حرفهای دلتنگی

...ازجنوب که آمدم لهجه ام شبیه سؤال وستاره بود.

من شمال وجنوب جهان رانمی دانستم.هرکوپیاله آبی می دادم گمان ساده می بردم که ازاولیای باران است.سرآغازتمام پهنه هافقط میدان توپخانه وکوچه های سرچشمه بود.

اصلاًمی ترسیدم ازکسی بپرسم اینهمه پنجره برای چیست؟!یااینهمه آدمی چرابه سلام آدمی پاسخ نمی دهند؟!

ازجنوب که می آمدم حادثه هم بوی نمازونوزادسه روزه می دادوآسان ترین اسامی آدمیان،واژگانی شبیه باران وبوسه بود.زیرآنهمه باران بی واهمه،هیچ کبوتری خیس وخسته به خانه بازنمی آمد.روسپیان خواهران پشیمان آب وآینه بودندامابااینهمه کسی ازمن خیس،ازمن ساده،ازمن خسته نپرسیدازنگاه نادرست وطعنه تاریک می ترسم یانه؟!که ازهجوم نابهنگام لکنت وگریه می ترسم یانه؟!که اصلاًای ساده تواهل کجایی؟!که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت رانمی پایی!

بازمی رفتم.می رفتم تامیدان توپخانه رادورمیزدم وبازمی آمدم همانجاکه زنی فال حافظ وعشوه ارزان می فروخت!دل ودست بیدی درباد،دل ودست بیدی کنارفواره هامی لرزیدومن خودم بودم.شناسنامه ای کهنه وپیراهنی پرازبوی پونه وپروانه های بنفش.حالاهنوزگاه به گاه سراغ گنجه که میروم،میدانم تمام پروانه هامرده اند.حالاپیراهن چرک آن سالهارادرمی آورم ومیگذارم روبروی سهمی ازسکوت آن سالهاومی گریم.می گریم.می گریم چندان بلندبلندکه باران بباردوبدانم که همسایه ام بازمهمان موسیقی دارد.حالادیگرازندانستن شمال وجنوب جهان بغضم نمی گیرد.حالادیگرازهرنگاه نادرست وطعنه تاریک نمی ترسم.حالادیگرازهجوم نابهنگام لکنت وگریه نمی ترسم.حالادیگربرای واژگان خفته درخمیازه کتاب،غصه بسیارنمی خورم.حالادیگربه هرزنجیری که میرسم بوی نسیم وستاره می آید.حالابه هرقفلی که می نگرم کلام کلیدواشاره می بارد.

هی!شاعرکه می شوی خیال تویعنی حکومت دوست!ولی باورکنیدمن ساده،ساده به این ستاره رسیدم.من ازشکستن طلسم وتمرین به سادگیهای حیرت دوباره رسیدم.درست است من هم دعاتان میکنم تادیگرازهرنگاه نادرست نترسید.ازهرطعنه تاریک نترسید.ازپسین وپرده خوانی غروب یاازهجوم نابهنگام لکنت وگریه نترسید.

دوستتان دارم ای سادگان صبور،سادگان صبور.

به گمانم بایدبرای آرامش مادرم،دعای گریه وگیسوبران باران رابه یادآورم.

دلم میخواست بهترازاینی که هست سخن می گفتم.وقتی که دورازهمگان بخواهی خواب نازنینت رابرای آینه تعبیرکنی،معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست.آسوده باش.حالم خوب است.فقط درحیرتم که ازچه هوای رفتن به جای دور؟!به خدامن کاری نکرده ام!فقط لای نامه هایم،گلبرگ تازه ای کنارمی بوسمت جانهادم وبسیارگریستم.چراازاینکه به رویای آن پرنده خاموش،خبرازباغات آینه آورده ام سرزنشم می کنید؟!خب به فرض که درخواب این چراغ هم گریه ام گرفت،بایدبرویدتمام این دامنه راتانمی دانمان کجاپرازسایه سارحرف وحدیث کنید؟!یعنی که من فرق میان دعای گریه وگیسوبران رانمی فهمم؟!

خسته ام.خسته.هرگزتابه این پایه بیدارنبوده ام.ازشب که گذشتیم حرفی بزن.نه من سراغ شعرمیروم ونه شعرازمن سراغی گرفته است.تنهادرتو،به شادمانی می نگرم.هرگزبدین پایه عاشق نبوده ام.پس اگراین سکوت تکوین خواناترین ترانه من است تنهامرازمزمه کن.

ای ساده،ای صبور،حالاازهمه اینهاگذشته،بگوراستی درآن دوردست گمشده آیاهنوزکودکی بادوچشم خیس ودرشت مرامی نگرد؟

می توانم کنارتوباشم وبازبی آوازازاینهمه همهمه بگذرم.من ازپی زبان پوسیدگان نخواهم رفت.تنهامنم که درخواب اینهمه زمستان لنگرنشین،هی بهاربهاربرای باغ،بابونه آرزومیکنم.حالاهمین شوق بی قیمت وقاعده،همین حدودرویاورفتن ازپی سوزمارابس است تابراقلیم شقایق وخیال پروانه،پادشاهی کنیم.

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin