حرفهای دلتنگی

ازآخرین پستم تقریباً1ماه میگذره.هرروزبه اینجاسرزدم.کامنتای پرمهرتون رودیدم.تاجایی که تونستم به وبلاگتون سرزدم.اماروزهای سختی روگذروندم.واقعاًقدرت اینکه بشینم واینجاروآپ کنم نداشتم.الان هم که دارم می نویسم دستام روی کیبوردمی لرزه.

روزهایی که گذشت خیلی سخت بود.الان 2ماهه ازخونه میام اداره،ازاداره میرم خونه.تموم روزهای قشنگ بهاری رومجبوربودم توی خونه استراحت کنم.همین قضیه منوعصبی کرده.عصرهاشدیداًبی حوصله میشم.دلم میخوادبرم بیرون امانه میتونم توی ماشین بشینم وترافیک روتحمل کنم ونه قدرت راه رفتن وتحمل شلوغی رودارم.

دیگه نمیدونم خوردن چی حالم روبدمیکنه وخوردن چی واسم مفیده.چون بعضی روزهااینقدرحالم بدمیشه که حتی آب هم حالم روبدترمیکنه.باورتون نمیشه که توی این گرماواین مدت نتونستم باخیال راحت آب بخورم.مجبورم جرعه جرعه بخورم که حالم بدنشه.بعضی شباتاصبح حالم بده ونمیتونم بخوابم.همین باعث میشه که فرداش تموم بدنم دردمیکنه وقدرت تکون خوردن ندارم.طفلی مامانم وامین هم پابه پای من بیدارن واذیت میشن.

الان چندروزی هست که کمی بهترشدم.گرچه بعدازچندروزکه حالم خوبه،چنان افتضاح میشم که ازدماغم درمیاد.دیگه واقعاًموندم چکارکنم.

توروخدافکرنکنیدکم تحملم ودارم غرمی زنم.اتفاقاًمن ازاون دسته افرادی بودم که نسبت به دردومریضی،خیلی مقاوم بودم.اماحالادیگه جونی توی تنم نمونده.تصورکنیدیه شب ازساعت11تا6صبح-گلاب به روتون-به فاصله نیم ساعت به نیم ساعت،حالم بهم خورده وبالاآوردم.می تونیدتصورکنیدچه حالی داشتم؟

توی تموم این روزها،فقط باخوندن دعاوقرآن،خودموآروم میکنم.

توی تموم این روزها،به یادهمه اونهایی که منوفراموش میکنن ونمی کنن،هستم.

توی تموم این روزها،بیشترازگذشته امین رودوست دارم وبه داشتنش افتخارمیکنم.وقتی خسته ازسرکارمیادوتازه مجبوره- درنبودمامانم-یه فکری واسه شام ونهارمن بکنه،خودم خجالت می کشم.امااینقدرحالم بده که نمی تونم آشپزی کنم.وقتی تموم شبهایی که من تاصبح بیدارم،اونم بیدارمیشه،بیشترازقبل شرمنده اش میشم.خیلی سعی میکنم شبابیدارنشه امانمیشه ومن فقط میتونم واسه بودنش وداشتنش خداروشکرکنم.

دوستتون دارم.شادباشید.

نوشته شده در شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin