"من می روم امادلم درسینه پرپرمی زند"

سلام دوستهای همیشه مهربون.خوبید؟عیدتون مبارک.

امروزبعدازمدتهاتونستم آپ کنم والبته فکرمیکنم این پست هم مثل پستهای اخیر،یه مدت زیادی آخرین پستم باشه.

ازاحوالات من اگه بپرسید،میگم"حال من خوب است،اماتوباورنکن"شوخی کردم!

این روزادیگه من وپسرک داریم چوب خط می کشیم.من توی تقویم واون روی شکم بنده!!!

دکتربهم گفته که نی نی آماده دنیااومدنه ولی ازاونجاکه زایمانم طبیعیه تاریخ دقیق بهم نداده اماگفته حداکثرتاسیزده آذردنیامیادواگه بیشترازاون طول بکشه بایدبستری بشم.تاالان که همه چی خوب ونرمال بوده خداروشکر.گرچه خیلی اذیت میشم اماتحمل میکنم.اگه خدابخوادوپسرک همراهی کنه،برنامه ام اینه که تاآخرآبان بیام اداره وبعدش برم کرمانشاه،خونه بابام.امین هم بعدکه بهش خبربدم میاد.گرچه این قضیه دوری ازامین برام سخته ونگرانم میکنه اماچاره ای نیست.اونکه نمیتونه مرخصی بگیره ومنتظربمونه.شایدپسرک حالاحالادوست نداشت جای گرم ونرمش روتخلیه کنه!!!!!

خلاصه اینکه این روزابه کندی وبه سختی میگذره.برام خیلی دعاکنید.خیلیییییییی.

راستی توی زمان بارداریم گاهی دلم میخواست رنگ پوستم روشن نبود!!اگه گفتیدچرا؟

آخه ازاولش تاحالا،هرحالتی که داشتم شدیدترین شکل ممکن بودوهرباردکتربهم گفت چون سفیدپوستی وبچه هم پسره،شدت بیشتری داره.ضمن اینکه فکرمیکنم کلکسیون تجربه حالات بارداریم دیگه تکمیل شده وتموم چیزایی که ممکن بودبرای یک خانوم بارداراتفاق بیفته رو من تجربه کردم.آخه خداجون نمیشدازیکیش فاکتوربگیری؟؟؟؟!!!!!

اولش که باسرگیجه وضعف عمومی شروع شدوگلاب به روتون به حالت تهوعی وحشتناک رسید که هنوزهم باخوردن قرص کنترلش میکنم!بعدش پادردوشب نخوابی شروع شد.معده درد و سردردهم که گاهی یادشون میادخودشون رو به من نشون بدن.تااواسط ماه هشتم هم که خوشحال بودم حتی یه دونه خط هم روی شکم مبارک نیفتاده ولی بعدش چشمتون روزبدنبینه که تبدیل شدبه نقشه جغرافیا.الان هم که به طرزفجیعی بامشکل خارش پوست مواجه شدم.دلم میخواددستاموبه دیوارسیمانی بکشم!!!!!!!!!!روی دستام مثل مخمل قرمزشده.روزی چندبارانواع واقسام لوسیون وپمادروخالی میکنم روی خودم امابه محض اینکه اثرش ازبین بره دوباره شروع میشه.

توی این سرمامن شرشرعرق می ریزم.ازیه طرف عرق کاسنی میخورم واسه خنکی،ازیه طرف عرق نعنامیخورم واسه دردمعده ام.خلاصه اینکه بساطی داریم این روزا.

البته خدایاازت ممنونم که تاحالانه فشارم بالابوده ونه یه ذره ورم داشتم.ممنون که ایناروبهم تخفیف دادی.به قول امین هیچ تغییری نکردم.خودمم فقط انگاریه توپ بسکتبال قورت دادم!!!!!!!!!!!!!!!!

برای من ونی نی دعاکنیدکه این مدت باقیمونده هم باآرامش بگذرونیم وهمه چی به خیروخوشی بگذره.همه تون رودوست دارم وبه یادهمه تون هستم.فکرنمیکنم تاقبل ازدنیااومدن نی نی فرصت کنم مطلب جدیدی بنویسم امادراولین فرصت اخبارجدیدروبهتون مخابره میکنم.

شادباشید.

 

/ 24 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیطون بلا

سلام مامان با معرفت.رفتی حاجی حاجی مکه؟؟؟؟؟؟ مادریت مبارک باشه..

سهراب سنائی

امیدوارم پسرتون پسر خوب و سر براهی باشه و خدا براتون حفظش کنه

کلبه برفی من

سلام صبا جونم امیدوارم حالت خوب باشه خیلیییییییییی تو فکرتم و خیلیییییییییی دلم پیشته خواستم بهت اس ام اس بزنم شارژ نداشتم گفتم لااقل بیام اینجا برات یه کامنت بذارم هرچند که می دونم حالا حالایی نمی خونیش [لبخند]

مونا

عزیزمممممممممممممممممممممممممممم[گل][ماچ]

زهره

سلامممم خوبیییییی؟ به وبلاگ منم بیا و نظرتو در باره ی متنی که گذاشتم بزار منتظرت هستم که بیای.........

سحر

چشمت روشن صبای عزیزمممممممممممم دست هورا به اتفاق نی نییییییییییییییییییییی [بغل][دست][هورا][ماچ]

لیلی سا

سلام مامانی...بالاخره این نی نی گولو جان چشم به دنیای ما باز کرد؟! این روزها خیلی توی فکرتم...هر روز....امیدوارم سالم و سلامت باشی....دیگه باید با قدوم مبارکش این اقا کوچولو چشم جهان رو روشن کنه ها[ماچ]

سحر

امیدوارم مادرانه های آرومی داشته بشی صبای عزیزم . جات اینجا خیییلی خالیه .

یک دختر

چقدر خوبه که اینا رو می نویید آدم قدر مادرشو بیشتر می دونه.