حرفهای دلتنگی

الان که دارم این پست رومی نویسم،شدیییییییییییییییییداً خوابم میاد.یه جورایی انگارازاداره رفتم مسافرت ودوباره ازسفربه اداره برگشتم.اون روزکه امین اومداداره دنبالم و به سمت اصفهان حرکت کردیم،هرکاری می کردم توی ماشین بتونم بخوابم نشدکه نشد.انگارنه انگارکه شب قبلش شیفت بودم وتاصبح نخوابیدم.توی ماشین که هیچی،ظهرهم که رسیدیم نتونستم بخوابم ونشون به اون نشون که اون دو شب هم که اصفهان بودیم،همش به مهمونی و شلوغ کاری سرگرم بودیم و درست وحسابی نخوابیدم.دیروزهم که برگشتیم توی ماشین مثل جنازه نشسته بودم!چرا؟؟؟خب معلومه دیگه!واسه اینکه بی نهایت خوابم می اومداماچون جاده خیلی شلوغ و بارونی بود،همش چشمم به جاده بود و بسکه منم همزمان باامین پامو روی ترمزوکلاچ فشاردادم خسته ترشدم!!!!به پیشنهادامین میخوایم مثل ماشینهای تعلیم رانندگی،واسه ماشینمون یه کلاچ و ترمزدیگه هم بذاریم که من اینقدربیخودی انرژی تلف نکنم.

امروزهم که صبحکاربودم و الان مثلاً اداره هستم اماجسماً و روحاًخواب می باشممممممم.

شب هم که شیفت هستم.کلی هم کارتوی خونه دارم.خونه تکونی نصفه ونیمه مونده ومهم اینکه قسمت سخت ماجراکه آشپزخونه است مونده و من موندم که چیکارش کنم!!!!!!!!خدایااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin