حرفهای دلتنگی

خیلی وقته میخوام باهات حرف بزنم امامی دونستم مثل همیشه حرفهام بوی نصیحت می گیره وتوهم که ازنصیحت فراری هستی!حتی میخواستم برات نامه بنویسم امابازهم فکرکردم بهتره این حرفها،یه جای دیگه ویه جوردیگه زده بشه وحالافکرمیکنم وقت خوبی باشه.

توی کامنتت گفته بودی این حادثه هم جای شکرداره وهم جای گله.خودت خوب میدونی که فقط وفقط جای شکرداره.گله واسه چی؟ ازخدا؟!

گفته بودی این قسمته یاحکمته یاامتحان؟ انصاف نیست آدم اشتباهات خودش روبه حساب قسمت وحکمت وامتحان الهی بذاره.گرچه به حکمت وقسمت اعتقاددارم ولی اونجایی که میدونیم نتیجه کارهای خودمونه،بی انصافیه اگه اونوبه حساب سرنوشت بذاریم.

اصلاًچرااینجوری به قضیه نگاه نکنیم:

اگه توی اون شب لعنتی،توتنهابودی وکسی همراهت نبود،جای شکرداره ونه جای گله.چراکه خدانخواست مصیبتی جبران ناپذیررقم بخوره.

اگه کسی پشت اون تانکرلعنتی نبود،جای شکرداره وخدانخواست که عذاب وجدان تاآخرعمرتو رو رهانکنه.

اگه ازاون اتفاق،توباکمترین جراحت،بیرون اومدی،جای شکرداره ونه جای گله.چراکه دستهای معجزه گرخداتورو نجات داد.

خدامیخواست بهت گوشزدکنه که:بنده من،من هستم.همینجاکنارتو.همیشه هستم وحواسم به توهست.

میخواست بهت بگه:مگه نگفته بودم ازرگ گردنت به تونزدیکترم؟چی شدکه فراموش کردی؟

میخواست بهت بگه :مگه نگفته بودم به همه احوال توآگاهم.چی شدکه یادت رفت؟

میخواست بهت بگه: شایدآدمهابتونن رازهای زندگیشون روازدیگران مخفی کنن،اماچرایادت رفت که پشت پرده،هیچی بین من وتوپنهان نمی مونه.

خدامیخواست بگه:بنده من،اگه من خدای توهستم،خدای بقیه هم هستم.اگه تومنوصدامیزنی یادت باشه که اونهاهم منوصدامیزنن.

میخواست بگه: مگه نگفته بودم پدرومادرحق عظیمی به گردنت دارن؟پس چراتواینقدرسرکشی میکنی؟

میخواست بهت بگه: من گفته بودم ازتوحرکت،ازمن برکت.امانگفته بودم میان بربزنی!نگفته بودم جاده خاکی روانتخاب کنی.

میخواست بگه من هستم.توی یه چشم به هم زدن میتونم زندگیتو و تموم اون چیزهایی که خودم بهت دادم ازت بگیرم.امابنده من،توجوان هستی ومن دوستت دارم.پس بازم بهت فرصت میدم که بتونی راه درست زندگی روپیداکنی.

حالااین تو و این فرصت دوباره.

عزیزم،میدونی که این حرفهاازروی دلسوزی ونگرانیه.پس روحساب نصیحت ودرک نکردن نذارشون.

به نظرمن این اتفاق،نه قسمته ،نه حکمته،نه امتحان!یه تلنگره.یه گوشمالی ازطرف خدا.امازنده بودنت حکمته وخواست خدا.

نمیدونم چی شدکه به اینجارسیدی؟

چی شدکه راهتوگم کردی؟

چی شدکه ترجیح دادی اونی نباشی که هستی؟

چی شدکه به داشته هات قانع نبودی وبلندپروازشدی؟

اماعزیزم بیاازاین فرصت دوباره استفاده کن.بجای اینکه سوالهای توی دلت به شک تبدیل بشه،ریشه اطمینانت روقوی کن.دستاتوبذارتوی دست مهربون خداوبهش اطمینان داشته باش.

توکه کتابهای دکترشریعتی رومیخونی،توکه نوشته هاشوباورداری،پس یه باردیگه ولی اینبارعمیق بخون اونجایی روکه گفته:

اگرتنهاترین تنهاهاشوم،بازهم خدایی هست.اوجانشین تمام نداشته های من است.

 

 

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin