"خواب یک ستاره-قسمت دوم"

... پرس وجومکن.حالم خوب است.

همین دم دمای صبح،ستاره ای به دیدن دریاآمده بود.می گفت ملائکی مغموم،ماه رابه خواب دیده اندکه سراغ ازمسافری گمشده می گرفت.باران می آیدوماتافرصتی،تافرصت سلامی دیگرخانه نشین می شویم.کاش نامه رابه خط گریه می نوشتم.چرابایدازپس پیراهنی سپید،هی بیصداوبی سایه بمیریم.هی!همین دل بیقرارمن!کاش اینهمه آدم بانوازش باران وتشنگی نسبتی می داشتند.تنهاتکرارنام توست که می گویدم دیدگانت خواهران بارانند.

سرانجام باورت می کنند.بایداین کوچه نشینان ساده بدانندکه جرم باد،ربودن بافه های رویانبوده است.گریه نکن.راهمان دورودلمان کنارهمین گریستن است.دوباره به دیدنت می آیم.خبرتازه ای ندارم.فقط چندصباح پیشتر،دوسه سایه که ازکوچه پایین می گذشتندروسری های رنگین بسیاری باخودآورده بودند.سازودهل می زدنداماکسی مرانمی شناخت.راهمان دورودلمان کنارهمین گریستن است.

خداراچه دیده ای،شایدآنقدرباران بنفشه باریدکه قلیلی شاعرازپی گل نی آمدند،رفتنددنبال چراغ وآینه وشمعدانی وعسل وگل نقره وقرآن کریم.حیرت آوراست!حالاهرکه ازروبروبیایدبی تعارف صدایش می کنیم بفرما!امروزمسافرماهم به خانه برمی گردد.قبول نیست!بیاقدمهایمان راتایادگاری درخت شماره کنیم،هرکه پیشترازباران به رویای چشمه رسیدپریچۀ بی جفت آبهاراببوسد،برودتاپشت بال پروانه،هی خواب خداوسینه ریزوستاره ببیند.قبول نیست!بیابیخبربه خواب هفت سالگی برگردیم.غصه هامان گوشه گنجه بی کلید،مشق هامان نوشته،تقویم مدارس دربادوعیدیعنی همیشه همین فردا!نه دورشو،نه امروزتنهاباریکه راهیست که می رود.می رودتابوسه ،تانقل وپولکی،تاسهم گریه ازبغض آه،آه......

حالاجامه هایت راتابه هفت آب تمام خواهم شست.

صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد.می رویم امانه دورترازنرگس ورویای بی گذر.باداگرآمدشناسنامه هامان برای او،باران اگرآمدچشمهامان برای او،تنهادعاکن کسی لای کتاب کهنه رانگشاید.من ازحدیث دیوودوری ازتومی ترسم.درست است که من همیشه ازنگاه نادرست وطعنه تاریک ترسیده ام،درست است که زیربوته بادسربرخشت خالی نهاده ام،درست است که طاقت تشنگی درمن نیست،امابااینهمه گمان مبرکه دربرودت این بادهاخواهم برید!

ادامه دارد...

/ 14 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
SAMIIIIIIIII

سلام خیلی قشنگه با این خیلی حال کردم درجلسه امتحان عشق،من مانده ام ویک برگه سفید! یک دنیاحرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی ودلتنگی... درددل من دراین کاغذکوچک جانمی شود! دراین سکوت بغض آلود،قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند! وبرگه سفیدم،عاشقانه قطره رادرآغوش می کشد! عشق تونوشتنی نیست بانو... دربرگه ام کنارآن قطره،یک قلب کوچک می کشم! وقت تمام است.برگه هابالا......

دلتنگی های یک عمه

کاش می دانستم در پس این شب تار چه طلوعی خفته ست هر چه خواهد باشد می توانم فردا در پس تقدیرم به امید باران، تلخی خاطره را، دفن کنم پس از آن می روید ساقه ی نازکی از رویاها که به آن می بالم [گل][گل][گل]

زهرا

از اینش خیلی خوشم اومد ... باد اگر آمد شناسنامه هامان از آن او باران اگر آمد چشمهامان برای او تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید!

زهرا

ما منتظر سومیش هستیم .....هیجا نمیریم همینجا هستیم![نیشخند]

گلی

سلام خانمی ممنون که زود خبرم می کنی.. این قسمتش هم خیلی قشنگ بود و تاثیر گذار منتظر بقیشم[پلک]

سایه سپید

دوستان جديد پيدا کنيد اما دوستان قديمي را هم حفظ کنيد، اينها نقره و آنها طلا هستند (پرمودابترا) ممنون بخاطر حضورتون در جشن یک سالگی سایه سپید[گل]

زهره

سلام صبا جونم خوبی؟ خیلی قشنگ بود [لبخند]