حرفهای دلتنگی

... پرس وجومکن.حالم خوب است.

همین دم دمای صبح،ستاره ای به دیدن دریاآمده بود.می گفت ملائکی مغموم،ماه رابه خواب دیده اندکه سراغ ازمسافری گمشده می گرفت.باران می آیدوماتافرصتی،تافرصت سلامی دیگرخانه نشین می شویم.کاش نامه رابه خط گریه می نوشتم.چرابایدازپس پیراهنی سپید،هی بیصداوبی سایه بمیریم.هی!همین دل بیقرارمن!کاش اینهمه آدم بانوازش باران وتشنگی نسبتی می داشتند.تنهاتکرارنام توست که می گویدم دیدگانت خواهران بارانند.

سرانجام باورت می کنند.بایداین کوچه نشینان ساده بدانندکه جرم باد،ربودن بافه های رویانبوده است.گریه نکن.راهمان دورودلمان کنارهمین گریستن است.دوباره به دیدنت می آیم.خبرتازه ای ندارم.فقط چندصباح پیشتر،دوسه سایه که ازکوچه پایین می گذشتندروسری های رنگین بسیاری باخودآورده بودند.سازودهل می زدنداماکسی مرانمی شناخت.راهمان دورودلمان کنارهمین گریستن است.

خداراچه دیده ای،شایدآنقدرباران بنفشه باریدکه قلیلی شاعرازپی گل نی آمدند،رفتنددنبال چراغ وآینه وشمعدانی وعسل وگل نقره وقرآن کریم.حیرت آوراست!حالاهرکه ازروبروبیایدبی تعارف صدایش می کنیم بفرما!امروزمسافرماهم به خانه برمی گردد.قبول نیست!بیاقدمهایمان راتایادگاری درخت شماره کنیم،هرکه پیشترازباران به رویای چشمه رسیدپریچۀ بی جفت آبهاراببوسد،برودتاپشت بال پروانه،هی خواب خداوسینه ریزوستاره ببیند.قبول نیست!بیابیخبربه خواب هفت سالگی برگردیم.غصه هامان گوشه گنجه بی کلید،مشق هامان نوشته،تقویم مدارس دربادوعیدیعنی همیشه همین فردا!نه دورشو،نه امروزتنهاباریکه راهیست که می رود.می رودتابوسه ،تانقل وپولکی،تاسهم گریه ازبغض آه،آه......

حالاجامه هایت راتابه هفت آب تمام خواهم شست.

صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد.می رویم امانه دورترازنرگس ورویای بی گذر.باداگرآمدشناسنامه هامان برای او،باران اگرآمدچشمهامان برای او،تنهادعاکن کسی لای کتاب کهنه رانگشاید.من ازحدیث دیوودوری ازتومی ترسم.درست است که من همیشه ازنگاه نادرست وطعنه تاریک ترسیده ام،درست است که زیربوته بادسربرخشت خالی نهاده ام،درست است که طاقت تشنگی درمن نیست،امابااینهمه گمان مبرکه دربرودت این بادهاخواهم برید!

ادامه دارد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin