت ماجرااین بودکه هرکاری می کردم نمی تونستم بخوابم.تاصبح هزارباربیدارشدم.اماتجربه جالبی بود.

صبح هم که شیفتم تموم شد،همکارااصرارداشتن که بایدصبحانه بخوری وبری خونه-ساعت ٨صبح مراسم صبحانه خورونه!!!!-ای باباااااااااااااااااااا.حالاهرچی من میگم بابابذاریدمن برم خونه،نمیذارن که!

خلاصه اینکه بعدازصرف صبحانه وکلی توی ترافیک موندن،ساعت ٩رسیدم خونه.گوشیم رو سایلنت کردم و تلفن خونه هم کشیدم وخوابیدم تاساعت ١٢!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin