حرفهای دلتنگی

شب پیش،خواب باران وپاییزی نیامده رادیدم.انگارکه تعبیرتمام رفتنها،بازگشت به زادروزشقایق است.حالابوی مینارمادرم می آید.بوی حنا،هفت سالگی،سؤال،سفر،ستاره.می خواهم به بوی ریواس ورازیانه بیندیشم.به بوی نان،فتیله وفانوس،به رنگ پونه وپسین کوه.می خواهم به باران،به بوی خاک،به اشکال کنارجاده بیندیشم.به سنگ چین دوداندوداتاق،ترنج،ترانه،پارچه چلوارسفید،بخارنفسهای استکان،طعم غلیظ تند،رنگ عقیق چای،نی،نافله،نای و دق الباب بادبرچارچوب رسواترین رویا.

آه...نگفته بودمت وقتی که خاموشم،درمزن؟!

می خواهم به رواج رویاوعدالت آدمی بیندیشم.می خواهم ساده باشم.می خواهم درکوچه های کهنسال آوازوبغض بلوغ به گیسوی بیدوبوی بابونه بیندیشم.به صلات ظهروسایه های خیس،به خواب یخ،به پرده توری،به طعم آب وحرمت علف.

چرازبان خاموش مراکسی درلهجه های اینهمه جنوب درنمی یابد؟!

دیگرازآن پرنده خیس،ازآن پرنده خسته خبری نیست.روی دیوارآنسوی پنجره،کسی باشتاب چیزی می نویسدومی رود.امروزهم اگرکسی صدایم کردبگوخانه نیست.بگورفته است شمال.می خواهم به جنوب بیندیشم.به آن پرنده خیس،به آن پرنده خسته.به خودم بیندیشم.گاهی اوقات مجبورم حقیقتی رادرپس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.همین خوب است.همین خوب است!

می ترسم.مضطربم وباآنکه می ترسم ومضطربم،بازباتوتاآخردنیاهستم.می آیم کنارگفتگویی ساده،تمام رویاهایت رابیدارمی کنم وآهسته زیرلب می گویم:برایت آب آورده ام.تشنه نیستی؟فردابه احتمال قوی باران خواهدآمد!توپیش بینی کرده بودی که بادنمی آید!بااینهمه دیروزدرپی صدایی ساده که گفته بودبیا،رفتم!

تمام رازسفرفقط خواب یک ستاره بود!گفتگوی میان راه،بهترازتماشای باران است.توی راه ازپوزش پروانه سخن می گوییم.توی راه خوابهامان رابرای بابونه های دره ای دورتعریف می کنیم.باران هم که بیاید،هی خیس ازخنده های دور،ازآدمی،می خندیم وبعدهم به راهی می رویم که سهم ترانه وتبسم است.مشکلی پیش نمی آید!کاری به کارماندارند!نه کرم شب تاب ونه کژدم زرد!وقتی دستمان به آسمان برسد،وقتی که برآن بلندای بنفش بنشینیم،دیگردست کسی به مانخواهدرسید.می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم،تاکبوتران ازدامنه رویاهابه لانه برگردند.

غروب است.می ترسم.مضطربم وباآنکه می ترسم ومضطربم،بازباتوتاآخردنیاهستم.

خداحافظ.خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها.خداحافظ عزیزبوسه های معصوم هفت سالگی.خداحافظ گلم،خوبم،خواهرم،خلاصه هرچه همین هوای همیشه عصمت.

خداحافظ ای خواهربی دلیل رفتنها!خداحافظ.

حالادیدارمابه نمی دانمان کجای فراموشی.دیدارمااصلاًبه همان حوالی هرچه باداباد.دیدارماودیداردیگرانی که ماراندیده اند.پس باهرکسی ازکسان من،ازاین ترانه محرمانه سخن نگو.نمی خواهم آزردگان ساده بی شام وبی چراغ،ازاندوه اوقات ماباخبرشوند.قرارماازهمان ابتدای علاقه پیدابود.قرارمابه سینه سپردن دریاوترانه تشنگی نبود!پس بی جهت بهانه میاورکه راه دوروخانه مایکی مانده به آخردنیاست.

دیگرملالی نیست.حالابگذاربادبیاید.بگذارازقرائت محرمانه نامه هاورویاهامان شاعرشویم.

دیدارماودیداردیگرانی که ماراندیده اند،دیدارمابه همان ساعت معلوم دلنشین،تادیگرآدمی ازیک وداع ساده نگرید.تاچراغ وشب واشاره بدانندکه دیگرملالی نیست.حالامی دانم سلام مرابه اهل هوای همیشه عصمت خواهی رساند.

یادت نرودگلم،به جای من ازصمیم همین زندگی،سراروی چشم به راه ماندگان مراببوس.دیگرسفارشی نیست.تنهاجان تووجان پرندگان پربسته ای که به ایوان خانه می آیند.

تمام

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin