دلم میخواداین پست روبدون مقدمه شروع کنم!

روزی که بهرادبرای اولین باروبعدازکلی تلاش تونست چهاردست وپابره اینقدرذوق کرده بودم که دلم میخواست یه پست طولانی درموردش بنویسم اماچهره الیناکوچولو که فقط یک روزازبهرادمن کوچیک تربود،مدام جلوی چشمم بودونتونستم.

روزی که بهراداولین دندونش دراومدوکلی قربون صدقه اش رفتم،بازم قیافه معصوم الیناجلوی چشمم بودوبازم نتونستم چیزی بنویسم.

روزی که بهرادازمیزومبل وصندلی بالامیرفت ولی وقتی میخواست بیادپایین بلدنبودوبادستاش سعی میکردپایین بیاد،تاروزی که یادگرفت باپاهاش بایدپایین بیاد،بازم نگاه آروم الینابودکه نذاشت خوشحالیمواینجافریادبزنم.

روزی که بهرادیادگرفت دست بزنه،روزی که بهرادبای بای کرد،روزی که ماما وباباگفت،روزی که .....

همه روزهایی که شاهداین لحظه های ناب بودم به یادالینا-دخترکوچولویی که بعدازواکسن 4ماهگیش تشنج کردوتاهمین چندروزپیش هم ادامه داشت- بودم.هربارخواستم اینجاازبهرادبنویسم وعکس بذارم دلم نیومد.دلم نمیخواست مونا-مامان الینا - بیاداینجا وحتی واسه لحظه ای دلش آزرده بشه.

شایدفکرکنیداغراق میکنم.مهم نیست کسی حرفم روباورکنه یانه.اینارواینجاثبت کردم که واسه همیشه یادم بمونه مهم نیست آدمهاهیچ وقت همدیگه روندیده باشن،مهم نیست چقدرازهم فاصله داشته باشن،مهم اینه که بدونی وبتونی خودت روجای کسی بذاری وبرای آرامشش دعاکنی.

مونای عزیزم باتموم وجودم واست خوشحالم.

/ 9 نظر / 34 بازدید
sahar

عزيزم همون روز كه نوشتي پستت رو خوندم . حرفي واسه گفتن ندارم به نظر ميرسه اين پستت هم مثل پست قبل بين تو و مناست . من هم براي منا خيلي خوشحالم و خوشحال ترم كه الينا گولو سلامتيشو به دست آورده .

کلبه برفی من

سلام صبا جون خوبی؟ ای جان باورم نمی شه انقد زمان گذشته که بهراد حرف می زنه و راه می ره انگار همین دیروز بود که باردار بودی چقدر همه چیز زود می گذره خوشحالم که الینا کوچولو هم خوب شده [لبخند]

مامان عیسی

میدونم چی میگی عزیزم هر وقت میخوام برای سلامتی عیسی دعا کنم با تمام وجودم اول سلامتی همه بچه ها را میخوام . خدا به تو و فرزند عزیزت هم سلامتی بده . مراقب خودت باش

منا مامان الینا

سلام صبا جون عزیز دلم با خوندن پستت بغض گلوم را گرفت صبا یه بغض نشکسته تو گلوم مونده که فقط میخوام به تو بگم: تو مدت مریضی الینا هر وقت میرفتم به وبلاگ بقیه سر میزدم بچه هایی که همه آذری بودند و تقربا هم سن و سال الینا، و از کارهاشون میخوندم از شیرین کاریهاشون ، موقع خوندنشون خودم را جای مادر اون بچه میذاشتم که چقدر از کارهای بچه اش ذوق میکنه و غرق تو دنیای خیالی خودم میشدم وقتی به خودم می اومدم و قیافه الینا همونطور ساکت و آروم جلوی چشمام میومد تموم دنیام خراب میشد وقتی برمیگشتم خونه تا الینا را از مادر شوهرم بگیرم من با چه ذوقی واسه دیدنش بعد از 7 ساعت دوری میرفتم و لی وقتی با قیافه بی تفاوت الینا مواجه میشدم که بین من و غریبه فرقی واسش نداشتم کوهی از غم به دلم مینشست وقتی جایی میرفتم و هر کی الینا را میدید میگفت وای نازی چه دختر آرومی داری یا میگفت دخترت انگار خوابش میاد انگار یه نفر قلبم را چنگ میزد نمیدونستن که آرومی و خماری چشماش و خواب آلودگیش همه و همه تاثیر داروها و تشنجهای لعنتیش بود آه صبا چی بگم که این دل من پر درد صبا تو خیلی دل بزرگی داری خیلی دل آسمونی داری که اینهمه مدت می تونستی از شی

منا مامان الینا

سلام صبا جون دفعه قبل نظر خیلی طولانی تری نوشته بودم اما نمیدونم چرا همش نیومد و پرشین بلاگ نصفش را خورده اول از همه و مهمتر از همه اینکه تولد بهراد جونم مبارک عزززززززییییییییییییزم گل پسرم که خیلی وقته عکسش را ندیدم انشالا همیشه سالم و سرحال و پسر خوبی واسه مامان باباش باشه یالا یالا زود عکس بذار یالا یالا یالا ما عکس میخ.ایم یالا! صبا جون و است نوشته بودم که تو نباید این حق را از بهراد بگیری که اینجا از روزانه هاش ننویسی تا وقتی بزرگ شد با خوندن هر خطش بدونه تو چه مامان مهربونی بودی و چقدر واسه آسایش و آرامش اون زحمت کشیدی صبا بنویس از بهراد نازنینت بنویس

mona

من همون روز اول اومدم تو وبت عزیز دلم تولد بهراد و اینای عزیزمممم مبارک و دعا میکنم برای همه ی بچه های مریض من که عاشق الیناممم مامانشم که موناست[نیشخند] همنامیم بهراد کجایییییی تو یه ساله ی من

یاس

سلام جالب بود به ماهم سر بزن خوشحال میشیم[لبخند]

لیلی سا

خدا رو شکر که الینا حالش خوب شد...خدا رو شکر

شهلا

سلام صبای عزیز : خوشحالم از اینکه با مطالب وب شما آشنا شدم مطالب جذاب و گیرا بودن تبریک بخاطر پسر زیبایتان در پناه خداوند روزگار را سپری کنید[گل]