حرفهای دلتنگی

...اشتباه ازمابود.اشتباه ازمابودکه خواب سرچشمه رادرخیال پیاله می دیدیم.دستهامان خالی،دلهامان پر،گفتگوهامان مثلاًیعنی ما،کاش می دانستیم هیچ پروانه ای پریروزپیلگی خویش رابه یادنمی آورد.حالامهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم.ازخانه که می آیی یک دستمال سفید،پاکتی سیگار،گزین شعرفروغ وتحملی طولانی بیاور.احتمال گریستن بسیاراست.درارتباط مخفی خودباخواب گریه هاحرفهای عجیبی شنیده ام.

ای ساده،ساده،ازپس آستین گریه،گمان می کنندآسمان فرداصاف وهوای رفتن ماآفتابی است.حالاتوهم بلندشووبرو!اصلاًچکارشان داری؟اینان که مونس همین دوسه روزگلندوگلبرگندواین درخت هم که ازخودشان است.یک هفته ای می آیندهمین حدودماوهی هوای خوش وبعدهم می روندجای دور.آن دورهاچقدرقشنگ می شنوی!!!

به خداپروانه هاپیش ازآنکه پیرشوندمی میرند!

حالابیابرویم ازرگبارواژه هاویران شویم.عیبی نداردیکی بودن دیوارباغ وصدای همسایه!

باران که بازبیاید،می ماندآسمان وخواب وخاطره ای یاحرفی میان گفت ولطف آدمی باسکوت.

من راه خانه ام راگم کرده ام!میان راه،فقط نام تونشانی ستاره بودکه راه رابی دلیل راه جسته بودیم.بی راه وبی شمال.بی راه وبی جنوب.بی راه وبی رویا.من راه خانه ام راگم کرده ام!اسامی آسان کسانم را،نامم را،دریاورنگ روسری تورا.دیگرچیزی به ذهنم نمی رسد.حتی همان چندچراغ دورکه درراه مسافران،مرده بودند.من راه خانه ام راگم کرده ام!

آقایان چرامی پرسیدازپروانه وخیزران چه خبر؟چه ربطی میان پروانه وخیزران دیده اید؟شماکیستید؟ازکجاآمده اید؟چرابی چراغ سخن می گویید؟اینهمه علامت سؤال برای چیست؟مگرمن آشنای شمایم که به آنسوی کوچه دعوتم می کنید؟من که کاری نکرده ام!فقط ازمیان تمام نامها،نمیدانم ازچه فقط یک نام رافراموش نکرده ام.آیاقناعت به سهم ستاره ازنشانی راه،چیزی ازجرم رفتن به سوی دریاراکم نخواهدکرد؟!

من راه خانه ام راگم کرده ام بانو!شمابانوکه آشنای آوازهای همه روزگارمنی.آیاآرزوهای مرادرخواب نی لبکی شکسته ندیدی؟می گوینددرکوی شماهرکودکی که درآن دمیده،ازسنگ ناله وازستاره هق هق گریه شنیده است!چه حوصله ای!

بگورهایم کنند.بگوراه خانه ام رابه یادخواهم آورد.می خواهم به جایی دورخیره شوم.می خواهم سیگاری بگیرانم.می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم که:آیامیان آنهمه اتفاق،من ازسراتفاق زنده ام هنوز؟!

بیقرارم.می خواهم بروم.می خواهم بمانم.دارم درترانه ای مبهم زاده می شوم.به نسیم بگوکتابهای کودکان راکنارگلدان وسؤالات هفت سالگی چیده ام.گونه هایم داغ است.تشنه نیستم.می خواهم تنهابمانم.دراتاق راآهسته ببند.

ادامه دارد...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin