حرفهای دلتنگی

سلاااااااااااااااااااام.یه سلام بلندبالابه همه دوستهای خوبم.

خیلی وقته میخوام آپ کنم امافرصت نمیشه.

توی پست قبلی گفته بودم که میخوام اسباب کشی کنم وهمچنین گفته بودم که همکارام رفتن دوره آموزشی!،ازاونجاکه همیشه همه کارای من به هم گره میخوره،فردای همون روزاسباب کشی،بهم گفتن بایدیه دوره آموزشی برم همدان.یه دوره 12روزه!منومیگی دلم میخواست بشینم زارزارگریه کنم.نمیتونستم بگم نمیرم دوره.بایدمی رفتم.ولی وضعیت آشفته خونه اعصابم روبهم می ریخت.ازطرفی هم نمی دونستم بهرادروچکارکنم!

طبق معمول مامان به کمکم اومدواعلام کردکه من باهات میام همدان.واینجوری شدکه من ومامان وبهرادرفتیم دوره آموزشی.باکلی رایزنی موفق به گرفتن مجوزبرای حضورمامان وبهراد،توی مهمانسرای اداره شدم.کلاسام از8صبح تا2بعدازظهربود.وقتی می اومدم مجبوربودم بابهرادبازی کنم وبعدازکمی استراحت درس میخوندم.البته ناگفته نمونه که بهرادتاجزوه هامومی دیدشاکی میشدوهمش ازسروکله من بالامی رفت ودلش میخواست بازی کنه باهام.شبهاهم که رسماًتانصفه شب بیداربودومن مجبوربودم ساعت2شب که بهرادمی خوابیددرس بخونم وصبح بابدنی کوفته می رفتم کلاس.به هرسختی بود12روزگذشت.امتحان هم خوب بود.نمره ام هم خوب شد.گرچه نمره دلخواهم نبوداماباتوجه به شرایطی که داشتم راضی بودم.

وقتی برگشتم امین خیلی ازکارهای خونه روانجام داده بوداماهمچنان کوهی ازکارواسم مونده بودکه هنوزهم تموم نشده.

خسته ام.خیلی خیلی خیلی.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin