حرفهای دلتنگی

فردانوشت:

امروزظهربدلیل طوفان شدیدودرحالیکه فرشهادرحال پروازبودند،مجبورشدم به تنهایی بیارمشون توی خونه.دستهام دیگه جون ندارهکلافه

پروازفرداصبح آقای همسربه بندرماهشهر،بدلیل طوفان شدیدکنسل شده وایشون جمعه صبح میره اهواز.حالادیگه دلم میخوادگریه کنم.گریه

-------------------------------------------------------------------------------------------

امروزصبح آقای همسرواسه ماموریت رفت تهران وازاونجامیره بندرماهشهر.تصوراینکه توی این هوای گرم بخوادبره اونجابرام خیلی سخت بود.یادم می اومد اون دوسالی که اونجابودیم چقدرهواگرم بود.روزهایی که علاوه برگرمای هوا،رطوبت هم بالابود،حالابه همه اینهابوی اوره وآمونیاک وهزارکوفت دیگه رواضافه کنیدببینیدچی میشهاوه

ازطرفی تنهایی هم اذیتم می کرد.امابخاطراینکه آقای همسرنگرانم نباشه،سعی کردم زیادبه روی خودم نیارم.اماچشمتون روزبدنبینه که همون اول صبح که بیدارشدم بایه صحنه ای مواجه شدم که یادم رفت تنهام وبعدهم که یادم اومدنمی دونستم چه خاکی توی سرم بریزماسترس

اول احساس کردم فرشها یه جوری هستندزیرپام!!بعدفکرکردم سرم گیج میره!!ولی بعدش که خوب نگاه کردم دیدم وااااااااااااااییییییییی فرشهاکه هیچی تموم خونه خیسه!!!!!تعجبمونده بودم که اینهمه آب ازکجااومده!ولی وقتی رفتم آشپزخونه دیدم بعععععععععععلله!شیردستگاه تصفیه آب بدلیل فشارزیادآب پاره شده وآب ازتوی کابینت باشدت هرچه تمام ترمی اومدبیرون وازآشپزخونه اومده بودتوی پذیرایی.حالافکرکنیدتنهایی چه زجری کشیدم!!

اول لبه های پایین کابینت روجداکردم وچون خیس بودن گذاشتم توی تراس که آفتاب بخوره!همینجوری توی آب راه می رفتم وبغض کرده بودم!کفپوش آشپزخونه روبرداشتم وآبهاروهدایت کردم به سمت دریچه کف شور امامگه جمع میشد!زیرگاز،زیریخچال!تازه مشکل اصلی فرشهابودندکه غرق آب شده بودن واینقدرسنگین شده بودکه نمی تونستم تکونش بدم.خلاصه باهربدبختی بودبردمشون توی تراس.اونی که کمترخیس شده بودرو ازنرده هاآویزون کردم.ولی اون یکی رونمی تونستم هیچ کاری بکنم.به ناچارهمینجوری ایستاده زدمش به دیوار.بماندکه شلپ شلپ!!!توی آب راه می رفتم ودستهام هم زخم شده بود.حالابایدمبلهاومیزتلویزیون روجابجامی کردم که زیرشو خشک کنمآخدیگه نفسم بریده بوداماچاره ای نداشتم.کف پذیرایی هم شیب داشت وآب هی ازاین طرف به اون طرف.خلاصه پدرم دراومدتاهمه جاروجمع وجورکردم.الان هم آقای همسایه اومداون یکی فرش روبرام آویزون کرد.منم هلاک شدم دیگه!!جون ندارم.بدیش اینه که تصفیه آب هم ازمدارخارج کردم ودیگه ازآب سردکن یخچال هم نمیشه استفاده کنم.حالابایدبه روش سنتی یه پارچ آب بذارم توی یخچال که خنک بشه.

اینم ازروزاول ماموریت آقای همسر.خدابخیربگذرونه.دعاکنیدبرامنیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin