حرفهای دلتنگی

باتوهمه رنگهای این سرزمین راآشنامی بینم.

باتوهمه رنگهای این سرزمین مرانوازش می کنند.

باتو،آهوان این صحرا،دوستان همبازی منند.

باتو،کوههاحامیان وفادارمنند.

باتو،زمین گهواره ایست که مرادرآغوش خودمی خواباند.

باتو،ابر،حریریست که برگهواره من کشیده اند.

باتودریابامن مهربانی می کندوسپیده هرصبح برگونه ام بوسه می زندونسیم هرلحظه گیسوانم راشانه می کند.

باتو،من بابهارمی رویم ودرعطریاسهاپخش می شوم ودرهرشکوفه می شکفم.

باتو،من درطلوع لبخندمی زنم،درهرتندرفریادشوق می کشم،درحلقوم مرغان عشق می خوانم،باچشمه ها می خندم ودرجویباران زمزمه می کنم.

باتو،من درروح طبیت پنهانم.

باتو،من،بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رالمس می کنم.

باتو،من درخلوت این صحرا،درغربت این سرزمین ،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی، غرق فریادم.

بی تومن.....بی تو.....

بی تومن،رنگهای این سرزمین رابیگانه می بینم.

بی تو،رنگهای این سرزمین مرامی آزارند.

بی تو،آهوان این صحرا،گرگان هارمی شوند.

بی تو،کوهها،دیوان سیاه وزشت خفته اند.

بی تو،زمین،قبرستان پلیدوغبارآلودی است که مرادرخودبه کینه می فشرد.

بی تو،ابر،کفن سپیدی است که برگورخاکی من گسترانده اند.

بی تو،دریا،گرگی است که آهوی معصوم مرامی بلعد.

بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشتند.

بی تو،سپیده دم هرصبح ،لبخندی نفرت باراست.

بی تو،نسیم هرلحظه رنجهای خفته درسرم رابیدارمی کند.

بی تو،من بابهارمی میرم ودرعطریاسهامی گریم.

بی تو،من باهربرگ پاییزی می افتم ودرچنگ طبیعت تنهامی خشکم.

بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداراازیادمی برم.

بی تو،من مرگ را،پژمردگی را،نیستی را،کینه را،زشتی را،نفرین خشمگین خدارالمس می کنم.

بی تو،من درخلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم.حاجب درگه نومیدی،راهب معبدخاموشی،سالک راه فراموشی،باغ پژمرده پاییزم.

"اقتباس ازکتاب هبوط،دکترشریعتی"

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin