حرفهای دلتنگی

چقدرسخته که عشقت روبروت باشه،نتونی همصداش باشی

چقدرسخته که یک دنیابهاباشی،نتونی که رهاباشی

چقدرسخته که بارونی بشی هرشب،نتونی آسمون باشی

چقدرسخته که زندونی بمونی بی درودیوار،نتونی همزبون باشی

چه بدبخته قناری که بخونه امارویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی که مونده توگلدون،غمش یک قطره بارونه

چقدرسخته که چشمات رنگ غم باشه،ولی ظاهرپرازخنده

چقدرسخته که عشقت آسمون باشه،ولی آسون بگن چنده

چقدرسخته کلامت ساده پرپرشه،نتونی ناجی اش باشی

چقدرسخته که رفتن راه آخرشه،نتونی راهی اش باشی

چقدرسخته توخونه ات عین مهمون شی،بپوسی خسته ویرون شی

چقدرسخته دلت پرباشه،ساکت شی ولی توسینه داغون شی

چقدرسخته که یک دنیاصداباشی،ولی ازصحنه خوندن جداباشی

چقدرسخته که نزدیک خداباشی،ولی غرق عزاباشی

 

سخت است یک تنه دربرابرهمه ناملایمات بایستی.سخت است همه یکصداسازمخالف باشندوتوبرخلاف جریان آب شناکنی.سخت است درراهی قدم بگذاری که همه توراازآن نهی کنندوتوهرروزمصمم ترازدیروز،گام برداری.سخت است بجنگی برای بدست آوردن خواسته ات،علاقه ات،عشقت،بی آنکه اعلان جنگ داده باشی!بی آنکه دلی بلرزد،اشکی بلغزدوحرمتی شکسته شود.اما...لذت بخش است رسیدن به لحظه موعود.

زیباست لحظه ای که به توبگویند اراده ات تحسین برانگیزاست.وقتی به توبگویندبالاخره به ماثابت شدکه راه تو،هدفمندبوده وازروی خامی وکم تجربگی نبوده.وقتی بگویندکه انتخابت درست است وببینی حالا-یکدفعه-بعدازتحمل آنهمه تنهایی وسختی،همه باتوموافق شده اندودرکنارتوایستاده اندونه روبروی تو!خودرادراوج می بینی،زمین زیرپایت گهواره ای لرزان میشودکه نمی توانی برآن بایستی.می خواهی اوج بگیری وبه ابرهابرسی وبه خودت تبریک بگویی.به خودت،به صبوری ات،به تحملت،به تدبیرت وبه عشقت که درتمام آن روزهاچه صبورانه کنارت ایستاده بود.

آبان ماه برای من یادآوربهترین وزیباترین دقایق زندگیم است.گرچه به لطف خدای بی همتا،لحظه های ناب زیادی رادرزندگی تجربه کرده ام وازاینروخداراهمیشه شاکرم.امااین روزهاواین لحظه هافرای حس وحال زمینیان است.

ازآن روزهایی می گویم که پس ازدغدغه های بسیار،به آنچه می خواستم رسیدم،به آنچه می خواستیم رسیدیم.

پ.ن:شعراول پستم،ازترانه های زیبای رضاصادقی است که به یاداون روزهای سخت نوشتمش.

 

نوشته شده در جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin