حرفهای دلتنگی

تعطیلات هم سپری شد.فروردین به نیمه رسیدو همینطوری ازروزهای عمرمون میگذره.تکاپوی قبل ازعید،سرخوشی های تعطیلات ومسافرت وجمع خانواده،گذشت ورسیدیم به شروعی دوباره.دوباره تلاش وتلاش برای داشتن روزهایی بهتر.صمیمانه دعامیکنم سال جدید،برای همه هموطنانم سالی سرشارازشادی و بهروزی وموفقیت باشه و چراغ امیدتوی دل همه روشن باشه.

این چندروزآخرتعطیلات کلی مهمون داشتم.مامان اینابودند.یکی ازعموهام ازتهران و یکی دیگه ازعموهام ازاصفهان اومدند.کلی خوش گذشت و بعدازمدتها خودمو توی جمع فامیل احساس می کردم.اینقدراین روزهابیرون رفتیم که حسابی سوختم.ضدآفتاب وکلاه هم افاقه نکرده وراحت برنزه شدم.نیشخندامروزهم مهمونام رفتندو من دوباره تنهاشدم.صبح که داشتم می اومدم اداره،حس عجیبی داشتم.انگارروزهای اول غربت بود.دلتنگ بودم.یه حس غریب که اذیتم میکرد.دلم میخواست توی این شهرتنهانبودیم واینقدرزودبه تنهایی برنمی گشتیم.نمیدونم چراهنوزهم بغض دارم.امین هم امروزرفت یکی ازشهرستانهای اطراف و چون من شیفت شب هستم،فردا برمی گرده.یه قسمتی ازدلتنگیام هم به این قضیه برمی گرده.نبودن وندیدن امین تموم انرژی روازم میگیره حتی اگه خیلی کوتاه باشه.

شادباشید

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin