حرفهای دلتنگی

توی روزهای عید،همون روزهایی که باشیطنت تموم وذوق فراوان،مشغول ایران گردی بودم،اصلاًفکرش هم نمی کردم که به تاوان اون همه فعالیت و جنب وجوش،مجبوربه استراحت مطلق بشم.من و استراحت مطلق؟؟؟؟؟من که توی خونه هم آروم وقرارندارم چطورمیتونم استراحت مطلق باشم؟من که اینجاکسی رو ندارم که کاراموانجام بده چطوری آروم بگیرم؟من که تازه اومدم سرکار،چطوری بگم به تلافی تموم خوش گذرونی های عید،حالامحکومم به یه استراحت اجباری ومرخصی میخوام؟ ای واااااااااااااااااای.حالاچکارکنم.

واینطوری شدکه بنده از15فروردین رسماًبایدتوی خونه استراحت می کردم امابنابه همه دلایل بالانشد.سعی کردم خودموباشرایط جدیدوفق بدم وزیادفعالیت نداشته باشم.وضع جسمیم اجازه نمیدادکه زودبه زودآپ کنم واین شدکه چندتاپست آخرم،کوتاه ونگران کننده بود.امابازم نشدومجبورشدم یک هفته استراحت مطلق باشم.دیگه اداره نیومدم ومامانم مجبورشدبیادازم مراقبت کنه.بعدازیک هفته هم بااحتیاط به اداره برگشتم.دیگه شیفت شب نمیدم.گرچه همین قضیه ممکنه واسم دردسرسازبشه اماچاره ای ندارم.یه روزخوبم.یه روزبد.شبهامیشه گفت اصلاًنمی خوابم.دلم میخوادبرم بیرون یه هوایی به سرم بخوره امانمیشه.شیفتهای صبح وعصراداره روباآژانس میام.امابه لطف تموم دست اندازها و چاله چوله های شهر،حالم دگرگون میشه.

همه این حال واحوال من،به لطف حضوریه فرشته کوچولو و معصومه که به جمع مااضافه شده.

ازاینکه دوستهایی خوبی مثل شمادارم،بی نهایت خوشحالم وازاینکه نگرانتون کردم بی نهایت شرمنده.چه کنم که دستم ازهمه چی کوتاه بود.وبلاگتون روباموبایل دنبال میکردم امانمی تونستم واستون کامنت بذارم.کامنتای پرمهرتون رومی دیدم ودلم گرم میشدبه محبتتون.دوستتون دارم وصمیمانه ازتون میخوام واسم دعاکنید.

نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin