حرفهای دلتنگی

محرم همیشه برام یادآورکودکیهام بوده.اون روزهایی که باتموم بچگی،عاشق عزاداری هابودم.عاشق صدای دهل وطبل وسنج ونوحه.عاشق بوی اسپندی که جلوی دسته های عزاداری دودمی کردند.عاشق کفن پوشهایی که زنجیرمیزدن.عاشق نذری پختن وتقسیم کردن اونها.....چقدرزودگذشت....

دایی جون -دایی مامانم- یه پیرمردنورانی بودباموهای سفیدونگاه مهربون که عاشق امام حسین بود.شبهای محرم همیشه می رفت توی حسینیه محل،زنجیرزن بود و ازاونجایی که ریش سفیدمحل بود، نفراول صف می ایستادوباچه اخلاصی هم زنجیرمی زد.منم که عاشق اون شبهابودم همیشه پیله می شدم وپیرمردمجبوربودمنوباخودش ببره!منومی برداماچون سنم کم بودوبایدهمش مراقبم می بودکه توی تاریکی وشلوغی شب گم نشم،سرموشیره می مالیدومنومی سپرددست خانومش که توی مجلس خانومانشسته بود،امامگه اون بنده خدامی تونست منونگه داره وتاازمن غافل میشدمن دوباره توی مردهابودم!آخرش دایی جون مجبورمیشدکه منوپیش خودش نگه داره ومنم میشدم زنجیرزن!وچون احترام دایی جون واجب بودمنومیذاشتن نفراول صف که گم نشم!درست جلوی دایی جون وزیربیرق وعلم!ومن باتموم بچگی،ازاین رویای زیبابه اوج ابرهامی رسیدم.smileysتموم خیابونهاروپابه پای اونهامیرفتم وخسته هم نمی شدم تانصفه شب که برمی گشتیم!واین قصه هرشب محرم تکرارمی شدوسال بعدوسالهای بعدومن تااون وقتی که به لطف کودکیهام،می تونستم ازمجلس زنانه برم توی جماعت آقایون وکسی هم بهم گیر نمی داد، این قصه رو تکرارمی کردم.تااینکه مثلاًبزرگ شدم!خانوم شدم!ودیگه نمیشدتوی صف زنجیرزنهابرم.امامن دلم پرمی کشیدواسه اون صف واون زنجیردسته چوبی واون هیئت عزادارحسین.امادیگه نمیشد.شایدباورتون نشه که هنوزهم تحمل نشستن توی حسینیه وشنیدن روضه روندارم ودلم میخوادپابه پای زنجیرزنهاراه برم وزنجیربزنم!امانمیشه.

"روزگارکودکی برنگردددریغا     قیل وقال کودکی برنگردددریغا"

قبل ازازدواجم که بابام مجبوربودشبهامنوببره بیرون ویه چرخی توی هیئت،بزنیم!الان هم که همسرم اینکارومیکنه!یادمه مثلاًبامامانم میرفتم روضه اماهنوزشروع نشده بودمن توی خیابون پیش بابام ایستاده بودم!

واین شدکه عشق حسین،ازهمون کودکی توی وجودم شکل گرفت وبعدازگذشت اینهمه سال ازروزهای بچگی،هنوزم محرم که میشه دلم پرمیکشه به اون شبها و اون روزها. هنوزم شبهای محرم دلم عجیب میگیره.هنوزم هرجاکه باشم شبهای محرم میرم بیرون ازخونه،هنوزم ازته دل گریه میکنم،هنوزم باشنیدن "یاحسین" تموم بدنم  میلرزه.هرچندباورکنیدمحرم وعزاداری اون وقتهاباالان خیلی فرق داشت.اون وقتهاانگارمردم بی ریاتروعاشقتربودن.دلاشون صاف تربود و کسی که می اومد واسه عشق حسین بودکه میومد.....

نمیدونم توی این شبهادنبال چی می گردم ولی خوب میدونم که ارادت قلبی من به امام حسین،ریشه توی کودکیم داره.میدونم که باتمام وجودم دوستش دارم.باتمام وجودم باهاش حرف میزنم وخواسته هاموبهش میگم واونهم اجابت میکنه وجوابمومیده وچه چیزی بالاتروبرترازاین.چه عشقی زیباترازاین.من راه حرف زدن باعشقمو،بابزرگمردروزگارکودکیموبلدم.

پ.ن: نازنین،توی این شبهای عشقبازی بامحبوب،وقتی که سرشار از لطف ورحمت بی نهایتش شدی،به یادمن هم باش.به یادتون هستم.محرمتون سرشارازبوی حسین.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin