حرفهای دلتنگی

دراین طوفان وحشت زا،که می باردزهرجا،بوی غم،بوی تباهی

 

خدایاسینه ام تنگ است

 

دراین مرداب جانفرسا،که نامش زندگانی است

 

وازنامش،فقط نامی به گردن می کشدباخود

 

خدایاقلب من لبریزازدرداست

 

زبس آوای جانفرسای خودراباقلم

 

بربوم بیرنگ خاطرات خویش حک کردم

 

شکستم،لب فروبستم،دم برنیاوردم

 

ولی اکنون خدایاخسته ام،خسته ازتکراربیهوده

 

که باتکراراین آوا

 

قلم هم دیگرش یارای ماندن نیست

 

و بوم خاطرات کهنه و تبدارمن دیگر

 

توان جان سپردن رانخواهدداشت

 

خدایاسینه ام تنگ است...

 

"پاییز84-صبا"

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط صبا دل نوشته های شما ()


Design By : Pars Skin