حرفهای دلتنگی

خیلی وقته ننوشتم.نه اینکه نخوام بنویسم،هرروزبه وبم سرزدم ولینکاموبازکردم،ولی ترجیح دادم خواننده خاموش باشم.خیلی وقتهاهم خودم خواستم آپ کنم امانشد.هرچی تلاش کردم وبه ذهنم فشارآوردم نشدکه نشد.یه جورایی هنگ کردم.

خیلی گرفتارم.این روزهای من بی هیچ برنامه ای برای خودم میگذره.حتی ثانیه ای هم برای خودم نیستم.وقتی خسته ازاداره برمی گردم خونه،تازه بایدبه بهرادوکاراش برسم.میشه گفت بطورکامل نظم ازخونه مون رفته.البته امین همه جوره کمک حالمه ولی بازم به هیچ کاردیگه ای نمی رسیم.

این روزهابیشترازهمیشه احساس تنهایی وغربت میکنم.

دیروزبعدازچهارماه وقت آرایشگاه داشتم!!!!!!شیفت صبح بودم و قراربودپرستاربهراددوساعت عصربیادکه من برم وزودبرگردم که خانوم دقیقه 90یادش اومده که نمیتونه بیاد - بماندکه خون به دلم کرده ومیخوام عوضش کنم- حالامن موندم چکارکنم؟!هرچی فکرکردم دیدم راهی واسه کنسل کردن وقتم ندارم واسه همین بهرادروبردم مهدکودک مادریکی ازهمکارام.اماااااااااااااااااااا....

چشمتون روزبدنبینه.ازاونجاکه توی مهدبه مناسبت روزکودک جشن داشتند،به محض ورودوبادیدن اونهمه سروصداوهمهمه،بهرادبغض کردوزارزارگریه می کرد.هرکاریش می کردم ساکت نمیشد.می بردمش یه جای خلوت آروم میشداماتاچشمش به کسی می افتاددوباره میزدزیرگریه.خلاصه بامکافات آرومش کردم تاجشن تموم شدوبچه هارفتندوبهرادروسپردم به مربی وچون آروم بودخودم رفتم.تارسیدم آرایشگاه ونوبتم شددیدم موبایلم زنگ میخوره.بلهههههههههه.جیغ بهرادبودکه داشت دورازجونش خودشوهلاک میکرد.خلاصه خودتون حدس بزنیدچطوری کارموتموم کردم وبرگشتم.صداش تادرمهدمیومدوتامنودیدبدترشد!بمیرم الهی بچه م اینقدرگریه کرده بودچشماش بازنمیشد.به هق هق افتاده بودوکلی طول کشیدتاآروم شدوبرگشتیم خونه.حالادیگه خودم اشکم بندنمیومد.

امروزتنهایی وغربت روباتموم وجودم حس کردم.

 

 

اضافه نوشت:

بهرادحسابی شیطون شده.هرهفته مرحله جدیدایمن سازی خونه روداریم.درحال حاضرتاازش غافل میشیم میره سراغ تلویزیون ومدام ر.سیوروسینمای خانگی روخاموش وروشن میکنه وخودش واسه خودش ذوق میکنه!!!

درکسری ازثانیه اسباب بازیاشوبه آشپزخونه منتقل میکنه ووسایل آشپزخونه روبه هال!!!

عاشق  DVD بی بی انیشتین هست وکلی باهاش ذوق میکنه.

هنوزبه تنهایی راه نمیره وباکمک میزودیوارراه میره ولی به سرعت بادخودشوچهاردست وپابه هدفش می رسونه.

پرستاراولش،تیرماه بودکه گفت دیگه شوهرم اجازه نمیده کارکنم ومن مجبوربه بستن قراردادباپرستارفعلی شدم-چون گزینه ای واسه انتخاب نداشتم-اماازهمون روزاول به شدت باهم مشکل داشتیم.به کاراش میرسه امانه اونطوری که من بخوام،اونطوری که خودش میخوادوبسیاربسیارگستاخ وحاضرجوابه.حالادنبال یه پرستارجدیدمی گردم.عوض کردن پرستارخیلییییییییییی سخته.بخصوص که بهرادبزرگ شده ووابسته شده به پرستارش.اماواقعاًچاره دیگه ای ندارم.یه روزمیگه میخوام یه هفته برم مسافرت!گفتیم برو.یه روزمیگه وقت دکتردارم،گفتیم برو.حالاهم که میخواددماغ عمل کنه ومیگه 10روزنمیادتعجبازاون جالب ترمیگه ساعت6هواتاریکه ومن دیرم میشه.اجازه بده بهرادروبیارم اداره بهت تحویل بدم وبرمآخحالاحساب کنیدمن یک روزدرمیان شیفت عصرم وساعت8میرم خونه.ولی باباش ساعت6میادخونه.ازطرفی خانوم باآژانس رفت وآمدمیکنه.حالامن توی این شهرغریب ودست تنهاچه کنمممممممممم!

 

اینجوریاس که وبلاگم مدتهاست خاک میخوره وبه خواننده خاموش تبدیل شدم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin