حرفهای دلتنگی

گاهی وقتهافکرمی کنیم که تنهایی خوب نیست،امابعدش تامیخوایم به داشتن دوستی عادت کنیم،یه چیزی پیش میادکه بازهم به تنهایی میرسیم.یه چیزی شبیه ترس،شبیه دلهره،شبیه دلشوره های شبهای امتحان!تازه شب امتحان دلهره اش خیلی کمتره چونکه میدونی فرداامتحان داری وتموم میشه.امااین روزگارواین لحظه هاطوری شدن که همش داریم امتحان پس میدیم.واسه همین دلهره بیشتری داریم،واسه همین همش منتظریم ببینیم چی میشه....

گاهی وقتهاازبس بدی می بینیم حالمون ازهرچه بوی خوبی وخوب بودن میده بهم میخوره،میدونی چرا؟!

واسه اینکه می ترسیم.می ترسیم ودلهره داریم که نکنه پشت این چهره مهربون،پشت این دستهای سخاوتمند وپشت این نگاه زلال وبی آلایش بازهم بدی باشه!بازهم تاریکی!بازهم سیاهی!

اونوقت دوباره می رسیم به همون جایی که بودیم،به اول جاده،به نقطه سرخط،به تنهایی!

اصلاًمیدونی چیه؟!این روزهاکه میگذره آدمهاهرروزتاریک ترازروزهای قبل میشن،اگه توهم تاریک باشی میشی مثل خودشون واگه یه نقطه،فقط یه نقطه نور،یه نقطه سپیدتوی قلبت هنوزمونده باشه،اونوقت تنهامی مونی.

شایدباخودت بگی چقدرحرف سیاهی،چقدرحرف تاریکی.اماوقتی که دلخوش باشی به زیبایی امااون زیبایی یه سراب بیشترنباشه،توهم به سیاهی می رسی.وقتی که خوشحال باشی که توی این دنیای هزاررنگ،یه نفرهست که یکرنگه،یه نفرهست ازجنس خودت،یکدست وصاف وبی هیچ ردپایی ازخطوط مبهم روزگار،بعدش یکدفعه تموم یکرنگیش بره کنارویه طیف رنگارنگ!جلوچشمات ظاهربشه،اون وقت توهم به تنهایی می رسی.اگه یه روزبه اون لحظه برسی که حرف دل روباکسی گفته باشی که فکرمی کنی اونهم باگوش دل شنیده واین حرفهای پشت دیواردل روهیچ نامحرمی نخواهدشنیدویکدفعه ببینی هزاران گوش وچشم بوده که حرمت حرفهای یکدلی روازبین برده،اونوقت توهم می رسی به تنهایی.

آری،باتمام این بیرحمی هاست که می ترسم،می ترسم ومضطربم، ازهیاهوی باد، ازنگاه نادرست وازطعنه تاریک می ترسم.

اماباتمام اینکه می ترسم ومضطربم بازتاآخردنیاایستاده ام.چراکه معتقدم :"اگرتنهاترین تنهایان شوم،بازهم خدایی هست.اوجانشین تمام نداشته های من است."

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin