حرفهای دلتنگی

روزهایمان ازپی هم میگذردومن گاهی چنان مشغولم که فرصت نمیکنم برای لحظه ای کوتاه استراحت کنم.

بهرادهرروزشیطون تروشیرین ترازروزقبل ومن هرروزمست تروعاشق تروهمه وجودم لبریزازاین احساس ناب مادرانه.

روزهای مااینجوری شروع میشه:

ازساعت 7صبح،بهرادکش وقوس میادوتوی خواب شیرمیخوره تا11که باکلی نازونوازش بیدارمیشه.کلی باهم بازی میکنیم،ورزش میکنیم،کرم وروغن می زنیم تابره توی تشک بازی ودرحال تلویزیون نگاه کردن وخوردن دستاش،گیج خواب میشه ودوباره بایدبخوابونمش.ازاونجاکه توی روزخوابش خیلی کوتاه وبی نظمه تامیخوام به کاری برسم بیدارمیشه.حالابایدبااسباب بازی هاش بازی کنیم وواسش کتاب بخونم.گاهی ناهارم رودرحال دویدن وساعت 4عصرمیخورم،درحالیکه چندباروسط غذاخوردن بایدبهرادروبغل کنم.این برنامه ادامه داره تاساعت6عصرکه امین بیادوبابهرادمشغول بشه که من به کارام برسم.حالاوسط کارام هی میخوادشیربخوره وتعویض بشه.مراسم خوابیدن وبیدارشدنش هم که تا12شب ادامه داره.12تا1شب هم رسماًمیخوادبازی کنه وبعدش التماس میکنه که منوبخوابونید.تاصبح هم دوبارواسه شیربیدارمیشه وبازفرداهمون برنامه تکرارمیشه.

بعدازتعطیلات بایدبرم اداره وموندم بابهرادچکارکنم.واسش پرستارگرفتم که قراره ازهفته آینده بیاد.امانگرانم.نگران ازاینکه بهرادخیلی به من وابسته شده وبادیدن غریبه ها کلی گریه میکنه.نگران ازاینکه باشیشه بلدنیست شیربخوره وهرکاری هم میکنم یادنمی گیره ونگران ازتنهابودن بهرادباپرستار.

فرصت ندارم به همه تون سربزنم.پیشاپیش عیدروبهتون تبریک میگم ویه دنیاخوبی برای همه تون آرزومیکنم.

به ادامه مطلب سربزنید


 

نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin