حرفهای دلتنگی

 گاهی وقتهاماآدمهابرای بدست آوردن اون چیزی که خودمون اسم تجربه رو،روش گذاشتیم،چیزهای زیادی روازدست میدیم که باورش برامون خیلی سخت میشه،هرچندمیگن انسانهازندگی روباچیزهایی که به دست میارن میسازن،نه باچیزهایی که ازدست میدن.امایه داشته هایی ازدست دادنش ممکنه برامون خیلی دردناک باشه.ممکنه حتی صدای خردشدن خودمون روهم بشنویم.اماهمیشه این خردشدن بدنیست.درسته که اون لحظه برامون خیلی دردناکه،امابعدکه شامل مرورزمان میشه تازه می فهمیم که زیادهم بدنشد!حداقلش این بودکه این جریحه دارشدن احساس این شکستن غرور،این آشفتگی وپریشانی،منجربه یه تلنگرشد که:

"به کجاچنین شتابان؟"

 .....روزگارخودش به اندازه کافی سختگیرهست،حالاچراگاهی خودمون هم به این سختی دامن  می زنیم،  نمی دونم!

(شایدهم میدونم،امادوست دارم خودموبه ندونستن بزنم!!!آخه میدونی چیه؟ماهمون نسل سوخته ایم!)

مگه ماچی اززندگی خواستیم؟مگه سهم من وتووماازاین زمونه چقدره؟میدونم که چیززیادی نمیخوایم.

- یه لبخندکه ازروی اجبارنباشه.

- یه دست پرسخاوت که بی هیچ منتی دست توروبگیره.

- یه نگاه آروم وزلال که وقتی توی این جماعت پرنقش ونگار،نگاهتو میگردونی به اون برسی.

- یه شونه محکم ومهربون که بدونی وقتی میخوای بهش تکیه کنی،پشت توروخالی نمی کنه.

- یه جاده!یه جاده که اجازه داشته باشی،واسه رسیدن به هدفت توی اون راه بری،قدم بزنی،بدوی.

- و یه نیمکت ! یه نیمکت خالی که بشه گاهی بدون دغدغه ودلهره واسه فرداهای گنگ،روش بشینی وباخودت خلوت کنی واگه یه روزخواستی باکسی که ازجنس خودته،به افق دوردست خیره بشی،همون نیمکت قدیمی هنوزسرجای خودش باشه.

به نظرت این چیزهایی که گفتم خیلی خواسته زیادی بود؟!سهم کوچک وساده ای ازخطوط مبهم این روزگار.حالااگه این خواسته زیاده، یااگه کم،رسم زمونه اینه که برای رسیدن بهش بایدتلاش کنیم.حتی اگه اینقدرجاده ها،دست انداز داشته باشن که پاهامون خسته بشن.

پس بیامن وتونگاهمون همون نگاه آرام وزلالی باشه که اگه کسی دنبالش گشت بتونه پیداش کنه وشونه هامون اینقدرمحکم باشه که بتونیم باافتخارواطمینان،اسم تکیه گاه رو،روش بذاریم.

نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin