حرفهای دلتنگی

اوووووووووووووووفففففففففففففآخ

اینجاروچه خاکی گرفتهههههه!!!

شایدباورتون نشه اماواقعاًتوی این مدت فرصت وبلاگ نویسی رونداشتم.هرروزاومدم نت ووبلاگ ولینک دوستان و...اماواسه خوندن هرمطلب هزارباررفتم واومدم.

به خودم قول دادم امروزوفردااینجاروآب وجاروکنم.قوووووول میدم.فعلاًبرم وبرگردم

-------------------------------------------------

بعداًنوشت:

طاعات قبول دوستهای خوبم.خوبید؟خوشید؟چکارمیکنیدباگرمای هواوروزه داری؟

به تاریخ پست قبل که نگاه میکنم دلم میگیره.15آذر91.هفت ماه پیش واین یعنی توی این هفت ماه من واقعاًفرصت نداشتم کمی هم به علاقه مندی های خودم برسم.گاهی احساس میکنم زندگیم خیلی ماشینی ویکنواخت شده.گاهی احساس میکنم دیگه خسته شدم.دیگه کم آوردم.دیگه نمیتونم.به استراحتی بسیاااااااااااااااارمفرح وطولانی احتیاج دارم.

توی این هفت ماه اتفاق خیلی خاصی نیفتادجزبزرگ شدن وقدکشیدن لحظه به لحظه بهرادم که نفسم به نفسش بنده وگرچه شیطنتهاش منوگاهی کلافه میکنه امااااااااااااهمه زندگی من وامین وابسته به نفسای این وروجک شده.

واکسن 18ماهگی بهرادروخردادزدیم.طفلک دوروزخیلی اذیت شدواینقدرپاش دردمیکردکه جرات نداشت پاشوزمین بذاره امالنگان لنگان به تموم شیطنت هاش ادامه داد!!!

بهرادداره بزرگ میشه واینومن وباباش لحظه به لحظه باتموم وجودمون حس میکنیم ولذت می بریم.میدونم دلم واسه این روزهاش تنگ میشه.

الان دیگه کلمات زیادی رومیتونه بگه وکاملاًمنظورشومی رسونه.گرچه جمله هاش فعل وفاعل نداره.عاشق اتوبوس وکامیونه!!!که خودش بهشون میگه باس وتراک!!والبته اینم از دی وی دی های بی بی انیشتین یادگرفته.رنگهاروکامل میشناسه گرچه بعضی هارونمیتونه درست تلفظ کنه مثلاًبه مشکی میگه ممی!سفیدرومیگه سیپید!صورتی رومیگه صومه ای!نقره ای رومیگه نووه ای!خداروشکرکتاب خوندن روخیلی دوست داره که امیدوارم ادامه دارباشه.یکی ازسرگرمی هاش اینه که بره ازکتابخونه خودش کتاب بیاره وبه قول خودش به هونه(یعنی بخونه)وقتی هم تموم شدمیگه هوندم.-البته به همین راحتی هم نیست ها.بعضی وقتهاکلیدمیکنه وبایدتموم کتاباشوبخونیم واسش.چندروزی هم هست که عادت کرده کتاباشوطوری ورق میزنه که پاره بشه!بعدبدوبدومیره چسب میاره ومیگه پاره،چسب!یعنی کتابم پاره شدبچسبونیمش.بعدهم به خودش اشاره میکنه ومیگه به به(باکسره بخونید!)واین یعنی بهرادپاره کرد.خسته نباشی مادرجان!

 

جدیداًاسم خودش رومیگه ولی چون نمیتونه بهرادروکامل بگه،میگه بهداد(اسم شوهرعمه اش بهداده)ووقتی میخوادبگه بهراداین کاروکرده میگه به به!دوکلمه بهرادوbaby روادغام کرده!

ازبین کلمات انگلیسیbus,ball,kiss,mummy,dady,truck,tree,tiger,book,tree,apple روبلده وکامل مفهومش رومیدونه.

تعدادزیادی ازحیوانات رومیشناسه هم اسمشون وهم صداشون که اینم به لطف دی وی دی هاش بلده!گاهی بعضی حیوانات رونمیدونم چطوری بهش بگم وجالبه که همون اسم توی دی وی دی شو که میگم قضیه حل میشه!مثلاًچندروزپیش داشت شبکه پویانگاه میکرد(پدرمارودرآورده باشبکه پویااااا)وسط کارتونش یه سیمرغ نشون میداد.پیله کرده بودکه این چیه؟منم یه دفعه به ذهنم رسیدکه توی معرفی حیوانات وپرنده هاش tropical bird داشتیم.همینوبهش گفتم!کلاًخودمم قاطی کردم!!!

شبکه پویادیدنش هم که مصیبتی شده واسه ما.ازصبح که چشماشووامیکنه میگه مامان پویا!تاشب که ساعت 10ونیم لالایی شبکه پویاشروع میشه.ساعت 10.20خودش میره بالش میاره ومیگه پویا لالایی.حالاچندبارتوی اون ده دقیقه میگه لالایی ومابایدبهش بگیم الان شروع میشه بمااااااااااااند.تا11لالایی گوش میده وبه جرات میگم فقط همین نیم ساعته که بامن وامین کاری نداره وآروم درازکشیده.بعدش نیم ساعت غرمیزنه که چراتموم شدوباهمدیگه وسایل اتاقش روکه طول روزمنتقل شده توی هال میذاریم سرجاش -یه وقت فکرنکنیدکه بهرادکمک نمیکنه ها!!اسباب بازیاشوازتوی هال میاره ومیده به من ومیگه مامان جاش یعنی بذارسرجاش والبته وقتی همه چی مرتب شدمیره یه ماشین برمیداره وبازی میکنه!-بعدش دیگه میخوابه ومن میمونم وکارهای ناتمومی که بایدواسه فرداآماده بشه.

یادم رفت بگم که همزمان باشبکه پویا،دی وی دی بره ناقلاهم توی دی وی دی پلیرش میذاره وروزی nباربایدنگاه کنیم.صدای دوتاشون هم زیااااااااااد.گاهی دلم میخوادتوی گوشام پنبه بذارم خبببببببببببب!

 

ازاداره مون هم که هیچی نگم بهتره.از خردادماه شرکت پیمانکارمون عوض شدواین رسماًشروع کابوس بودواسه همه بچه ها.هرروزیه خواب واسمون دیدن وتامرزتسویه شدن هم رفتیم.بچه هاهمه جابجاشدن.واحدماکه قبلاً5نفربودیم الان 3نفره شدیم.یک نفرکارشناس مسئول ودونفرکارشناس شیفت واین یعنی شیفتی به شدت بد!یک روزاز8صبح تا8شب شیفتم که البته داریم رایزنی میکنیم تا5باشیم وروزبعدشoncallهستیم.دیگه خودتون حدس بزنیدمن چطوری بایدبه کارام برسم.تازه الان هم که ماه رمضانه تایم ما کم نشده ومیگن شمانیروی شیفت هستید.شیفت که نمیشه خالی بمونه.

خلاصه اینکه روزگارمااینگونه میگذرد.حالافهمیدیدچرااینقدرخسته هستم؟!

 

راستی خونه کرمانشاه روفروختیم وهمینجایه خونه پیش خریدکردیم که خردادسال دیگه تحویل میده.همین پروسه هم کلی دغدغه فکری واسمون داشت وداره که به شدت ازمون انرژی گرفت.خداکنه به موقع تحویل بده وگرنه من رسماًتعطیل میشم.

عکسهای بهرادروتوی پست بعدی میذارم.

دوستتون دارم والتماس دعا

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin